مرحوم فرهنگ نوشتن خاطرات خود را همزمان با تألیف اثر تاریخیاش «افغانستان در پنج قرن اخیر» در سالهای واپسین زندگیاش رویدست گرفت. چنان مینماید که وی حق اولویت را برای تألیف اثر تاریخیاش قائل شده بود و هر باری که جستجوی مدارک و اسناد در نوشتن آن کتاب سکتهگی وارد مینمود، نوشتن خاطرات خود را رویدست میگرفت. چون صحتش رو به خرابی میرفت، گویا وقت خود را ضیق میدید و در تلاش بود تا قسمتهای مهم هر دو را در قید تحریر درآورد. از همینجاست که کتاب «افغانستان در پنج قرن اخیر» را قبل از نوشتن بابهای اخیر به چاپ رساند. به تعقیب آن، دو باب دیگر را نوشت و به نشر سپرد و پس از آن در پی تهیهی قسمتهای آخرین آن برآمد. وی نوشتن قسمت اخیر خاطرات خود را که از نگاه فعالیتهای سیاسی کمبار میباشد و نوشتن مقدمهی این اثر را که برای هر مؤلف یک رکن مهم اثرش میباشد و توسط آن مرام خود را از نوشتن آنچه مینویسد با خواننده شریک میسازد، به آینده موکول کرده بود.
متأسفانه بخت با او یاری نکرد و در حالی که به منظور جمعآوری اسناد و مدارک برای نوشتن آخرین قسمت کتاب تاریخش راهی کتابخانهی کانگرس امریکا بود، در اثر یک حملهی قلبی صاعقهآسا، جان به جانآفرین تسلیم نمود.
بدین ترتیب، نوشتن خاطراتش ناتمام ماند. اما خوشبختانه توانسته بود خاکهی قسمت بزرگ آن را بنویسد و همین اجازه داد که آنرا چاپ و به دسترس علاقهمندان قرار دهم.
در مورد آن قسمت از واقعات زندگی مرحوم فرهنگ که خود او نتوانست آنرا بنویسد، مهتمم بر آن شد تا با رعایت و احترام به روندی که نویسنده در تألیف اثر خود از آن پیروی نموده است، آنچه را به ثقات میداند، تحت عنوان «سرانجام» در ختم نوشتهی مؤلف اضافه نماید تا خوانندهی گرامی، حداقل، از خطوط درشت واقعات بعدی حیات سیاسی مرحوم فرهنگ آگاه گردد؛ حیات پر از فراز و نشیب اما مملو از عشق وطن، حیاتی که، عاری از هرگونه تعصب قومی، مذهبی، لسانی و عقیدتی، همیشه در خط مجادله برای تأمین عدالت اجتماعی در افغانستان و اعتلای مردم آن قرار داشته است.
در جغرافیایی که خشونت سنتی و مذهبی در هر طرف چون آتشفشان هولناک فوّاره میزد، و این خشونت، مانند طوفان سهمگین غرش میکرد و مانند سیل بیکران، ویرانگری مینمود، زنی نگونبخت اما با ظاهری زیبا، مخصوصاً چشمان خماریِ آبی، اندام لاغر و پوست سفید، قد بلند و موهای سیاهی که بعد از پنج سالگی هیچ مردی آن را ندیده بود، در حال دردکشیدن بود. تاریکی شب بیرحمانه همهجا را سیاه و تار کرده بود و هیچ اثری از مهتاب نبود. فقط ستارههای کوچک با بیرمقی کمی خودنمایی و دلبری میکردند؛ اما توان تغییر سیاهی را به سوی روشنایی نداشتند. اینها همه برای مردم روستا عادی و ایدهآل بود. تنها صدایی که در روستا شنیده میشد، صدای زوزۀ سگهای گرسنه و سگهای سیرِ رمه بود.
