این اثر این امکان را فراهم می آورد که با دیدگاههای شکاکانه آن دسته از پژوهشگران که بر این باوراند که بهرهوری منابع چینی در باره تاریخ پادشاهی کوشانی به پایان رسیده است، همنوا نباشیم. به گفته آنها اکنون برای حل مسایل گاهشماری مطلق کوشانی، انجام مطالعات کامل بر روی مواد تاریخ دودمان رسمی چین باستان به اندازه تفسیر عینی آنها و استفاده از منابع اصلی، یعنی منابع باستانشناسی، مهم نیست.
نویسنده مطالعه پیچیده تاریخی، و تاریخی-جغرافیایی انبوه عظیمی از اطلاعات مستقیم و غیرمستقیم در تاریخ دودمانهای چین باستان را انجام داده است. این مطالعه نشان داده است که همانا چنین تحلیلی چندجانبه و جامع از این تاریخها همراه با مقایسه با شناخته شده ترین دادههای سایر منابع مکتوب، باستانشناسی، کتیبهشناسی و سکهشناسی است که امکان تعیین و یا دقیق تر کردن رویدادهای اصلی را فراهم کرده است. تاریخ آنها در تاریخ پادشاهیهای متوالی موجود یه یوئه شی (مهستانی ها/ ماهتابیان/ ماهبانویان)، یوئه شیهای بزرگ و پادشاهی کوشان است.
همچنین امکان اثبات شناسایی مکانهای جغرافیایی در مناطقی که این رویدادها در آن رخ میداد، فراهم شد. همه اینها به گونه یی اثبات شده و عینی تر امکان تعیین چارچوب زمانی و جغرافیایی وجود این پادشاهیها و حل مسایل تاریخ آنها را فراهم کرده است، اگرچه برخی از این مسایل، برای مثال، حل گاهشماری مطلق به نظر نمی رسد. با این حال، نتایج کلی و جزئی این مطالعه تاریخ سیاسی یویه شیهای بزرگ و پادشاهی کوشانی در حل مسائل تاریخ تباری یوئه شی و تعیین تاریخ گذاری آثار باستانی کوشان سودمند خواهد بود.
این وجیزه را به هیتلر نسبت میدهند که وقتی تصمیم خود «حمله به پولند» را با جنرالانش در میان گذاشت، یکی از آنان به یاد آورد که امنیت پولند را انگلیس و فرانسه تضمین کردهاند؛ جامعهی جهانی ما را محکوم میکنند. او فریاد برآورد و به آن جنرال گفت: «تاریخ را فاتحان مینویسند، اگر آنجا را تسخیر کردیم، تاریخ را ما مینویسیم».
وقتی به کتب نوشته شده در تاریخ افغانستان نگاه میکنم، بسیاری از آنان را مصداق گفتهی هیتلر مییابم؛ حتی آن تکنوشتههایی را که مؤلفان آنها کوشیدهاند اتهام همسویی با جریان فاتح به آنها زده نشود. با آن که سخن هیتلر را اکثر آنانی که جزو جریان غالب یا فاتح نبودند، دریافتهاند؛ اما راه بیرون آمدن از این جریان را کمتر کسی نشان داده است. یعنی باز نمودن آن رویدادها و حوادثی که ضمن بیان تاریخ فاتحان، در حاشیه ماندهاند و کماهمیت انگاشته شدهاند، که شاید آن را «میان خطوط تاریخ» یا «پشتِ روی تاریخ» نامید.
یک مثال بسیار برجستهی این مدعا، کتاب «پایان بالادستی تاریخی» نوشتهی جاناتانلی مورخ انگلیسی است؛ او از تذکرات مبهم و مختصر و بعضاً محقر محمودالحسینی پیرامون کسی به نام حاجیبیمینگ، روایت مستقل آفریده؛ جریان فرعیای را که در لابهلای شرح تاریخ فتوحات احمدشاه ابدالی، کمرنگ و بیرمق مینمود، تبدیل به جریان اصلی تاریخ نموده، تا حقیقت سلسلهای را که از سال ۱۷۴۷ تا 1892م از میمنه بر «چهارولایت» _ یعنی شبرغان، سرپل، اندخوی و میمنه _ حکمرانی داشتند، بیان کرده باشد.
