کتاب پیش روی خواننده، نوشتهٔ محقق برجستهٔ بریتانیایی دکتور جاناتان لی است که مدت زیادی را به مطالعهٔ جامعه و تاریخ سیاسی جغرافیای افغانستان کنونی گذرانده است. نویسنده با تحلیل دقیق اسناد کتبی موجود در دفترخانههای هندوستان و انگلستان که از دورهٔ تسلط انگلیسیها بر هندوستان باقی مانده است، به موضوع ادغام جبریِ مناطق شمال هندوکوه (هندوکش) در قلمرو سیاسی افغانستان امروزی میپردازد. نویسنده با این مناطق، خصوصاً بلخ آشنایی خوبی دارد؛ چرا که در گذشته تحقیقات مفصلی دربارهٔ نوروز و ریشههای شکلگیری جشن گل سرخ در بلخ انجام داده است. همچنین وی مدت زیادی در مناطق شمالی افغانستان زندگی کرده و با روایات شفاهی دربارهٔ تاریخ منطقه آشناست.
جاناتان لی در کتاب حاضر به موضوعی بسیار پیچیده میپردازد که تاکنون به درستی بررسی نشده بود و آن نقش مخرّب سیاست دولت انگلیسی هندوستان در گسترش مرزهای افغانستان در شمال هندوکوه است. تا پیش از آمدن انگلیسیها، کلمهٔ «افغانستان» به نواحیِ بین مشرق غزنین و دره سند اطلاق میشد و بقیه مناطق جزئی از خراسان شناخته میشد. این مناطق از بدخشان تا بادغیس را شامل میشود که به طور سنتی توسط حکومتهای محلی مستقل اداره میشدند. این مناطق دارای ادارهٔ محلی، نظام مالیاتی و قضایی بوده و نیز نیروی جنگی خود را داشتند. در عین حال حاکمان محلی در نظام سیاسی بزرگتری شامل بودند که تحت زعامت پادشاهان ایرانی و یا ترک و مغول بوده است. این نظام سیاسی «حکومت محلی تحت زعامت حکومت اعلا» محصول شرایط جغرافیایی و اقلیمی گوناگون، جمعیت مردمی با زبانها و ادیان و فرهنگهای متفاوت و جغرافیای سیاسی سیّال بوده است. این نظام سیاسی در طول تاریخ در گسترهٔ وسیعی از فرات تا سیر دریا و درّه سند بر قرار بوده است. افغانستان فعلی که بر بخش بزرگی از خراسان قدیم بنا شده نیز، داری همین سنت دولتداری بوده است، چه زمانی که جزئی از امپراتوریهای بزرگ ایرانی (هخامنشی، ساسانی، سامانی، غوری) و چه زمانی که جزئی از امپراتوری وسیع کوچنشینان (یوئهچی، هون، تورک، عرب، مغول) بوده است. در تمام این دورههای تاریخی اصل حکومتداری محلی برای ادارهٔ این سرزمینها رعایت میشده و این سبب حفظ زبانها و ادیان و فرهنگهای مختلف و همزیستی مسالمتآمیز ساکنان خراسان بوده است.
با نگاهی به تاریخ افغانستان، در مییابیم که این سرزمین در طول قرون متمادی، شاهد جنگها، رویدادهای پرتنش و دگرگونیهای گستردهی اجتماعی بوده است. این شرایط تاریخی، بر ساختارهای زندگی مردم و همچنین بر روند انتقال میراث فرهنگی تأثیر قابل توجه گذاشته و سبب گسست در استمرار عناصر فرهنگی شده است.
فرهنگ هر جامعه، مجموعهای از باورها، ارزشها، آداب، رسوم و شیوههای زیست است که در بستر زمان شکل گرفته و از طریق زبان و سنتهای شفاهی، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود. در این میان، فرهنگ عامه یا فولکلور، بهعنوان بخش زنده و جاری جلوههای آیینی، اندیشهها، تجربهها و شیوهی تعامل اجتماعی و بازتابدهندهی زندگی جامعه است. این بخش از فرهنگ، نهتنها بازتاب هویت تاریخی یک جامعه، بلکه نقش مهمی در حفظ پیوستگی اجتماعی و فرهنگی دارد.
