پارهای از متن:
آن روز اگر تیر نمیخوردم و پایم زخم برنمیداشت، حالا به مقصد رسیده بودم؛ جایی که سزاوارش هستم. اما گویی بخت با من یار نبود که تیر خورم و به اینجا آورده شدم. شاید هم بخت با من یار بود که فقط زخمی شدم و به سرنوشت همراهانم گرفتار نشدم. سپاسگزار این مرد شریف هستم که به امان خدا رهایم نکرد. اینجا آورد تا مداوایم کند.
وقتی تیر خوردم، از جایم تکان نخوردم. خود را کنار سنگی گرفتم و صبر کردم. صبر کردم که روز بگذرد و تاریکی از راه برسد. شب هنگام سینهخیز و لنگلنگان از مرز گذشتم. صبح روز بعد، با پیرمردی روبهرو شدم؛ پیرمردی که اهل همین روستا است و ترک است. وقتی مرا در آن حال دید، به گمانم دلش به حالم سوخت. زیر بغلم درآمد و کمکم کرد. بدرقم جراحت برداشته بودم. چیزی نمانده بود که پایم را از دست بدهم.
صدایی رشتۀ خیالاتم را برهم میزند. سر میچرخانم و به بیرون نگاه میکنم. صدای سازی به گوشم میرسد. آه! خیلی گوشنواز است. چند روز است از جایم تکان نخوردهام. خیلی دلم میخواهد ببینیم بیرون چه خبر است. برمیخیزم. آخ! این درد لعنتی از پایم دستبردار نیست. درد طاقتفرسا در پایم جان میگیرد و به دو سمت خیز برمیدارد. درد را تحمل میکنم و لنگلنگان خودم را کنار پنجره میرسانم.
پرداخت ایمن
درگاه ایمن و مطئن
ضمانت بازگشت
درصورت مشکلات فنی و فیزیکی
سلامت فیزیکی
انتقال سالم و استاندارد کتاب
کتابهای مشابه
رها در باد
29,00 € – 48,00 €محدوده قیمت: 29,00 € تا 48,00 €من موجهای سرکش دریا را میدیدم که به هنگام توفان در هم میشکنند. نمیپنداشتم پرتو آذرخشی که در پی آن فریاد تندر برمیآید، بر پردۀ ستبر سایهها شیارهای آتشین بکشد، و دیوار سنگی تردید _ این سیاهترین حجاب _ را بشکند.
تردید از نوشتنِ فریادِ درونیام در پیوند با دنیای بیرونی، مرا به جدال سختی کشانیده بود. نشانهای برای رهایی نمیدیدم؛ که ناگه زمان در خاموشی ژرف، فریاد کشید، تا همه ستیزههای زندگی، کشمکشهای درونی، عاطفی و سیاسی خود را به دست امواج خروشان زمان بسپارم. به آنانی بسپارم که هرگز مرا درنیافتهاند و آنانی که نیازمودهاند، نمیدانند در نهانخانۀ جانم چهسان انبوهی از احساسها، دریافتها و خاطراتِ نهفته نشانهای به رهایی میجویند. این خاطرات همچون بازتاب فانوسی، همه شب میسوزد و نقشی بر سقف میبندد.
با این همه، من نتوانستم نقش خویشتن را در آیینۀ هنجارها و رفتارهای دیگران ببینم و دریابم. من نقش خویش را بازتابی از رنجهای زندان پدرم، اندوه ژرف مادرم و فریاد مردمم _ از زیر رگبار آتش _ آن گونه دیدم و دریافتم، که به یادش میآورم تا روایتش کنم.
نمیدانم چه گونه دیوار سنگی تردید _ این سیاهترین حجاب _ را بشکنم و از کجا آغازش کنم.
محاکمه
12,00 €عیساخان صبح روزی که آن لحظه به یاد نمیآورد کدامین روز و از کدامین ماه سال بود – البته به او بایست حق داد که نداند، زیرا ماهها و حتی گاه سال میلادی نیز در ذهنش مخلوط شده بودند و غریبه مینمودند – وقتی از خواب بیدار شد، حضور افسرنظامی دانمارکیای را بالای سرش متوجه شد. اگر ظاهر دانمارکی افسر نمیبود، چهبسا که او در آن پریشانی ذهن حتی مکان بیدارشدنش را نیز درنمییافت که در اردوگاه پناهندگان سندهولم به سر میبرد. داشت خواب روستایش در افغانستان را میدید و اکنون با دیدن افسر، گویی از آسمان به زمین افتاده باشد، زمان و مکان در مخیلهاش در هم آمیخته شدند همراه با واقعیت و وهم، چنان که اکنون همروستائیانش را پشت پنجرهی اتاقش که رو به حویلی پائیزی اردوگاه باز بود، قدونیمقد ایستاده میدید. مگر این افسرنظامی برایش یادآور واقعیت عظیم و خشن و ناگواری بود، چنان صعب و ابهتوار که گویی سقفی را بر سرش فروریخته باشند.
سحر
11,00 €پینار و قدر شب پیش از اینکه بخوابند، حنایی که خواهرش سحر آماده کرده بود را به کف دستانشان مالیده جورابهای کهنهیشان را مثل دستکش به دستانشان کردند و به رختخوابشان خزیدند. لحظهیی بعد سحر نیز آمده در رختخواب روی زمین، در کنار خواهرانش دراز کشید. از خوشی اینکه فردا در صبح عید از خواب بیدار میشوند، خواب به چشمانشان نمیآمد. پینار نمیتوانست خودش را از فکر کردن به لباس جدیدش باز دارد. برای نخستین بار برایش لباس نو گرفته بودند، تا حالا مجبور شده بود تا با لباسهای کوچکشدهی قدر گذاره کند. وقتی خودش را در لباس نو تصور میکرد، در پوستش نمیگنجید. برای قدر نیز به نیت عیدی کفش خریده بودند. حال او نیز متفاوت از پینار نبود. تا نصف شب در زیر لحاف قاه قاه خندیدند. قهرهای خواهرشان سحر را نیز جدی نگرفتند. آنها میدانستند که قهرهای خواهر دوستداشتنیشان سحر، واقعی نیست. سحر خواهرشان دلش نمیآمد کارشان داشته باشد. در نهایت، بعد از اینکه هردویشان خسته شدند، خواهرشان را در آغوش گرفته خوابیدند.
رستاخیز بازماندگان
22,00 €نوروز صبح زود به آبشار رسید. آخرین باری که او اینجا آمده بود، پنج سال پیش بود. این روزها که در آستانهی هژدهسالگی ایستاده بود، نتنها بار مسئولیت قریهاش را بر دوش میکشید که برای یافتن چهبایدکردهایش نیز میاندیشید. با آنکه نگران وضعیت کنونی بود، اما با امیدواری به آینده مینگریست.
نوروز که شیفتهی بلندیها بود، به این میاندیشید که به بلندایی صعود کند که پای کسی نرسیده باشد. شاید نمیدانست که آرزوها همیشه برآوردهشدنی نیست. آبشاری که او امروز به دیدنش آمده بود، حسی کمتر از صعود به قلهها برای بیننده نمیبخشید. اما دیدار امروز او از این آبشار نتنها برایش فرحبخش نبود که اندوه ذهنآزاری در او خلق کرده بود. حتا نمیدانست چی نیروی ندانستهای پایش را امروز به اینجا کشانده است.
نقد و بررسیها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.