البته کشف و بیان جریانهای فرعی تاریخ، یعنی بازگویی جریانهای مغلوب به معنای اختراع، بزرگنمایی و یا جعل اسناد نیست؛ آنگونه که میان تاریخنویسان رسمی و قومی افغانستان مروج است؛ بلکه نقد و بررسی اسناد موجود و بازبینی آنان و برملاسازی اهمیت آنان و کشف روابط میان رویدادها و حوادث به ظاهر پراکنده و جدا از هم است که آن حقیقت را متجلی میسازد. بیگمان دستیابی مورخ به اسناد و آثاری که تازه شناخته شدهاند، و مورخین پیش از او به دلیل نشناختن آن اسناد و آثار، راه خطا رفتهاند، غیر از آن چیزی است که میخواهم بگویم.
این پایاننامه شرحی از ساختار اجتماعی کشاورزان و دامداران فارسیزبان شهرستان کوهستانی در هندوکش مرکزی افغانستان است. شهرستان «اندراب» حدود ٣٣٫٠٠٠ نفر جمعیت دارد و از نظر جغرافیایی و حکومتی، یکپارچه است. مردم آن مسلمانانی سنتیاند. اندراب بخشی کوچک از جهان اسلام بهشمار میآید.
این پایاننامه دو بخش دارد که فصل سوم، با شرح روشهای تحقیق میدانیای که در بررسی اوضاع و احوال جاری سیاسی و محلی به کار گرفته شده، آنها را از یکدیگر جدا میکند.
نویسندۀ کتاب «افغانستان در مرداب ایدیؤلوژیها» کوشیده است با گردآوری دادهها و تحلیل رویدادها، تصویری فشرده اما روشن از برخی وقایع مهم کشور ارائه کند؛ تلاشی در حدِ توان یک شاگرد تاریخ و از سر مسئولیت ملی. این کتاب تلاشی است برای فهميدن بخشی از آن حقايق تاريخی که چگونه افغانستان در نيم قرن اخير، از ميدان رقابتهای سياسی فراتر رفت و به ميدان مقابلههای خونين طرفداری از ايديؤلوژیهای بيرونی تبديل شد.
نويسنده با نگاه انتقادی به رويدادهای نيم قرن اخير افغانستان، توضيح میدهد که چگونه ايدیؤلوژیهای وارده، از اسلام سياسی تا دموکراسی امريکایی و سوسياليسم روسی، بر ساختاراجتماعی، اقتصادی و فرهنگی افغانستان سايه افگندند و در انتخاب و جانبداریاز اين و يا آن ايدیؤلوژی، مردم و کشور را در مسيرهای خونين، فاجعه بار و پُر هزينه سوق دادند.
درين کتاب واقعيتها با ادبيات ساده برای خوانندگان حوزهٔ فارسیزبان و هر شهروندی که میخواهد ريشههای بحرانها در نيمقرن اخير تاريخ معاصر کشورش را از زاويهٔ بیطرفانه بيابد، بيان شده اند.
در حاشیه، به نکتۀ دیگری نیز پرداخته میشود: وارثان مدنیتهای درخشان آریایی و خراسانی در دورههای پس از تجزیۀ خراسان، چرا و چگونه دچار عقبگرد مزمن شدند و از نظام شاهی که در لویه جرگه انتخاب شده بود، به ساختار خودکامه، امارتی و بیقانون امروز رسیدهاند؟
مرحوم فرهنگ نوشتن خاطرات خود را همزمان با تألیف اثر تاریخیاش «افغانستان در پنج قرن اخیر» در سالهای واپسین زندگیاش رویدست گرفت. چنان مینماید که وی حق اولویت را برای تألیف اثر تاریخیاش قائل شده بود و هر باری که جستجوی مدارک و اسناد در نوشتن آن کتاب سکتهگی وارد مینمود، نوشتن خاطرات خود را رویدست میگرفت. چون صحتش رو به خرابی میرفت، گویا وقت خود را ضیق میدید و در تلاش بود تا قسمتهای مهم هر دو را در قید تحریر درآورد. از همینجاست که کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» را قبل از نوشتن بابهای اخیر به چاپ رساند. به تعقیب آن، دو باب دیگر را نوشت و به نشر سپرد و پس از آن در پی تهیهی قسمتهای آخرین آن برآمد. وی نوشتن قسمت اخیر خاطرات خود را که از نگاه فعالیتهای سیاسی کمبار میباشد و نوشتن مقدمهی این اثر را که برای هر مؤلف یک رکن مهم اثرش میباشد و توسط آن مرام خود را از نوشتن آنچه مینویسد با خواننده شریک میسازد، به آینده موکول کرده بود.