با وجود اهمیت این میراث، بخش قابل توجهی از فرهنگ شفاهی در اثر تحولات اجتماعی، سیاسی، جنگها و کمتوجهی، در معرض فراموشی قرار گرفته است. از اینرو، گردآوری و حفظ عناصر فرهنگ عامه، بهویژه در قالب مکتوب، ضرورتی جدی برای پاسداری از هویت فرهنگی به شمار میرود.
در این میان، ولایت پنجشیر بهعنوان بخشی از جغرافیای تاریخی کشور، جایگاه ویژهای در حفظ جلوههای فرهنگ بومی دارد. مردم این منطقه در بستر زندگی روزمرهی خویش، سالها با مجموعهای از آیینها و سنتهای دیرینه زیستهاند؛ از مراسمهای سنتی و آیینهای جمعی گرفته تا باورهای عامیانه، بازیهای محلی، چیستانها، ضربالمثلها، شیوههای معیشت و مراسم مذهبی، گویشها و اصطلاحات محلی که همه در قالب فرهنگ عامه و ادبیات شفاهی، بخش جداییناپذیر زندگی اجتماعی آنان را تشکیل میداده است.
در دهههای اخیر، بسیاری از این جلوههای فرهنگی مردم پنجشیر در اثر تحولات اجتماعی-سیاسی، گسترش زندگی مدرن، تغییر سبک معیشت و مهاجرتها، دچار کمرنگی و در برخی موارد در معرض فراموشی قرار گرفتهاند. این وضعیت، ضرورت توجه جدیتر به ثبت، گردآوری و مستندسازی این میراث ارزشمند را بیشاز پیش آشکار میسازد. از اینرو، پژوهشگران و جامعهی علمی پنجشیر مسئولیتی مهم در جهت حفظ و احیای این سرمایهی فرهنگی بر عهده دارند.
کتابی که در دست دارید، بخشی از فرهنگ عامهی مردم پنجشیر را در بر میگیرد. این اثر نخستینبار در سال ۱۳۹۰ خورشیدی از طریق انتشارات خیام در کابل منتشر شد و اکنون با ویراستاری جدید، افزودهها و غنیسازی بیشتر، بار دیگر به جامعه و علاقهمندان تقدیم میشود. با این همه، روشن است که این تلاش پایان کار نیست و نیاز به پژوهشها و گردآوریهای گستردهتر نیز احساس میشود تا ابعاد کاملتر این میراث فرهنگی آشکار گردد.
در ده بیست سال اخیر اشخاص زیادی که تجربۀ شکنجه و زندان در تحت حاکمیت «حزب دموکراتیک خلق افغانستان» را از سر گذشتاندهاند خاطرات خود از تجربیات آن دوران را نوشتهاند. شاید گزافه نباشد اگر گفته شود که درین میان، کتاب «رنج های مقدس» نوشتۀ دوست فرزانه و بزرگوارم استاد نسیم رهرو، که من افتخار ویراستاری هر دو جلد آنرا داشتهام و جلد اول آن نخستین بار در سال 2015 به چاپ رسید، مورد استقبال بیشتر قرار گرفته و با روان و احساس خواننده پیوند عاطفی بیشتری بهم میرساند. شاید به همین دلیل است که کتاب «رنجهای مقدس» تا کنون چند بار در اروپا و نیز در داخل افغانستان مجدداً به چاپ رسیده است. دلیل این استقبال و کشش عاطفی چیست؟
به باور من – و با حفظ احترام به دیگرانی که خاطرات زندان خود را نوشتهاند – برجستگی «رنج های مقدس» در پهلوی رسایی بیان و دلپذیری سیلان روایت، صداقت و مراعات انصاف در گزارشدهی و قضاوت است. این مشخصۀ اخیر را در کمتر نوشتۀ زندانیان پیشین میتوان دید، چون به حکم طبیعت بشری زندانی رنجدیده در چهرۀ شکنجهگر و زندانبان و همسِلکان و همطرازان او «دشمن» میبیند و در شأن دشمن «خوبی» قابل رؤیت نیست، همانگونه که در شأن دوست «بدی» را نمیتوان دید. اما استاد رهرو با همه جفاهایی که از زندانبانان کشید و شرح آن درین کتاب آمده، وقتی در دشمن اندکترین خوبی و از او اندکترین نیکی دیده جوانمردانه از ذکر آن خودداری ننموده و در پی سؤ تعبیر آن نبرامده است، که این خود میتواند حجت و برهان صداقت او در روایت و شرح شرایط زندان و مظالمیست که بر وی رفته است.
