من به مکتب رفتم، مکتبخانه مانند خانهی ما وسیع، دو بهره (چهاردره)، روشن و بیغلاغله نبود. مکتب یک خانهی تنگ بود، دو در داشت، که یکی از آنها درآمد یک طبقه بود، آن در را هم در وقتهای سرما پوشانده میماندند. درِ دیگرش دریچهای بود، که سه چهار-یک آرشین قد و نیم آرشین بر داشت. مکتبدار(معلممان) به وی یک کاغذ(تریزهی کاغذی) کرده برای در برف و باران ندریدن آن به کاغذش روغن زغیر مالیده بود. کاغذ روغنین چنگ و خاک کوچه را به خود گرفته بود، که مانند دمگیر دیگ سیاه و چرکین شده بود. اگر از خاطر فراموش نکرده باشم، آن کاغذ بهروی پرچین مکتبدار همرنگی داشت. بنابر این از این دریچه هم به خانه روشنی درست نمیآمد. مکتبخانه از زیر سقف، از جایی که سقف با دیوار پیوند مییابد، از دو طرف دوتایی روزنهای چهاریک آرشینی داشته باشد هم روشناییهای که از آن روزنها میدرآمدند، نه به زمین مکتب، بلکه به روبروی خود: بر دیوار خانه به زیر سقف میافتادند.
من در سالهای 1312 هجری که طلبهی مدرسههای بخارا به شمار میرفتم، بیباششگاه ماندم و در بخارا که تقریباً صد در مدرسهی کلان و قریب همینقدر مدرسهی خرد داشت، برای من حجرهی قابل استقامتی به زودی یافت نشد. زیرا هرچند همهی مدرسههای بخارا رسماً وقف بوده، خرید و فروش آنها از روی شریعت روا نباشد هم در زمانهای آخر با فتوای علمای دین که در مسئلههای دینی حیلههای شرعی را به کار میبردند، همهی حجرههای مدرسهها به طرز خرید و فروش ملک خصوصی شده بدست آدمان پولدار افتاده بود و طلبههای فقیر در جای استقامت یافتن به دشواریها میافتادند.
در همان روزهایی که در جستجوی حجره بودم یکی از دوستانم با راه مصلحت به من گفت:
– «قاری اشکمبه» نام یک کس هست که چند در حجرهی زر خرید دارد، اگر از وی پرسی، شاید یکی از حجرههایش را به تو به عاریت بدهد.
با شنیدن این مصلحت آن دوستم دقت من از حجره دادن یا ندادن آن آدم زیادتر بنام او کشیده شد.
در حقیقت هم این نام خیلی غلطی بود، من میدانستم که خلتهی معدهی حیوان را که در آنجا خوراکِ خورده شده جمع میشود، «اشکمبه» مینامند.
نخستین آشنایی من با نام عینی و کتاب یادداشتهایش ریشهای سی ساله دارد؛ به روزگاری میپیوندد که مثل هر دانشجوی تهیدستی جویای خوب ارزان بودم و لذات زندگیم منحصر میشد به حظ بصری از ویترین مغازهها و بساط دستفروشان. در بساط یکی از کهنهفروشان خیابان لالهزار، چشمم به کتابی افتاد با قطع رقعی و جلد زرکوب. با پنج ریال وجه رایج و زورمند آن روزگار، خریدمش و به خانهام _ ببخشید _ به اتاقکم آوردم و خواندم و از نثر بیتکلف و لحن فارسی نویسندهاش خوشم آمد. آن کتاب جلد اول مجموعهایست که اینک پیش چشم شما خوانندگان قرار دارد.
اگر چه مطالب کتاب برایم خالی از جذبهای نبود، اما چون سالیان نخستین عمر من در ولایت دورافتادهی سیرجان گذشته است و آن هم در دورانی که محیط ما هنوز شباهتکی با محیط نشو و نمای عینی داشت، توصیفات نویسنده با همهی جذابیتش، چندان برایم تعجبانگیز نبود. آنچه در نخستین برخورد با جلد اول این کتاب به دلم نشسته بود؛ چنانکه گفتم، نثر روان و بیتکلف نویسنده بود و بس.