متأسفانه بخت با او یاری نکرد و در حالی که به منظور جمعآوری اسناد و مدارک برای نوشتن آخرین قسمت کتاب تاریخش راهی کتابخانهی کانگرس امریکا بود، در اثر یک حملهی قلبی صاعقهآسا، جان به جانآفرین تسلیم نمود.
بدین ترتیب، نوشتن خاطراتش ناتمام ماند. اما خوشبختانه توانسته بود خاکهی قسمت بزرگ آن را بنویسد و همین اجازه داد که آنرا چاپ و به دسترس علاقهمندان قرار دهم.
در مورد آن قسمت از واقعات زندگی مرحوم فرهنگ که خود او نتوانست آنرا بنویسد، مهتمم بر آن شد تا با رعایت و احترام به روندی که نویسنده در تألیف اثر خود از آن پیروی نموده است، آنچه را به ثقات میداند، تحت عنوان «سرانجام» در ختم نوشتهی مؤلف اضافه نماید تا خوانندهی گرامی، حداقل، از خطوط درشت واقعات بعدی حیات سیاسی مرحوم فرهنگ آگاه گردد؛ حیات پر از فراز و نشیب اما مملو از عشق وطن، حیاتی که، عاری از هرگونه تعصب قومی، مذهبی، لسانی و عقیدتی، همیشه در خط مجادله برای تأمین عدالت اجتماعی در افغانستان و اعتلای مردم آن قرار داشته است.
من به مکتب رفتم، مکتبخانه مانند خانهی ما وسیع، دو بهره (چهاردره)، روشن و بیغلاغله نبود. مکتب یک خانهی تنگ بود، دو در داشت، که یکی از آنها درآمد یک طبقه بود، آن در را هم در وقتهای سرما پوشانده میماندند. درِ دیگرش دریچهای بود، که سه چهار-یک آرشین قد و نیم آرشین بر داشت. مکتبدار(معلممان) به وی یک کاغذ(تریزهی کاغذی) کرده برای در برف و باران ندریدن آن به کاغذش روغن زغیر مالیده بود. کاغذ روغنین چنگ و خاک کوچه را به خود گرفته بود، که مانند دمگیر دیگ سیاه و چرکین شده بود. اگر از خاطر فراموش نکرده باشم، آن کاغذ بهروی پرچین مکتبدار همرنگی داشت. بنابر این از این دریچه هم به خانه روشنی درست نمیآمد. مکتبخانه از زیر سقف، از جایی که سقف با دیوار پیوند مییابد، از دو طرف دوتایی روزنهای چهاریک آرشینی داشته باشد هم روشناییهای که از آن روزنها میدرآمدند، نه به زمین مکتب، بلکه به روبروی خود: بر دیوار خانه به زیر سقف میافتادند.
من زنیام که نطفهام را در شبِ تاریک دریدهام، در میان دود و باروت روییدهام. مردمم با خونِ مردگان، تنم را شستشو دادهاند و عطرِ آتش را بر پوستم پاشیدهاند. هاوان…هاوان اذان به گوشم خواند، و غنچههای نارسِ آرامش را از آغوشم ربود. تکهپارهٔ کفنِ مردگان قنداقم شد و فریادها و مرثیههای یتیمان، لالاییام.
هان!
من، انسانی استم از نسلِ جنگ، دود، درد.
تنم، روحم، و حتی دردم از فرطِ جنگ، درد میکند و خسته است. اما… عشق هنوز در من آفتابی است و شعر امید و آزادی در رگهایم میجوشد و آرامآرام تقدیر مهآلود را میدرد و خود را به سپیدیهای بیپایانِ فردا میرساند.