انگیزهی نوشتن برای من، ریشه در کودکی دارد؛ از همان هشت نه سالگی که با کتاب، کتابچه و قلم، دنیای کوچکم را میساختم. اما کار نوشتن داستانهای این مجموعه از جایی آغاز شد که بار دیگر طالبانِ جهل و تاریکی، قلم، کتاب، مکتب و کار را از زنان گرفتند یا بهتر است بگویم حقوق انسانی زنان را از آنها سلب کردند؛ یک تکرار آشنا، اما خونینتر و سیاهتر از همیشه.
روزی که طالبان دوباره بر کابل چیره شدند و سیاهی لشکرشان بر قامت شهر پخش شد، من که سالها بود در غرب زندگی میکردم، ناگهان شکستم؛ زخمهای کهنهام که گمان میکردم التیام یافته بودند، دوباره سر باز کردند و احساس میکردم کسی کمرم را شکسته است. چند روز نخست حس میکردم صدایم به جایی نمیرسد و دستم به هیچچیزی بند نمیشود. دوباره برگشته بودم به قالب همان کودک سالها پیش که با آمدن طالبان، پشت دروازهی بستهی مکتب جا ماند. همانجا بود که درک کردم تاریخ و جغرافیا چگونه میتوانند در هم تنیده شوند.
دشوار است همه چشمدیدهایم را نکتهنکته یادآور شوم، ذهن آنقدر هم یار قلم نیست اما قصه قصهی ماتم تلخیست در مرگ انسانیت. فریادی که از گلوی حقیقت بیرون میجهد و دریایی که هیچ سدی نمیتواندش آرام. شاید این روایت در مواردی با قواعد رسمی داستاننگاری سازگار نباشد اما چه میتوان کرد؟ نمیشد برای آراستن ظاهر، جان حقیقت را فدای ساختار کرد. نمیخواهم کلمات زیر سایهی احساساتیبرخوردکردنها سرد شوند و واقعیت چادر افسانه بر سر کشد. خوب است برویم به روایتی از هزارسال رنج در دو ماه کنج زندان.
من به مکتب رفتم، مکتبخانه مانند خانهی ما وسیع، دو بهره (چهاردره)، روشن و بیغلاغله نبود. مکتب یک خانهی تنگ بود، دو در داشت، که یکی از آنها درآمد یک طبقه بود، آن در را هم در وقتهای سرما پوشانده میماندند. درِ دیگرش دریچهای بود، که سه چهار-یک آرشین قد و نیم آرشین بر داشت. مکتبدار(معلممان) به وی یک کاغذ(تریزهی کاغذی) کرده برای در برف و باران ندریدن آن به کاغذش روغن زغیر مالیده بود. کاغذ روغنین چنگ و خاک کوچه را به خود گرفته بود، که مانند دمگیر دیگ سیاه و چرکین شده بود. اگر از خاطر فراموش نکرده باشم، آن کاغذ بهروی پرچین مکتبدار همرنگی داشت. بنابر این از این دریچه هم به خانه روشنی درست نمیآمد. مکتبخانه از زیر سقف، از جایی که سقف با دیوار پیوند مییابد، از دو طرف دوتایی روزنهای چهاریک آرشینی داشته باشد هم روشناییهای که از آن روزنها میدرآمدند، نه به زمین مکتب، بلکه به روبروی خود: بر دیوار خانه به زیر سقف میافتادند.
من زنیام که نطفهام را در شبِ تاریک دریدهام، در میان دود و باروت روییدهام. مردمم با خونِ مردگان، تنم را شستشو دادهاند و عطرِ آتش را بر پوستم پاشیدهاند. هاوان…هاوان اذان به گوشم خواند، و غنچههای نارسِ آرامش را از آغوشم ربود. تکهپارهٔ کفنِ مردگان قنداقم شد و فریادها و مرثیههای یتیمان، لالاییام.
هان!
من، انسانی استم از نسلِ جنگ، دود، درد.
تنم، روحم، و حتی دردم از فرطِ جنگ، درد میکند و خسته است. اما… عشق هنوز در من آفتابی است و شعر امید و آزادی در رگهایم میجوشد و آرامآرام تقدیر مهآلود را میدرد و خود را به سپیدیهای بیپایانِ فردا میرساند.
