این وجیزه را به هیتلر نسبت میدهند که وقتی تصمیم خود «حمله به پولند» را با جنرالانش در میان گذاشت، یکی از آنان به یاد آورد که امنیت پولند را انگلیس و فرانسه تضمین کردهاند؛ جامعهی جهانی ما را محکوم میکنند. او فریاد برآورد و به آن جنرال گفت: «تاریخ را فاتحان مینویسند، اگر آنجا را تسخیر کردیم، تاریخ را ما مینویسیم».
وقتی به کتب نوشته شده در تاریخ افغانستان نگاه میکنم، بسیاری از آنان را مصداق گفتهی هیتلر مییابم؛ حتی آن تکنوشتههایی را که مؤلفان آنها کوشیدهاند اتهام همسویی با جریان فاتح به آنها زده نشود. با آن که سخن هیتلر را اکثر آنانی که جزو جریان غالب یا فاتح نبودند، دریافتهاند؛ اما راه بیرون آمدن از این جریان را کمتر کسی نشان داده است. یعنی باز نمودن آن رویدادها و حوادثی که ضمن بیان تاریخ فاتحان، در حاشیه ماندهاند و کماهمیت انگاشته شدهاند، که شاید آن را «میان خطوط تاریخ» یا «پشتِ روی تاریخ» نامید.
یک مثال بسیار برجستهی این مدعا، کتاب «پایان بالادستی تاریخی» نوشتهی جاناتانلی مورخ انگلیسی است؛ او از تذکرات مبهم و مختصر و بعضاً محقر محمودالحسینی پیرامون کسی به نام حاجیبیمینگ، روایت مستقل آفریده؛ جریان فرعیای را که در لابهلای شرح تاریخ فتوحات احمدشاه ابدالی، کمرنگ و بیرمق مینمود، تبدیل به جریان اصلی تاریخ نموده، تا حقیقت سلسلهای را که از سال ۱۷۴۷ تا 1892م از میمنه بر «چهارولایت» _ یعنی شبرغان، سرپل، اندخوی و میمنه _ حکمرانی داشتند، بیان کرده باشد.
البته کشف و بیان جریانهای فرعی تاریخ، یعنی بازگویی جریانهای مغلوب به معنای اختراع، بزرگنمایی و یا جعل اسناد نیست؛ آنگونه که میان تاریخنویسان رسمی و قومی افغانستان مروج است؛ بلکه نقد و بررسی اسناد موجود و بازبینی آنان و برملاسازی اهمیت آنان و کشف روابط میان رویدادها و حوادث به ظاهر پراکنده و جدا از هم است که آن حقیقت را متجلی میسازد. بیگمان دستیابی مورخ به اسناد و آثاری که تازه شناخته شدهاند، و مورخین پیش از او به دلیل نشناختن آن اسناد و آثار، راه خطا رفتهاند، غیر از آن چیزی است که میخواهم بگویم.
کتاب ذکر افغان در اسناد بازمانده از دستبرد زمان، مجموعهٔ مقالات، اشارات و یادداشتهایی است که دربارهٔ تبارشناسی، تاریخ، جغرافیای زیست و باورهای افغانان نوشته شدهاند. نخستین مقالهٔ این مجموعه همان «ذکر افغان…» و دومش «یاد پشتون در اسناد بازمانده از گذر اعصار و قرون» است. در خلال نگارش این دو مقاله، نه فقط مفکورهٔ مجموعه مقالات دربارهٔ افغانان، بلکه فکر نوشتن کتاب شمسالتواریخ یا خراساننامه نیز پیش آمد (که این هم دارد به پایان میرسد).
کتاب ذکر افغان تاریخ نیست؛ مباحث آن بر مبنای توالی زمانی ترتیب نشده است و حتی مقالات تاریخی آن نیز تابع قواعد تاریخنویسی نیستند. اینان اکثراً از نوع بررسیهای تاریخیاند.
کتاب تذکره و شجرهنامه هم نیست؛ در حالی که بسیاری از شجرهنامهها، نسبنامهها و تبارنامههای افغانان در این کتاب بررسی شده است؛ و بحث دربارهٔ بعضی از گفتمانها (از جمله ادعای یهودیبودن افغانان) حکم نهایی یافته است. همینگونه، در خلال این مجموعه، به تحقیقات و پژوهشهای جدیدی دربارهٔ نامواژههای «افغان» و «پشتون» برمیخورید که اگر ادعای نویسنده مبنی بر مسلّمبودن آنان را فضولی بدانید، دست کم میپذیرید که فراخوانی است به اندیشمندان، برای بازاندیشی در این موارد: «افغان»، کهنترین نام برای مجموعهٔ طوایف و تبارهایی است که اینک به زبان افغانی سخن میگویند. «افغان» اصالت هندی دارد و زبان او (مانند اکثر زبانهای منطقه) زبانی اختلاطی و «اندو_ایرانی» است. در میان آنانی که اینک «پشتون» خوانده میشوند، تبارهای غیرهندی چون ایرانی، داردی و عرب نیز به مشاهده میرسد. اینان در دو حلقهٔ «اصلی» و «وصلی» که خوشحال خان برای پشتونبودن معین کرده بود، نمیگنجند. اینان افغان یا پشتون «سببی»اند، چون فقط از طریق زبان با حلقههای «نسبی» وصل میشوند.