کتاب حزب دموکراتیک خلق، کودتا، حاکمیت و فروپاشی با توجه به واقع گرایی و استفاده از اسناد موثق که در نگارش آن بکار رفته است، از همان چاپ نخست مورد استقبال قرار گرفت. من (نویسندۀ کتاب) در حالی که در موضع و جبهۀ مخالف حاکمیت حزب دموکراتیک خلق و در میان مجاهدین و تنظیم های جهادی و اسلامی قرار داشتم، تلاش کردم تا در این کتاب از منابع مربوط به حزب مذکور و از منابع شوروی که حامی دوران حاکمیت این حزب بود، استفاده کنم. از این رو، حزب دموکراتیک خلق و کارروایی و کار کردهای این حزب را نه از نظر مجاهدین که در برابر حاکمیت این حزب می جنگیدند، بلکه از نظر رهبران حزب و شوروی و در عملکرد حاکمان و حاکمیت این حزب تبیین و بررسی کرده ام.
حزب دموکراتیک خلق در سالهای حاکمیت خویش از کمکهای هنگفت شوروی در تمام عرصههای نظامی و غیرنظامی برخوردار بود. میزان این کمکها از سوی شوروی برای یک حزب چپِ دموکراتیک در کرسی اقتدار به حدی غیر قابل تصور گسترده و بزرگ بود؛ اما حاکمیت حزب دموکراتیک خلق علیرغم این همه کمکهای بزرگ خارجی دوام نیاورد و فرو پاشید.
وقتی از زاویهء مثبت بهسوی حاکمیت حزب دموکراتیک خلق نگاه شود، اقتدار حزب و برنامههای آن در واقع تلاش انقلابی و قهرآمیز در جهت متحول سازی افغانستان و گذار از حالت سنتی به مدرنیته و مدرنیزم بود. این در واقع دومین تلاش درجهت مدرنسازی جامعه قبیلهای و سنتی افغانستان در قرن بیستم میلادی بود. مساعی نخست را امان الله خان در تخت سلطنت در سالهای دهه سوم این سده انجام داد.
کتاب علمی/ عامه فهم آگاهیبخش دست داشته ترجمه نوشتههای داکتر اسکندر بایارف، دانشمند تاتاری است که به سالهای 2012 تا 2014 در کهکشان انترنتی در باره تودههای اروپاییدی و نیاکان تورکان و مغولان باستان پخش نموده بود. ما در همان سالها این نوشتهها را ترجمه و در برگه فیس بوکی خود همرسانی کرده بودیم.
در کتاب دست داشته، هشت مقاله از مقالههای داکتر بایارف را که در سایت «دشت زویران» به زبان روسی نشر شده بود، ترجمه و آورده ایم.
داکتر اسکندر بایار (الکساندر بویارف)- پژوهشگر تاتاری، نویسنده کتاب پر ارزش «تاریخ پنهان تاتارستان»، از دانشمندان نواندیش و پر تلاشیاند که کوشیدهاند با شالوده شکنی و هنجارشکنی، با دید نوینی، بیرون از تنگ نگریهای تباری، زبانی و آیینی به تاریخ بنگرند. در سالهای اخیر، پس از آن که دانشمندان چینی و جاپانی شرح و تفسیرهای تازهیی بر کتاب 24 جلدی تاریخ چین باستان (ائرشی سی شی) نوشتند و علم نسب شناسی (ژنیتیک) به شگوفایی رسید و پژوهشهای تازه زبانشناسیک، سکه شناسیک، انسانشناسیک و دهها علم دیگر دامنه یافت، و دستاوردهای کاوشهای باستانشاسیک در دسترس عامه مردم قرار گرفت، دست به کار شد و در تارنمای وزین «دشت زویران» دهها مقاله گرانسنگ نوشت.
فکر میکردم اگر از افغانستان خارج شوم، حالم بهتر میشود. اگر ذبیح را ببینم، غمم به پایان میرسد؛ اما انگار قرار نیست اینطور بشود. گویی قدرت تلخی دوران جاماندنم در کابل، آنقدر زیاد است که ذوق دیدار دوبارهی او را تحت تأثیر قرار داده و کمرنگ کرده است. ای کاش میشد حتی برای لحظهای آن بخش از حافظه را پاک کرد. کاش میشد برای لحظهای احساسات را تحت فرمان آورد. اگر چنین میشد، امروز میتوانستم در این لحظه از زندگی، در چنین شرایطی، از لحظهلحظهی آن لذت ببرم و همانگونه که تصور میکردم، امروز میتوانست روز شیرین و دلپذیری باشد؛ اما… آه! چه کنم که هیچچیزی در تصرف من نیست؛ نه احساسات، نه حافظه، نه زندگی و نه هیچچیز دیگر! فرقی نمیکند که کجا هستم و در حال انجام چه کاری؛ خاطرات مدام تکرار میشوند و ذهنم را درگیر میکنند. حالا گویی دوباره دارم از اول شروع میکنم.