از فرصتهای گرانبهایی که نگارنده را در میهن گرامی – در روزگار آزادی و آبادی – به دست آمد، آشنایی با ایرانیان عزیزی بود که دوست افغانان بودند، یا شدند، و تا فرجام به همان محبت باقی ماندند. البته در سالهایی که در خدمت فرهنگ و مطبوعات افغانستان بودیم – به خصوص از ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۶ش- بسیاری از فرهیختگان ادب و فرهنگ ایران برای شرکت در کنفرانسها یا تفریح و سیاحت و بازدید از آثار با ارزش تاریخی و مناظر زیبای طبیعی به افغانستان عزیز آمدند و نگارنده نیز دیدار چند تن از آنها را دریافت.
تا جایی که به یاد دارم، نخستین شخصیتهای ایرانی که در دوران خدمت در میهنم دیدم، دکتر منوچهر اقبال و آقای مجید یکتایی بودند که به سال ۱۳۴۹ش به بلخ آمدند. آثار مجید یکتایی را در مطبوعات خوانده بودم، و تصاویر و اخبار مربوط به دکتر اقبال نیز، چه در روزگار نخست وزیری و چه در آن ایّام که ظاهراً رئیس شرکت نفت بود، چاپ میشد. دیدار یکتایی، نویسنده و مترجم ایرانی، که فرهنگ فرانسه – فارسی را نیز تألیف کرده بود، برای نگارنده که در اوایل جوانی و نخستین سالهای خدمت مطبوعاتی بودم جالب بود.
این اثر این امکان را فراهم می آورد که با دیدگاههای شکاکانه آن دسته از پژوهشگران که بر این باوراند که بهرهوری منابع چینی در باره تاریخ پادشاهی کوشانی به پایان رسیده است، همنوا نباشیم. به گفته آنها اکنون برای حل مسایل گاهشماری مطلق کوشانی، انجام مطالعات کامل بر روی مواد تاریخ دودمان رسمی چین باستان به اندازه تفسیر عینی آنها و استفاده از منابع اصلی، یعنی منابع باستانشناسی، مهم نیست.
نویسنده مطالعه پیچیده تاریخی، و تاریخی-جغرافیایی انبوه عظیمی از اطلاعات مستقیم و غیرمستقیم در تاریخ دودمانهای چین باستان را انجام داده است. این مطالعه نشان داده است که همانا چنین تحلیلی چندجانبه و جامع از این تاریخها همراه با مقایسه با شناخته شده ترین دادههای سایر منابع مکتوب، باستانشناسی، کتیبهشناسی و سکهشناسی است که امکان تعیین و یا دقیق تر کردن رویدادهای اصلی را فراهم کرده است. تاریخ آنها در تاریخ پادشاهیهای متوالی موجود یه یوئه شی (مهستانی ها/ ماهتابیان/ ماهبانویان)، یوئه شیهای بزرگ و پادشاهی کوشان است.
همچنین امکان اثبات شناسایی مکانهای جغرافیایی در مناطقی که این رویدادها در آن رخ میداد، فراهم شد. همه اینها به گونه یی اثبات شده و عینی تر امکان تعیین چارچوب زمانی و جغرافیایی وجود این پادشاهیها و حل مسایل تاریخ آنها را فراهم کرده است، اگرچه برخی از این مسایل، برای مثال، حل گاهشماری مطلق به نظر نمی رسد. با این حال، نتایج کلی و جزئی این مطالعه تاریخ سیاسی یویه شیهای بزرگ و پادشاهی کوشانی در حل مسائل تاریخ تباری یوئه شی و تعیین تاریخ گذاری آثار باستانی کوشان سودمند خواهد بود.
