• 0 Items - $0.00
    • کتابی در سبد خرید شما نیست.

باغ مهربانی

$8.00

در زمان‎های قدیم، باغی بود که در آن شکار ممنوع بود. یعنی در آن باغ هیچ حیوانی حق نداشت حیوانی دیگر را شکار کند. به خاطر همین، آن باغ، «باغ مهربانی» نام داشت. باغ مهربانی در دامنه‎ی تپه‌ا‎ی سرسبز قرار داشت و جوی آبی نیز از میان آن می‎گذشت.
پایین‎تر از باغ، ویرانه‎های یک شهر قدیمی بود. درون آن ویرانه‌ها، حیوانات موزی و بدی زندگی می‎کردند که جز کشتن و خوردن دیگر حیوانات، کار دیگری نداشتند. آن‌ها همیشه منتظر بودند که حیوانات باغ مهربانی اشتباهی از آن‌جا بیرون بیایند و لقمه‎ی چرب آن‎ها شوند.
در باغ مهربانی حیوانات کوچک و بزرگ و پرنده‎های گوناگون در خوشی و آرامی زندگی می‎کردند. خرگوش‎ها با گوش‎های بزرگ و دست‎های کوتاه‌تر از پا، بعد از خوردن علف، بدون ترس از گرگ یا سگی روی سبزه‎ها استراحت می‌کردند.

مکتب کهنه

$6.50

من به مکتب رفتم، مکتب‌خانه مانند خانه‌ی ما وسیع، دو بهره (چهاردره)، روشن و بیغلاغله نبود. مکتب یک خانه‌ی تنگ بود، دو در داشت، که یکی از آنها درآمد یک طبقه بود، آن در را هم در وقت‌های سرما پوشانده می‌ماندند. درِ دیگرش دریچه‌ای بود، که سه چهار-یک آرشین قد و نیم آرشین بر داشت. مکتب‌دار(معلم‌مان) به وی یک کاغذ(تریزه‌ی کاغذی) کرده برای در برف و باران ندریدن آن به کاغذش روغن زغیر مالیده بود. کاغذ روغنین چنگ و خاک کوچه را به خود گرفته بود، که مانند دم‌گیر دیگ سیاه و چرکین شده بود. اگر از خاطر فراموش نکرده باشم، آن کاغذ به‌روی پرچین مکتب‌دار همرنگی داشت. بنابر این از این دریچه هم به خانه روشنی درست نمی‌آمد. مکتب‌خانه از زیر سقف، از جایی که سقف با دیوار پیوند می‌یابد، از دو طرف دوتایی روزن‌های چهاریک آرشینی داشته باشد هم روشنایی‌های که از آن روزن‌ها می‌درآمدند، نه به زمین مکتب، بلکه به روبروی خود: بر دیوار خانه به زیر سقف می‌افتادند.

شاپرک های سفید

$6.00

اواسط شـب هــم ســاکــت و خـالـی بـود. انگار ساختمان‌های بلند تیره در خلأ خود ‌خوابیده بودند. اما موتیوک بیدار بود. در اتاق کوچک و تاریک خود روی تختی نشسته و به قوطی زل زده‌بود. موهای مشکی و ژولیده، سروصورتش را پوشانده بود و بدن استخوانی‌اش میان پتوی کلفتی محصور شده بود. قوطی را باز کرد و یک قرص را از داخلش خارج کرد. نوشتهٔ رویش را خواند «شادی… هاه؟» سپس قرص را خورد. انگیزه‌اش مشخص نبود. فقط می‌خواست این ابهام را که مثل مِهی غلیظ ذهنش را پوشانده بود، از بین ببرد تا احساسات پشت آن پدیدار شوند. چه شکلی بودند؟ چه رنگی بودند؟ خوب بودند یا بد؟زشت بودند یا زیبا؟ خاطراتش غمگین یا شاد بودند؟ فقط همین را می‌خواست بفهمد.

آن شب را مثل همیشه آرام و بی‌سروصدا، بدون هیچ رؤیایی خوابید. فقط انگار چند شاپرک سفید و بی‌رنگ در ظرف شیشه‌ای داخل سرش در حال تکاپو بودند. می‌خواستند شیشه را بشکنند و فرار کنند.