کتاب ذکر افغان در اسناد بازمانده از دستبرد زمان، مجموعهٔ مقالات، اشارات و یادداشتهایی است که دربارهٔ تبارشناسی، تاریخ، جغرافیای زیست و باورهای افغانان نوشته شدهاند. نخستین مقالهٔ این مجموعه همان «ذکر افغان…» و دومش «یاد پشتون در اسناد بازمانده از گذر اعصار و قرون» است. در خلال نگارش این دو مقاله، نه فقط مفکورهٔ مجموعه مقالات دربارهٔ افغانان، بلکه فکر نوشتن کتاب شمسالتواریخ یا خراساننامه نیز پیش آمد (که این هم دارد به پایان میرسد).
کتاب ذکر افغان تاریخ نیست؛ مباحث آن بر مبنای توالی زمانی ترتیب نشده است و حتی مقالات تاریخی آن نیز تابع قواعد تاریخنویسی نیستند. اینان اکثراً از نوع بررسیهای تاریخیاند.
کتاب تذکره و شجرهنامه هم نیست؛ در حالی که بسیاری از شجرهنامهها، نسبنامهها و تبارنامههای افغانان در این کتاب بررسی شده است؛ و بحث دربارهٔ بعضی از گفتمانها (از جمله ادعای یهودیبودن افغانان) حکم نهایی یافته است. همینگونه، در خلال این مجموعه، به تحقیقات و پژوهشهای جدیدی دربارهٔ نامواژههای «افغان» و «پشتون» برمیخورید که اگر ادعای نویسنده مبنی بر مسلّمبودن آنان را فضولی بدانید، دست کم میپذیرید که فراخوانی است به اندیشمندان، برای بازاندیشی در این موارد: «افغان»، کهنترین نام برای مجموعهٔ طوایف و تبارهایی است که اینک به زبان افغانی سخن میگویند. «افغان» اصالت هندی دارد و زبان او (مانند اکثر زبانهای منطقه) زبانی اختلاطی و «اندو_ایرانی» است. در میان آنانی که اینک «پشتون» خوانده میشوند، تبارهای غیرهندی چون ایرانی، داردی و عرب نیز به مشاهده میرسد. اینان در دو حلقهٔ «اصلی» و «وصلی» که خوشحال خان برای پشتونبودن معین کرده بود، نمیگنجند. اینان افغان یا پشتون «سببی»اند، چون فقط از طریق زبان با حلقههای «نسبی» وصل میشوند.
سرکوب و استعمار زنان و فشارهای اجتماعی واقع بر آنان، خاص جوامع عرب و خاورمیانه، و یا ممالک جهان سوم نیست. پدیدههای مزبور در واقع عناصر جداییناپذیر نظامهای حاکم بر بیشتر نقاط جهانند، خواه آن نظامها فئودالی و عقبمانده باشند، خواه صنعتی و متأثر از ژرفترین اثرات یک انقلاب علمی و فنی. مشکلات و وضعیت کنونی زنان جوامع معاصر مولود جنسیت و طبقه، و بهعبارت دیگر مولد آن دسته از تحولات تاریخی است که مرد را بر زن، و طبقهای را بر طبقهی دیگر، برتری و تسلط داده است.
با این همه هنوز دانشمندان، نویسندگان، رهبران اجتماعی و سیاسیای که دیدگان خود را بر این واقعیت میبندند، کم نیستد. اینان امید آن دارند که میان مبارزات سرسختانهی زنان برای رهایی از اسارت و قیام بههم پیوستهی مردان و زنان همهی نقاط جهان بر علیه ساختار کنونی جوامع، شکاف و جدایی بیندازند. اما در واقع هیچچیز جز همین تحول بنیادی ساخت جامعه استثمار طبقاتی داخلی و خارجی، و در عین حال برتری مرد بر زن را در جامعه و در خانوادهای که خشت اول مناسبات پدرسالارانه طبقاتی است، پایان نمیدهد. خانواده پدرسالار سرچشمهی تمامی ارزشها و مقدساتی است که علیرغم فراز و نشیبهای گوناگون جوامع انسانی، نظام ستم طبقاتی و پدرسالاری را از آغاز تا امروز نیرو و تداوم بخشیده است.