این وجیزه را به هیتلر نسبت میدهند که وقتی تصمیم خود «حمله به پولند» را با جنرالانش در میان گذاشت، یکی از آنان به یاد آورد که امنیت پولند را انگلیس و فرانسه تضمین کردهاند؛ جامعهی جهانی ما را محکوم میکنند. او فریاد برآورد و به آن جنرال گفت: «تاریخ را فاتحان مینویسند، اگر آنجا را تسخیر کردیم، تاریخ را ما مینویسیم».
وقتی به کتب نوشته شده در تاریخ افغانستان نگاه میکنم، بسیاری از آنان را مصداق گفتهی هیتلر مییابم؛ حتی آن تکنوشتههایی را که مؤلفان آنها کوشیدهاند اتهام همسویی با جریان فاتح به آنها زده نشود. با آن که سخن هیتلر را اکثر آنانی که جزو جریان غالب یا فاتح نبودند، دریافتهاند؛ اما راه بیرون آمدن از این جریان را کمتر کسی نشان داده است. یعنی باز نمودن آن رویدادها و حوادثی که ضمن بیان تاریخ فاتحان، در حاشیه ماندهاند و کماهمیت انگاشته شدهاند، که شاید آن را «میان خطوط تاریخ» یا «پشتِ روی تاریخ» نامید.
یک مثال بسیار برجستهی این مدعا، کتاب «پایان بالادستی تاریخی» نوشتهی جاناتانلی مورخ انگلیسی است؛ او از تذکرات مبهم و مختصر و بعضاً محقر محمودالحسینی پیرامون کسی به نام حاجیبیمینگ، روایت مستقل آفریده؛ جریان فرعیای را که در لابهلای شرح تاریخ فتوحات احمدشاه ابدالی، کمرنگ و بیرمق مینمود، تبدیل به جریان اصلی تاریخ نموده، تا حقیقت سلسلهای را که از سال ۱۷۴۷ تا 1892م از میمنه بر «چهارولایت» _ یعنی شبرغان، سرپل، اندخوی و میمنه _ حکمرانی داشتند، بیان کرده باشد.
البته کشف و بیان جریانهای فرعی تاریخ، یعنی بازگویی جریانهای مغلوب به معنای اختراع، بزرگنمایی و یا جعل اسناد نیست؛ آنگونه که میان تاریخنویسان رسمی و قومی افغانستان مروج است؛ بلکه نقد و بررسی اسناد موجود و بازبینی آنان و برملاسازی اهمیت آنان و کشف روابط میان رویدادها و حوادث به ظاهر پراکنده و جدا از هم است که آن حقیقت را متجلی میسازد. بیگمان دستیابی مورخ به اسناد و آثاری که تازه شناخته شدهاند، و مورخین پیش از او به دلیل نشناختن آن اسناد و آثار، راه خطا رفتهاند، غیر از آن چیزی است که میخواهم بگویم.
این پایاننامه شرحی از ساختار اجتماعی کشاورزان و دامداران فارسیزبان شهرستان کوهستانی در هندوکش مرکزی افغانستان است. شهرستان «اندراب» حدود ٣٣٫٠٠٠ نفر جمعیت دارد و از نظر جغرافیایی و حکومتی، یکپارچه است. مردم آن مسلمانانی سنتیاند. اندراب بخشی کوچک از جهان اسلام بهشمار میآید.
این پایاننامه دو بخش دارد که فصل سوم، با شرح روشهای تحقیق میدانیای که در بررسی اوضاع و احوال جاری سیاسی و محلی به کار گرفته شده، آنها را از یکدیگر جدا میکند.