دوست جوان من سلام. امروز روز اول قصهی ما است. امروز وقتی سنگپشت از بین جنگل طرف ساحل میرفت تا در آنجا تخمگذاری کند، ناگهان میمون از روی درخت فریاد زد:
– سنگپشت! حواست کجاست؟ مگر نمیبینی؟
– سلام میمون. چی را نمیبینم؟
– این نقطۀ زرد را نمیبینی؟
– آها. بلی دیدم.
– این نقطه را من روی زمین کشیدهام. حق نداری از روی آن بگذری.
سنگپشت حیران شد که چه کار کند. پرسید:
– پس میگویی چطور بروم ساحل؟
میمون با غرور گفت:
– خوب… من چه میدانم؟ فقط باید بدانی که کسی نمیتواند از روی نقطهی من بگذرد.
کتاب حزب دموکراتیک خلق، کودتا، حاکمیت و فروپاشی با توجه به واقع گرایی و استفاده از اسناد موثق که در نگارش آن بکار رفته است، از همان چاپ نخست مورد استقبال قرار گرفت. من (نویسندۀ کتاب) در حالی که در موضع و جبهۀ مخالف حاکمیت حزب دموکراتیک خلق و در میان مجاهدین و تنظیم های جهادی و اسلامی قرار داشتم، تلاش کردم تا در این کتاب از منابع مربوط به حزب مذکور و از منابع شوروی که حامی دوران حاکمیت این حزب بود، استفاده کنم. از این رو، حزب دموکراتیک خلق و کارروایی و کار کردهای این حزب را نه از نظر مجاهدین که در برابر حاکمیت این حزب می جنگیدند، بلکه از نظر رهبران حزب و شوروی و در عملکرد حاکمان و حاکمیت این حزب تبیین و بررسی کرده ام.
حزب دموکراتیک خلق در سالهای حاکمیت خویش از کمکهای هنگفت شوروی در تمام عرصههای نظامی و غیرنظامی برخوردار بود. میزان این کمکها از سوی شوروی برای یک حزب چپِ دموکراتیک در کرسی اقتدار به حدی غیر قابل تصور گسترده و بزرگ بود؛ اما حاکمیت حزب دموکراتیک خلق علیرغم این همه کمکهای بزرگ خارجی دوام نیاورد و فرو پاشید.
وقتی از زاویهء مثبت بهسوی حاکمیت حزب دموکراتیک خلق نگاه شود، اقتدار حزب و برنامههای آن در واقع تلاش انقلابی و قهرآمیز در جهت متحول سازی افغانستان و گذار از حالت سنتی به مدرنیته و مدرنیزم بود. این در واقع دومین تلاش درجهت مدرنسازی جامعه قبیلهای و سنتی افغانستان در قرن بیستم میلادی بود. مساعی نخست را امان الله خان در تخت سلطنت در سالهای دهه سوم این سده انجام داد.
فضای مسلط بر این رمان استعارهای از زندگی مردمِ زادگاهم شهرستان اشکاشم است. یا به تعبیر دیگر، تکههایی از این رمان با دردهای آنها بخیه خوردهاست. بنابراین، رمان گورستان سر تپه را پیشکش میکنم به آنها و تمام آدمهایی که به خاطر خوببودن محکوم و محروماند.
آنچه در این مجموعه میبینید، کوششی است برای بهسامانآوردن یادداشتهای فراوانی در زمینهی گویش هزارهگی که طی اقامتم در افغانستان در سالهای ۱۹۵۸ – ۱۹۵۲ م گرد آورده بودم.
بخش زیادی از مواد را مدیون «دنش هنینگ – هموسلند – کریستن سن» هیأت اعزامی به افغانستان در سال ۱۹۵۴ م هستم؛ بهویژه مدیون کلاوس فردینانند (عضو هیأت) که مجموعهی واژگان گردآوریشدهی او، در مجموعهی من توسط پروفیسور کار یگرونبیچ جابهجا شد. مواد دیگر، مخصوصاً مواد در مورد بهسود را خودم جمعآوری کردم. این مواد را از کارمندان هزاره و نجرابی – در محل وظیفهی خودم – به دست آوردم.