محافل ذینفوذ جهان و خصوصاً وابستگان امپریالیسم غرب مسائل زنان عرب را به طبیعت اسلام و ارزشهای خاص آن نسبت میدهند. آنان همچنین عقبماندگی ممالک عربی در جهات گوناگون را عمدتاً محصول عوامل مذهبی و فرهنگی و حتی خصوصیات ذاتی روحی و روانی مردمان عرب وانمود میکنند. بهزعم آنان عقبافتادگی کشورها هیچ ربطی بهعوامل اقتصادی و سیاسی و در رأس آنها استثمار و غارت وحشیانهی منابع و ثروتهای کشور عقبافتاده به دست خارجیان ندارد. آنها میان رشد و توسعه و ترقی با آزادی سیاسی و اقتصادی هیچ پیوندی مشاهده نمیکنند.
از کودکی با شاهنامه محشور بودم. آنگاه که داستان زال و رودابه را میخواندم تصویری از کابل در ذهنم نقش میبست. دریایی پر از آب که در سواحل آن گلهای رنگارنگ روییده و مردم از آن گل میچینند و شکارچیان مرغابی و دیگر پرندههای آبزی را در این سواحل شکار میکنند. در شهر قلعۀ بلندی هم وجود دارد…
اما هنگامیکه نخستینبار بهکابل آمدم، فصل بهار بود. در پل باغعمومی از موتر فرود آمدم که خلاف تصور من کدام باغی در آنجا وجود نداشت. اما رودخانهای پر از آب زلال در جریان بود. شاید خوانندگان باور نکنند. بلی، رودخانه کابل پر از آب پاک بود.
هرسالیکه از عمر این شهر میگذرد، وضعیت آن بدتر و بدتر شده میرود. بیش از چهل سال است که من در این شهر زندگی دارم و میبینم که وضعیت رو به بهبود نیست. به همین خاطر خواستم، چشمدیدهای سیاحان را از این شهر و ذکر مؤرخان و جغرافیا نگاران را در این رساله گردآورم. در کنفرانسهای میلاد کابل اشتراک کردم و دو مقاله در دو سال پیهم در بارۀ این شهر نوشتم. “کابل در افسانه و تاریخ” و ” ذکر کابل در شاهنامۀ فردوسی”. این مقالات را نیز در این رساله ضم کردهام و چیزهایی دیگر که گردآوردم و اینک تقدیم خوانندگان عزیز میکنم.
بیتردید افغانستان یکی از کشورهای است که دست کم در چهاردهۀ پسین، شاهد ناگوارترین رویدادهای سیاسی بودهاست؛ بهباور نویسندۀ این سطور، ضعف رهبران سیاسی عامل مهمی در تداوم بحران و نابسامانی در این سرزمین پنداشته میشود. متاسفانه افغانستان در طی عمر ۲۳۰ سالهاش پیوسته از ضعف رهبران سیاسی در راستای رهبری خردمندانه در حوزۀ سیاست و مدیریت رنج برده و افزون برآن، تمایل وافر آنان در جهت وابستهگی به کشورها و قدرتهای بیرونی دامنۀ بحران را بیش ازحد گسترش دادهاند. بیگمان بیان همۀ آن بحرانها و رویدادهای تاریخی که افغانستان شاهد آنها بودهاست اعم از بحران در دورههای سلطنتی، امارتی، شاهی مطلقه و شاهی مشروطه، از توان و حوصلۀ این رساله بهدور است؛ اما قصد من نگاهی اجمالی به آن دورههای از تاریخ کشور است که رهبران سیاسی این سرزمین زیر نام نظامهای جمهوریت، جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان، دولت اسلامی و دولت جمهوری اسلامی، اقتدار سیاسی کشور را بهدست داشتند.
به عبارۀ دیگر، حوزۀ اصلی پژوهش بنده، بیان و بررسی مواردی چون تأثیر عدم آگاهی کافی شهروندان، نقش تعصب و تبعیض رهبران سیاسی کشور در حوزۀ دولتداری، توسل رهبران سیاسی کشور به ابزار نامشروع بهخاطر رسیدن بهقدرت سیاسی، وابستهگی عمیق رهبران سیاسی افغانستان به کشورها و قدرتهای بیرونی و بالاخره مداخلۀ کشورهای بیرونی در امور افغانستان، طی چهاردهۀ پسین است. بیتردید که موارد فوق، از دید بنده از جمله عوامل اصلی تشدید بحران سیاسی- مدیریتی در طی سالهای۱۳۵۲ الی ۱۳۹۳ ه.ش در کشور پنداشته میشوند.