از همان دَم که استاد خبر شکست مأموریت خود را تیلفونی به گوش شیخ رسانده، جهان جلو چشم شیخ تیره و تار است. دیگر یادهای شاد گذشته، شادش نمیسازند. در درونش بینظمی غریبی برپا ست؛ احساس میکند که ذهن و عواطف یکپارچهاش در حال پاره شدن به دو جناح متضاد است. نیمی از ذهنش با دلسوزی در کنارش باقی مانده ولی نیمۀ دیگرش نیشتری شده که گاه و ناگاه با گپهای خُرد و ریزه آزارش میدهد. نیمۀ وفادارش، به گذشتهها سفری میکند، دفتر یادهایش را میگشاید، ورق میزند، سندهای بُردش را در دهها انفجار و ناآرامی، جلو چشمش قطار میچیند، میگوید: «چه دست زیر الاشه نشسته چُرت میزنی، اینها را ببین! تو پیام الله را به اقصای عالم میرسانی. معبود حقیقی را هیچکس عاشقانهتر از تو نپرستیده است. بنده چه میفهمد، شاید آن روز هم فرا برسد که ببینی از مهربانی ذات الله، فرمانروای کل عالم شدهیی.»
نویسندۀ کتاب «افغانستان در مرداب ایدیؤلوژیها» کوشیده است با گردآوری دادهها و تحلیل رویدادها، تصویری فشرده اما روشن از برخی وقایع مهم کشور ارائه کند؛ تلاشی در حدِ توان یک شاگرد تاریخ و از سر مسئولیت ملی. این کتاب تلاشی است برای فهميدن بخشی از آن حقايق تاريخی که چگونه افغانستان در نيم قرن اخير، از ميدان رقابتهای سياسی فراتر رفت و به ميدان مقابلههای خونين طرفداری از ايديؤلوژیهای بيرونی تبديل شد.
نويسنده با نگاه انتقادی به رويدادهای نيم قرن اخير افغانستان، توضيح میدهد که چگونه ايدیؤلوژیهای وارده، از اسلام سياسی تا دموکراسی امريکایی و سوسياليسم روسی، بر ساختاراجتماعی، اقتصادی و فرهنگی افغانستان سايه افگندند و در انتخاب و جانبداریاز اين و يا آن ايدیؤلوژی، مردم و کشور را در مسيرهای خونين، فاجعه بار و پُر هزينه سوق دادند.
درين کتاب واقعيتها با ادبيات ساده برای خوانندگان حوزهٔ فارسیزبان و هر شهروندی که میخواهد ريشههای بحرانها در نيمقرن اخير تاريخ معاصر کشورش را از زاويهٔ بیطرفانه بيابد، بيان شده اند.
در حاشیه، به نکتۀ دیگری نیز پرداخته میشود: وارثان مدنیتهای درخشان آریایی و خراسانی در دورههای پس از تجزیۀ خراسان، چرا و چگونه دچار عقبگرد مزمن شدند و از نظام شاهی که در لویه جرگه انتخاب شده بود، به ساختار خودکامه، امارتی و بیقانون امروز رسیدهاند؟
مرحوم فرهنگ نوشتن خاطرات خود را همزمان با تألیف اثر تاریخیاش «افغانستان در پنج قرن اخیر» در سالهای واپسین زندگیاش رویدست گرفت. چنان مینماید که وی حق اولویت را برای تألیف اثر تاریخیاش قائل شده بود و هر باری که جستجوی مدارک و اسناد در نوشتن آن کتاب سکتهگی وارد مینمود، نوشتن خاطرات خود را رویدست میگرفت. چون صحتش رو به خرابی میرفت، گویا وقت خود را ضیق میدید و در تلاش بود تا قسمتهای مهم هر دو را در قید تحریر درآورد. از همینجاست که کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» را قبل از نوشتن بابهای اخیر به چاپ رساند. به تعقیب آن، دو باب دیگر را نوشت و به نشر سپرد و پس از آن در پی تهیهی قسمتهای آخرین آن برآمد. وی نوشتن قسمت اخیر خاطرات خود را که از نگاه فعالیتهای سیاسی کمبار میباشد و نوشتن مقدمهی این اثر را که برای هر مؤلف یک رکن مهم اثرش میباشد و توسط آن مرام خود را از نوشتن آنچه مینویسد با خواننده شریک میسازد، به آینده موکول کرده بود.