به استثنای یک معلومات که نجرابی بود، تمام مواد به زبان فارسی ضبط شده بودند. یک مورد به دو زبان فارسی و پشتو ضبط شده بود.
به کاری که من کردهام، میتوان «مطالعهی مقدماتی» گفت، تا وقتی که در آزمایشهای مفصل که باید بر روی عناصر ایرانی پیش از مغول، صورت بگیرد؛ عناصری که هنوز هم به مقدار فراوان در این گویش پیدا میشود. «لیگتی» قرار خویش برای تحلیل مجموعهی واژگان هزارهگی را انجام داد و در مجموعهای که به نام «Acta Orientalia Hangurical, 1954» منتشر شد، به چاپ رسانید. ولی تا وقتی که عناصر مغولی (در گویش هزارهگی) – کم یا زیاد – به آسانی قابل شناسایی هستند، آواشناسی مقایسوی این عناصر با عناصر مشابه آنان در زبان مغولی، مایهی دلچسبی است. این [ممیزات] در عناصر ایرانی پیشمغولی نیز وجود دارد. به نظر من اهمیت واقعی موقعیت گویش هزارهگی همین است.
دانشجوی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل بودم که با کتاب راه دشوار آزادی آشنا شدم. این کتاب که به قلم خود ماندلا است، توسط خانم مهوش غلامی به فارسی ترجمه شده و از سوی انتشارات اطلاعات در ایران به چاپ رسیده بود. پس از خواندن فصل اول آن متوجه شدم که با یک اثر عظیم تاریخی، سیاسی و ادبی روبرو هستم و بلافاصله شروع کردم به یادداشت برداری. این کتاب با وسواس و دقت فراوان نوشته شده، اما مانند بسیاری از زندگینامههای شخصیتهای بزرگ دنیا، از ماندلا بتواره و انسانِمقدس نساخته است؛ بلکه تلاش صورت گرفته با امانتداری، زندگیِ یک انسان عادی سیاهپوست در افریقایجنوبی را به تصویر بکشد که از یک چوپان بچهی روستایی تبدیل به مبارز عصیانگر و رهبر میشود. در این مسیر دچار اشتباه و تنگنظری میشود، به قول خودش جوانی بوده که کم دانشی خود را با ستیزهجویی جبران میکرده؛ اما از اشتباههای خود به زودی پند میگیرد و گامبهگام با زمان، از درون دچار تحول میشود. این تحول را به بیرون انتقال میدهد و چنان اثر عمیق و ماندگار از خود برجای میگذارد که تاریخ مبارزات عدالتخواهانه را به دو قسمتِ قبل از ماندلا و بعد از ماندلا تقسیم میکند.
کتاب علمی/ عامه فهم آگاهیبخش دست داشته ترجمه نوشتههای داکتر اسکندر بایارف، دانشمند تاتاری است که به سالهای 2012 تا 2014 در کهکشان انترنتی در باره تودههای اروپاییدی و نیاکان تورکان و مغولان باستان پخش نموده بود. ما در همان سالها این نوشتهها را ترجمه و در برگه فیس بوکی خود همرسانی کرده بودیم.
در کتاب دست داشته، هشت مقاله از مقالههای داکتر بایارف را که در سایت «دشت زویران» به زبان روسی نشر شده بود، ترجمه و آورده ایم.