Praise be to Allah, and peace and blessings of Allah be upon the Prophet Mohammad.
When the Soviet forces left Afghanistan after ten years of a bloody war, it marked one of the most historic events in human history. The cruel Russian empire was pushed to the brink of destruction by the sacrifices of our Muslim nation. The heroic struggle of our people provided hope to nations under foreign occupation. I felt the need to collect and publish my thoughts and notes about the strife of our people to become a window of hope for oppressed people worldwide.
Undertaking the immense task of writing about the struggle of our great people was beyond my ability. This work requires a long time and collective efforts by individuals with scholarly and literary expertise. I felt the responsibility to document the bloody history of our Islamic revolution so that it is not forgotten. It would be a great honor for me if this publication motivates scholars and learned individuals to write the full history of our blessed Jihad.
نگارنده بحیث کارشناس کمیتهٔ کنترُل حزبی در کمیتهٔ مرکزی، بیاد دارد وقتی عبدالرشید آرین رئیس كمیسیون کنترُل حزبی، امور دفتری را به عبدالرشید وزیری (رئیس جدید) تحویل میداد، آقای آرین كلید الماری اسناد و دوسیههای حفظ شدهٔ متهمین حزب را که به صدها پرونده و هزاران ورق می رسیدند، صرف در حضور آقای صالح محمد زیری به او تسلیم داد!
آن صدها دوسیه و هزاران ورق، مدارک و شواهد انکار ناپذیری بودند که باید قانوناً به دوران میافتیدند و متخلفین مجازات میشدند، اما بنابر مصلحتهای نامؤجه که در فوق اشاره شد، هیچ متخلفی مجازات نشد و اگرهم شدند از ردههای پائینی بودند که به جُرم زیاده روی در نوشیدن شراب، نرفتن به جبهه، غیرحاضری در جلسات حزبی و در آخر به اتهام مخالفت با پلینوم ۱۸ مستوجب سزا شناخته میشدند! برعکس، کسانی که مغایر اخلاق و اصول حزبی مرتکب وحدت شکنی، فرکسیون بازی، رشوه ستانی، اختلاس، سؤ استفاده از مقام، قتلهای عمدی، عیاشی و حتا تجاوز به نوامیس دیگران متهم بودند، نه تنها مجازات نشدند، بلکه ارتقای حزبی و دولتی نیز دریافت کردند!
من موجهای سرکش دریا را میدیدم که به هنگام توفان در هم میشکنند. نمیپنداشتم پرتو آذرخشی که در پی آن فریاد تندر برمیآید، بر پردۀ ستبر سایهها شیارهای آتشین بکشد، و دیوار سنگی تردید _ این سیاهترین حجاب _ را بشکند.
تردید از نوشتنِ فریادِ درونیام در پیوند با دنیای بیرونی، مرا به جدال سختی کشانیده بود. نشانهای برای رهایی نمیدیدم؛ که ناگه زمان در خاموشی ژرف، فریاد کشید، تا همه ستیزههای زندگی، کشمکشهای درونی، عاطفی و سیاسی خود را به دست امواج خروشان زمان بسپارم. به آنانی بسپارم که هرگز مرا درنیافتهاند و آنانی که نیازمودهاند، نمیدانند در نهانخانۀ جانم چهسان انبوهی از احساسها، دریافتها و خاطراتِ نهفته نشانهای به رهایی میجویند. این خاطرات همچون بازتاب فانوسی، همه شب میسوزد و نقشی بر سقف میبندد.
با این همه، من نتوانستم نقش خویشتن را در آیینۀ هنجارها و رفتارهای دیگران ببینم و دریابم. من نقش خویش را بازتابی از رنجهای زندان پدرم، اندوه ژرف مادرم و فریاد مردمم _ از زیر رگبار آتش _ آن گونه دیدم و دریافتم، که به یادش میآورم تا روایتش کنم.