متأسفانه بخت با او یاری نکرد و در حالی که به منظور جمعآوری اسناد و مدارک برای نوشتن آخرین قسمت کتاب تاریخش راهی کتابخانهی کانگرس امریکا بود، در اثر یک حملهی قلبی صاعقهآسا، جان به جانآفرین تسلیم نمود.
بدین ترتیب، نوشتن خاطراتش ناتمام ماند. اما خوشبختانه توانسته بود خاکهی قسمت بزرگ آن را بنویسد و همین اجازه داد که آنرا چاپ و به دسترس علاقهمندان قرار دهم.
در مورد آن قسمت از واقعات زندگی مرحوم فرهنگ که خود او نتوانست آنرا بنویسد، مهتمم بر آن شد تا با رعایت و احترام به روندی که نویسنده در تألیف اثر خود از آن پیروی نموده است، آنچه را به ثقات میداند، تحت عنوان «سرانجام» در ختم نوشتهی مؤلف اضافه نماید تا خوانندهی گرامی، حداقل، از خطوط درشت واقعات بعدی حیات سیاسی مرحوم فرهنگ آگاه گردد؛ حیات پر از فراز و نشیب اما مملو از عشق وطن، حیاتی که، عاری از هرگونه تعصب قومی، مذهبی، لسانی و عقیدتی، همیشه در خط مجادله برای تأمین عدالت اجتماعی در افغانستان و اعتلای مردم آن قرار داشته است.
در جغرافیایی که خشونت سنتی و مذهبی در هر طرف چون آتشفشان هولناک فوّاره میزد، و این خشونت، مانند طوفان سهمگین غرش میکرد و مانند سیل بیکران، ویرانگری مینمود، زنی نگونبخت اما با ظاهری زیبا، مخصوصاً چشمان خماریِ آبی، اندام لاغر و پوست سفید، قد بلند و موهای سیاهی که بعد از پنج سالگی هیچ مردی آن را ندیده بود، در حال دردکشیدن بود. تاریکی شب بیرحمانه همهجا را سیاه و تار کرده بود و هیچ اثری از مهتاب نبود. فقط ستارههای کوچک با بیرمقی کمی خودنمایی و دلبری میکردند؛ اما توان تغییر سیاهی را به سوی روشنایی نداشتند. اینها همه برای مردم روستا عادی و ایدهآل بود. تنها صدایی که در روستا شنیده میشد، صدای زوزۀ سگهای گرسنه و سگهای سیرِ رمه بود.
کتاب حزب دموکراتیک خلق، کودتا، حاکمیت و فروپاشی با توجه به واقع گرایی و استفاده از اسناد موثق که در نگارش آن بکار رفته است، از همان چاپ نخست مورد استقبال قرار گرفت. من (نویسندۀ کتاب) در حالی که در موضع و جبهۀ مخالف حاکمیت حزب دموکراتیک خلق و در میان مجاهدین و تنظیم های جهادی و اسلامی قرار داشتم، تلاش کردم تا در این کتاب از منابع مربوط به حزب مذکور و از منابع شوروی که حامی دوران حاکمیت این حزب بود، استفاده کنم. از این رو، حزب دموکراتیک خلق و کارروایی و کار کردهای این حزب را نه از نظر مجاهدین که در برابر حاکمیت این حزب می جنگیدند، بلکه از نظر رهبران حزب و شوروی و در عملکرد حاکمان و حاکمیت این حزب تبیین و بررسی کرده ام.
حزب دموکراتیک خلق در سالهای حاکمیت خویش از کمکهای هنگفت شوروی در تمام عرصههای نظامی و غیرنظامی برخوردار بود. میزان این کمکها از سوی شوروی برای یک حزب چپِ دموکراتیک در کرسی اقتدار به حدی غیر قابل تصور گسترده و بزرگ بود؛ اما حاکمیت حزب دموکراتیک خلق علیرغم این همه کمکهای بزرگ خارجی دوام نیاورد و فرو پاشید.