آوردهاند که روباهی در نزدیکی دلدلزاری لانه داشت و در همان حدود، از شکار پرندگان و خزندگان امرار معاش میکرد. از قضا آن دلدلزار چراگاه لکلکی بود سالخورده و سخت هوشیار. روباه هر باری که اینبر و آنبر گشتوگذار میکرد، لکلک را میدید که سر در مرداب فروبرده و از جیفهی آبزیها تغذیه میکند. لکلک زیرچشمی روباه را نگاه میکرد و از جانب او بیمی به دل راه نمیداد.
مدتی بدین منوال گذشت تا مؤالفتی میان آنها به وجود آمد. روزی روباه لکلک را به مهمانی در خانهی خویش دعوت کرد؛ لکلک به پاس آیین دوستی به آن لبیک گفت. روباه، ضیافت آبگینی از نوع «گردآو» تهیه دیده، آن را در تشت فراخ و همواری آورده، با کمال اخلاص پیشرویِ مهمان نهاد و خود روی دو پا در جانب مقابل نشست و از روی ادب، مهمان را به خوردن طعام فراخواند.
در زمان قدیم پادشاهی بود در کشور مهروسان، نامش مهرآیین؛ او پادشاه بزرگی بود که از جالندر تا طبس و از آمو تا دریای هندوان فرمانش اجرا میشد.
باری، مهرآیین بهمرور به قلمرو خویش، غرض سرکشی از رعایا و شکار سفر میکرد. روزی هنگام شکار، آهویی از کنار او رَست و راه فرار در پیش گرفت. شاه در پی او تاخت. آهو راههای صعب کوهی را گزید که اسب را رفتن در آن راه دشوار چه، که ناممکن بود. هنگامی که شاه جلو اسب گردانید تا به مُعَسکر برگردد، نگاهش به جویبار باریکی افتاد که آب کم و زلالی در آن روان بود. شاه از اسب فرود آمد تا مقداری آب بنوشد. وقتی آب را برداشت، در کف دست خود دانهی درشت سرخرنگ و فروزانی یافت. در چگونگی آن آب و آن دانهی درشت به فکر افتاد؛ تشنگی را فراموش و سرش را بالا کرد و به جانبی نگریست که جویبار از آن میآمد. منشأ آن را ندید. برخاست و کنار جویبار را گرفت و به سمت آمدِ آن به راه افتاد. دوری نرفته بود که برجهای قلعهای نمایان شد. خود را به دیوار قلعه رسانید؛ آنجا که جویبار با آن دانهی درخشنده از قلعه بیرون میآمد؛ اما راهی برای ورود به قلعه ندید. طول دیوار ـ را که بسیار دراز بود، پیمود تا مگر راهی پیدا کند؛ اما چیزی نیافت. کنار دیوار دیگر و از آنجا به دیوار دیگر، خلاصه یک ساعت گذشت تا هر چهار دیوار را رصد کرد. در دیوار غربی قلعه، دروازهای دید آهنین و بسیار بزرگ. کوشید آن را باز کند، اما ممکن نبود؛ دروازه مستحکمتر از دیوارها بود…
حین مطالعهٔ کتابهای تاریخ افغانستان، به موارد بسیاری برخوردم که با منابع معتبر و معاصر اختلاف آشکار دارد. این اختلاف یا از روی اهمال و بیدقتی نویسنده در نقل مطلب از منابع است، یا از روی تعمد و سوء نیت به غرض جعل و تحریف تاریخ. علاوه بر این، عدم دسترسیِ نویسنده به منابع دست اول و اعتماد و اکتفا به منابع متأخر، موجب صدور حکمهای نادرست در قضایای تاریخی شده است.
گذشته از اینها، قلّت مآخذ و ناشناخته ماندن بسیاری از منابع تاریخ افغانستان برای مورخین، سبب شده که کج فهمیهایی رخ دهد. در چند دههٔ پسین، کتب بسیاری که نیم قرن قبل کسی به آنان دسترسی نداشت، از بایگانیها، آرشیفها و کتا بخانهها بیرون آورده شد و چاپ و منتشر گشت. اما موارد تحریف و جعل که به آن اشاره شد، غیر از سهو و اشتباهات است، که البته کسی از ارتکاب به آن مستثنی بوده نمیتواند.