نمیدانم چه گونه دیوار سنگی تردید _ این سیاهترین حجاب _ را بشکنم و از کجا آغازش کنم.
انتخاب گزینهها
این محصول دارای انواع مختلفی می باشد. گزینه ها ممکن است در صفحه محصول انتخاب شوند
ششم ماه می سال 2009 در مسکو، سترجنرال والنتین ایوانویچ وارینیکوف به عمر 86 سالگی چشم از جهان فروبست. او یکی از چهرههای برجستۀ نظامی شوروی و روسیه محسوب میشود. در جنگ دوم جهانی با فاشیزم جنگیده بود و هماو بود که در روز نهم ماه می 1945 در میدان سرخ مسکو، بیرق پیروزی شوروی را در جنگ دوم جهانی بر دوش میکشید.
در دهۀ اول سپتمبر سال 2000 در یکی از تالارهای بزرگ مجتمع نمایشگاههای روسیه، نمایشگاه بینالمللی کتاب برگزار شد. حسب معمول در روزهای فعالیت نمایشگاه، نویسندگان و مؤلفان دیدارهایی با خوانندگان و اهل مطالعه برگزار کردند و در مورد اثر خود معلومات دادند و جلسۀ پرسش و پاسخ برگزار شد. روز شش سپتمبر سترجنرال والینتین ایوانویچ وارینیکوف، کتاب هفتجلدی خود را زیر عنوان «بیهمتا» (Неповтремая) در مجمعی از اهل قلم و هواخواهان و نیز نمایندگان کور دیپلماتیک و مطبوعات معرفی نمود.
کتاب جنرال وارینیکوف در هفت جلد است و جلد پنجم آن دربارۀ افغانستان. برای اینکه معلوم شود چرا به ترجمۀ این اثر پرداختم، لازم است جنرال وارینیکوف بهطور مختصر معرفی گردد.
والنتین ایوانویچ وارینیکوف در دسمبر 1923 دیده به جهان گشود. آموزشگاه نظامی چرکاس را به پایان رسانید و سپس در اکادمی نظامی فرونزه و اکادمی نظامی ستردرستیز (ستاد مرکزی قوای مسلح) اتحاد شوروی، تحصیلات نظامی خود را تکمیل نمود.
موصوف در جنگ جهانی دوم طی سالهای 1942 _ 1945 اشتراک ورزید. وی در جنگهای انگولا، سوریه، حبشه و افغانستان نیز شرکت کرده بود.
10 سال معاون اول لوی درستیز قوای مسلح شوروی بود. از آن جمله چهار و نیم سال در افغانستان در سِمت قوماندان گروه اوپراتیوی وزارت دفاع شوروی اجرای وظیفه نمود و بعد در مقام قوماندان عمومی لشکرهای پیاده و معاون وزیر دفاع شوروی کار کرد.
در ماه اگست سال 1991 در جملۀ سایر اعضای کمیتۀ حالت اضطراری که در حقیقت کودتایی علیه گورباچف سازمان داده بودند، به زندان افتاد و در سال 1994 عفو گردید؛ ولی وارینیکوف از آن استفاده نکرد و در زندان ماند و دوسیۀ وی به محکمۀ عالی ارجاع گردید و از آنجا برائت حاصل کرد. در سال 1995 نمایندۀ دومای دولتی (مجلس نمایندگان پارلمان) انتخاب شد. همزمان رئیس انجمن قهرمانهای روسیه بود. در سال 2005 در سِمت رئیس لیگ دفاع از حیثیت و مصونیت انسان انتخاب شد.
والنتین ایوانویچ قهرمان اتحاد شوروی است. وی به مناسبت اختراع یک نوع اسلحۀ جدید، در سال 1990 جایزۀ لنین را بهدست آورد.
والنتین وارینیکوف از سال 1984 تا 1989 قوماندان عمومی اوپراتیفی قوای شوروی در افغانستان بود.
کتاب جنرال وارینیکوف زیر عنوان «افغانستان، هم رشادت و هم اندوه» نوشته شده است. اما مترجم ترجیح میدهد با نظرداشت محتوای کتاب، آن را زیر عنوان «شمشیر و شکست» خدمت خوانندگان تقدیم نماید.
سزاوار یادآوری است که این کتاب از نقطهنظر یک جنرال روسی نوشته شده است و با محتوای آن باید با احتیاط برخورد نمود. در کتاب هم حادث