وقتی از زاویهء مثبت بهسوی حاکمیت حزب دموکراتیک خلق نگاه شود، اقتدار حزب و برنامههای آن در واقع تلاش انقلابی و قهرآمیز در جهت متحول سازی افغانستان و گذار از حالت سنتی به مدرنیته و مدرنیزم بود. این در واقع دومین تلاش درجهت مدرنسازی جامعه قبیلهای و سنتی افغانستان در قرن بیستم میلادی بود. مساعی نخست را امان الله خان در تخت سلطنت در سالهای دهه سوم این سده انجام داد.
فکر میکردم اگر از افغانستان خارج شوم، حالم بهتر میشود. اگر ذبیح را ببینم، غمم به پایان میرسد؛ اما انگار قرار نیست اینطور بشود. گویی قدرت تلخی دوران جاماندنم در کابل، آنقدر زیاد است که ذوق دیدار دوبارهی او را تحت تأثیر قرار داده و کمرنگ کرده است. ای کاش میشد حتی برای لحظهای آن بخش از حافظه را پاک کرد. کاش میشد برای لحظهای احساسات را تحت فرمان آورد. اگر چنین میشد، امروز میتوانستم در این لحظه از زندگی، در چنین شرایطی، از لحظهلحظهی آن لذت ببرم و همانگونه که تصور میکردم، امروز میتوانست روز شیرین و دلپذیری باشد؛ اما… آه! چه کنم که هیچچیزی در تصرف من نیست؛ نه احساسات، نه حافظه، نه زندگی و نه هیچچیز دیگر! فرقی نمیکند که کجا هستم و در حال انجام چه کاری؛ خاطرات مدام تکرار میشوند و ذهنم را درگیر میکنند. حالا گویی دوباره دارم از اول شروع میکنم.
کتاب ذکر افغان در اسناد بازمانده از دستبرد زمان، مجموعهٔ مقالات، اشارات و یادداشتهایی است که دربارهٔ تبارشناسی، تاریخ، جغرافیای زیست و باورهای افغانان نوشته شدهاند. نخستین مقالهٔ این مجموعه همان «ذکر افغان…» و دومش «یاد پشتون در اسناد بازمانده از گذر اعصار و قرون» است. در خلال نگارش این دو مقاله، نه فقط مفکورهٔ مجموعه مقالات دربارهٔ افغانان، بلکه فکر نوشتن کتاب شمسالتواریخ یا خراساننامه نیز پیش آمد (که این هم دارد به پایان میرسد).
کتاب ذکر افغان تاریخ نیست؛ مباحث آن بر مبنای توالی زمانی ترتیب نشده است و حتی مقالات تاریخی آن نیز تابع قواعد تاریخنویسی نیستند. اینان اکثراً از نوع بررسیهای تاریخیاند.
کتاب تذکره و شجرهنامه هم نیست؛ در حالی که بسیاری از شجرهنامهها، نسبنامهها و تبارنامههای افغانان در این کتاب بررسی شده است؛ و بحث دربارهٔ بعضی از گفتمانها (از جمله ادعای یهودیبودن افغانان) حکم نهایی یافته است. همینگونه، در خلال این مجموعه، به تحقیقات و پژوهشهای جدیدی دربارهٔ نامواژههای «افغان» و «پشتون» برمیخورید که اگر ادعای نویسنده مبنی بر مسلّمبودن آنان را فضولی بدانید، دست کم میپذیرید که فراخوانی است به اندیشمندان، برای بازاندیشی در این موارد: «افغان»، کهنترین نام برای مجموعهٔ طوایف و تبارهایی است که اینک به زبان افغانی سخن میگویند. «افغان» اصالت هندی دارد و زبان او (مانند اکثر زبانهای منطقه) زبانی اختلاطی و «اندو_ایرانی» است. در میان آنانی که اینک «پشتون» خوانده میشوند، تبارهای غیرهندی چون ایرانی، داردی و عرب نیز به مشاهده میرسد. اینان در دو حلقهٔ «اصلی» و «وصلی» که خوشحال خان برای پشتونبودن معین کرده بود، نمیگنجند. اینان افغان یا پشتون «سببی»اند، چون فقط از طریق زبان با حلقههای «نسبی» وصل میشوند.