داکتر اسکندر بایار (الکساندر بویارف)- پژوهشگر تاتاری، نویسنده کتاب پر ارزش «تاریخ پنهان تاتارستان»، از دانشمندان نواندیش و پر تلاشیاند که کوشیدهاند با شالوده شکنی و هنجارشکنی، با دید نوینی، بیرون از تنگ نگریهای تباری، زبانی و آیینی به تاریخ بنگرند. در سالهای اخیر، پس از آن که دانشمندان چینی و جاپانی شرح و تفسیرهای تازهیی بر کتاب 24 جلدی تاریخ چین باستان (ائرشی سی شی) نوشتند و علم نسب شناسی (ژنیتیک) به شگوفایی رسید و پژوهشهای تازه زبانشناسیک، سکه شناسیک، انسانشناسیک و دهها علم دیگر دامنه یافت، و دستاوردهای کاوشهای باستانشاسیک در دسترس عامه مردم قرار گرفت، دست به کار شد و در تارنمای وزین «دشت زویران» دهها مقاله گرانسنگ نوشت.
فکر میکردم اگر از افغانستان خارج شوم، حالم بهتر میشود. اگر ذبیح را ببینم، غمم به پایان میرسد؛ اما انگار قرار نیست اینطور بشود. گویی قدرت تلخی دوران جاماندنم در کابل، آنقدر زیاد است که ذوق دیدار دوبارهی او را تحت تأثیر قرار داده و کمرنگ کرده است. ای کاش میشد حتی برای لحظهای آن بخش از حافظه را پاک کرد. کاش میشد برای لحظهای احساسات را تحت فرمان آورد. اگر چنین میشد، امروز میتوانستم در این لحظه از زندگی، در چنین شرایطی، از لحظهلحظهی آن لذت ببرم و همانگونه که تصور میکردم، امروز میتوانست روز شیرین و دلپذیری باشد؛ اما… آه! چه کنم که هیچچیزی در تصرف من نیست؛ نه احساسات، نه حافظه، نه زندگی و نه هیچچیز دیگر! فرقی نمیکند که کجا هستم و در حال انجام چه کاری؛ خاطرات مدام تکرار میشوند و ذهنم را درگیر میکنند. حالا گویی دوباره دارم از اول شروع میکنم.
برایت درد سرهای زیادی
درست کردهام، نه؟
حالا مجبوری کنار پنجره
یا لب دریا بنشینی
به چیزهای زیادی فکر کنی
مثلاً به خوبیهای خود
به بدیهای من
و به ماهیانی که به قُلاب میافتند
مثل تو که به قُلاب من افتادهای!
این کتاب یکی از بهترین و وزینترین کتابهایی است که تا کنون در باره آریاییها، ایرانیها و هندیها به رشته نگارش در آمده است. نویسندگان کتاب از بزرگترین و بنامترین هندشناسان و ایران شناسان جهاناند. کتاب دست داشته بر پایه صدها کتاب و مقاله و دادههای علمی- اکادمیک، آثار موزهها و کتیبههای باستانی هند و ایران و آسیای میانه و روسیه و با به کارگیری از پیچیدهترین روشهای علمی در باره موضوع مورد نظر نگاشته شده است و به رغم آن که از چاپ آن بیش از سه دهه آزگار میگذرد، بی تردید یکی از سنگینترین آثار در زمینه است.
کتاب وزین «از اسکیتیا تا هند: آریاییهای قدیم- اسطورهها و تاریخ» که اکادمیسین بونگارد- لوین یکجا با داکتر ادوین گرانتوفسکی نوشته بودند، شهکار بی نظیری در زمینه تاریخ باستان است که چند بار جمعا در هشتاد هزار نسخه به چاپ رسیده است.
کتاب ذکر افغان در اسناد بازمانده از دستبرد زمان، مجموعهٔ مقالات، اشارات و یادداشتهایی است که دربارهٔ تبارشناسی، تاریخ، جغرافیای زیست و باورهای افغانان نوشته شدهاند. نخستین مقالهٔ این مجموعه همان «ذکر افغان…» و دومش «یاد پشتون در اسناد بازمانده از گذر اعصار و قرون» است. در خلال نگارش این دو مقاله، نه فقط مفکورهٔ مجموعه مقالات دربارهٔ افغانان، بلکه فکر نوشتن کتاب شمسالتواریخ یا خراساننامه نیز پیش آمد (که این هم دارد به پایان میرسد).
