روز چهارم
$10.00دوست جوان من سلام. امروز روز اول قصهی ما است. امروز وقتی سنگپشت از بین جنگل طرف ساحل میرفت تا در آنجا تخمگذاری کند، ناگهان میمون از روی درخت فریاد زد:
– سنگپشت! حواست کجاست؟ مگر نمیبینی؟
– سلام میمون. چی را نمیبینم؟
– این نقطۀ زرد را نمیبینی؟
– آها. بلی دیدم.
– این نقطه را من روی زمین کشیدهام. حق نداری از روی آن بگذری.
سنگپشت حیران شد که چه کار کند. پرسید:
– پس میگویی چطور بروم ساحل؟
میمون با غرور گفت:
– خوب… من چه میدانم؟ فقط باید بدانی که کسی نمیتواند از روی نقطهی من بگذرد.
2 reviews for رادیوی پدرکلانم
پوهنوال محمد ناصر حبیبی –
هرکی حرفی را به حرفی ضم کند/ قطره از خون دل را کم کند
ضمن عرض مبارکبادی اثر گران بهابه خدیجه ما آرزوی موفقیت های بیشمار را از ایزد منان طلبگارم
عبدالفتاح رسولی –
زحمات خدیجه حیدری قابل قدر است کتاب را اولین بار در سایت شما دیدوم خوشحال شدم خداوند همه در پناه خود داشته باشد