از کودکی با شاهنامه محشور بودم. آنگاه که داستان زال و رودابه را میخواندم تصویری از کابل در ذهنم نقش میبست. دریایی پر از آب که در سواحل آن گلهای رنگارنگ روییده و مردم از آن گل میچینند و شکارچیان مرغابی و دیگر پرندههای آبزی را در این سواحل شکار میکنند. در شهر قلعۀ بلندی هم وجود دارد…
اما هنگامیکه نخستینبار بهکابل آمدم، فصل بهار بود. در پل باغعمومی از موتر فرود آمدم که خلاف تصور من کدام باغی در آنجا وجود نداشت. اما رودخانهای پر از آب زلال در جریان بود. شاید خوانندگان باور نکنند. بلی، رودخانه کابل پر از آب پاک بود.
هرسالیکه از عمر این شهر میگذرد، وضعیت آن بدتر و بدتر شده میرود. بیش از چهل سال است که من در این شهر زندگی دارم و میبینم که وضعیت رو به بهبود نیست. به همین خاطر خواستم، چشمدیدهای سیاحان را از این شهر و ذکر مؤرخان و جغرافیا نگاران را در این رساله گردآورم. در کنفرانسهای میلاد کابل اشتراک کردم و دو مقاله در دو سال پیهم در بارۀ این شهر نوشتم. “کابل در افسانه و تاریخ” و ” ذکر کابل در شاهنامۀ فردوسی”. این مقالات را نیز در این رساله ضم کردهام و چیزهایی دیگر که گردآوردم و اینک تقدیم خوانندگان عزیز میکنم.
Praise be to Allah, and peace and blessings of Allah be upon the Prophet Mohammad.
When the Soviet forces left Afghanistan after ten years of a bloody war, it marked one of the most historic events in human history. The cruel Russian empire was pushed to the brink of destruction by the sacrifices of our Muslim nation. The heroic struggle of our people provided hope to nations under foreign occupation. I felt the need to collect and publish my thoughts and notes about the strife of our people to become a window of hope for oppressed people worldwide.
Undertaking the immense task of writing about the struggle of our great people was beyond my ability. This work requires a long time and collective efforts by individuals with scholarly and literary expertise. I felt the responsibility to document the bloody history of our Islamic revolution so that it is not forgotten. It would be a great honor for me if this publication motivates scholars and learned individuals to write the full history of our blessed Jihad.
نگارنده بحیث کارشناس کمیتهٔ کنترُل حزبی در کمیتهٔ مرکزی، بیاد دارد وقتی عبدالرشید آرین رئیس كمیسیون کنترُل حزبی، امور دفتری را به عبدالرشید وزیری (رئیس جدید) تحویل میداد، آقای آرین كلید الماری اسناد و دوسیههای حفظ شدهٔ متهمین حزب را که به صدها پرونده و هزاران ورق می رسیدند، صرف در حضور آقای صالح محمد زیری به او تسلیم داد!
آن صدها دوسیه و هزاران ورق، مدارک و شواهد انکار ناپذیری بودند که باید قانوناً به دوران میافتیدند و متخلفین مجازات میشدند، اما بنابر مصلحتهای نامؤجه که در فوق اشاره شد، هیچ متخلفی مجازات نشد و اگرهم شدند از ردههای پائینی بودند که به جُرم زیاده روی در نوشیدن شراب، نرفتن به جبهه، غیرحاضری در جلسات حزبی و در آخر به اتهام مخالفت با پلینوم ۱۸ مستوجب سزا شناخته میشدند! برعکس، کسانی که مغایر اخلاق و اصول حزبی مرتکب وحدت شکنی، فرکسیون بازی، رشوه ستانی، اختلاس، سؤ استفاده از مقام، قتلهای عمدی، عیاشی و حتا تجاوز به نوامیس دیگران متهم بودند، نه تنها مجازات نشدند، بلکه ارتقای حزبی و دولتی نیز دریافت کردند!