کتاب ذکر افغان تاریخ نیست؛ مباحث آن بر مبنای توالی زمانی ترتیب نشده است و حتی مقالات تاریخی آن نیز تابع قواعد تاریخنویسی نیستند. اینان اکثراً از نوع بررسیهای تاریخیاند.
کتاب تذکره و شجرهنامه هم نیست؛ در حالی که بسیاری از شجرهنامهها، نسبنامهها و تبارنامههای افغانان در این کتاب بررسی شده است؛ و بحث دربارهٔ بعضی از گفتمانها (از جمله ادعای یهودیبودن افغانان) حکم نهایی یافته است. همینگونه، در خلال این مجموعه، به تحقیقات و پژوهشهای جدیدی دربارهٔ نامواژههای «افغان» و «پشتون» برمیخورید که اگر ادعای نویسنده مبنی بر مسلّمبودن آنان را فضولی بدانید، دست کم میپذیرید که فراخوانی است به اندیشمندان، برای بازاندیشی در این موارد: «افغان»، کهنترین نام برای مجموعهٔ طوایف و تبارهایی است که اینک به زبان افغانی سخن میگویند. «افغان» اصالت هندی دارد و زبان او (مانند اکثر زبانهای منطقه) زبانی اختلاطی و «اندو_ایرانی» است. در میان آنانی که اینک «پشتون» خوانده میشوند، تبارهای غیرهندی چون ایرانی، داردی و عرب نیز به مشاهده میرسد. اینان در دو حلقهٔ «اصلی» و «وصلی» که خوشحال خان برای پشتونبودن معین کرده بود، نمیگنجند. اینان افغان یا پشتون «سببی»اند، چون فقط از طریق زبان با حلقههای «نسبی» وصل میشوند.
کتاب دست داشته به مساله خاستگاه و تاریخ باستانی و سدههای میانهای تودههای کوچرو استپ سترگ میپردازد که در یک گستره پهناور قاره اروآسیا از حوضه رود آمور در خاور تا حوضه رود دانیوب در باختر زندگی میکردند.
توجه اصلی مولفان به پدیدآیی و تاریخ نخستین امپراتوریهای کوچیان که پیرامون هستههای آنها در آغاز اتحادیههای قبیلهای و سپس توده هایی که بیشتر به زبانهای تورکی سخن میگفتند، تشکل یافتند- خاقانات تورک (سدههای ششم- نهم)، دولت قره خانیان و اویغورها در آسیای مرکزی، دولت بلغارها در دامنههای اورال، خلقها و قبایل تورکی در ترکیب امپراتوری مغول، اردوی طلایی، جزهای قزاقی، خانات قزاق و…. معطوف شده است.
تاریخ دراز دولتداری کوچیان اروآسیا در پیوند تنگاتنگ با تاریخ همسایگان شان- چین، ایران، بیزانس (بیزانتین یا روم خاوری) و روسیه بررسی میگردد.
دولتهای تورکی اشکال ویژه باورهای مذهبی و فرهنگ مکتوب را زاییدند که سیمای تکرار ناپذیر تمدن تورکی باستان را میساخت که در مونوگرافی دست داشته به آن توجه بسیاری شده است.
برای نخستین بار در این چنین بستر گسترده هیستوریوگرافیک (تاریخنگاری) دشوارترین مساله پیوندهای ژنیتیک تودههای باستانی تورکی با ملتهای معاصر تورکی زبان بررسی میگردد.
موضوع مورد بررسی در مونوگرافی دست داشته، از دید کرونولوژیک (تقویمی)، تاریخی را در حدود تقریبی دو هزار سال از عهد باستان تا اوایل سده هژدهم یعنی تا شامل شدن زمینهای حوضه رود ولگا و سایبریا در تشکیل دولت روسی مسکو در بر میگیرد. [سر از این برهه- گ.]، تاریخ تودههای تورکی اروآسیای استپی با اوضاع جیوپولیتیک از ریشه دیگری گره میخورد و روند تعاون (همپیوندی) آنها با روسیه آغاز میگردد که سرنوشت شان را به پیمانه بسیار به گونه بنیادی رقم میزند.