اینگونه من تنها بهسر بردم، بیآنکه کسی را داشته باشم که از روی راستی با او سخن بگویم، تا اینکه شش سال پیش در کویری در صحرای آفریقا اتفاقی برایم افتاد؛ سامانی از ماشین هواپیمایم شکسته بود. و از آنجا که نه ترمیمکاری با خود داشتم و نه مسافری، آستین بر زدم تا بهتنهایی به این ترمیم دشوار بپردازم. برایم مسئله مرگ و زندهگی بود. به زحمت آب آشامیدنی برای هشت روز داشتم.
کتاب حاضر، راجع به سرنوشت فارسی – تاجیکی، اندیشة ملّی، جنبشهای فرهنگی و سیاسی در تاجیکستان و تلاشی است که برای زنده نگهداشتن تاریخ فرهنگ و زبان فارسی. این کتاب ابتدا بهصورت مقالة فارسی و سپس در سال 1997 میلادی به خطّ سرلیک به شکل کتاب در تاجیکستان انتشار یافت. مطالب این کتاب در پنج بخش اصلی معنویت، زبان و احیای ملّی تاجیکستان، حیات امر معنوی است، خراسان است اینجا، هویت فرهنگی و جهانگرایی، اندیشة ملّی تنظیمشده است. مؤلّف این کتاب، نخستین شخصیت علمی و فرهنگی تاجیکستان است که بهعنوان عضو فرهنگستان زبان و ادبیات ایران برگزیده شد.
دربارۀ گسترۀ تاریخی- جغرافیایی خراسان در درازای تاریخ مطالب بسیاری اعم از نظم و نثر نگاشته شده است و هزاران سند مکتوب در برگهای تاریخ درج است.
در این نوشته میکوشیم درباره سه موضوع به بررسی و کاوش بپردازیم:
یکی، ریشه و وجه تسمیه خراسان،
دو دیگر، این که در درازای تاریخ خراسان به کدام سرزمین اطلاق میگردیده است؟
و سه دیگر، هم نگاهی به کشاکشهای سیاسی کنونی بر سر رستاخیز نام خراسان و نشاندن آن به جای نام افغانستان به چم کشور افغانها/ پشتونها.
با نام خراسان جهانیان از طریق آثار مکتوب زبان پارسی میانه ساسانی آشنااند. با این هم چنین پنداشته میشود که شاید مفهوم خراسان در اواخر دوره اشکانیان پدید آمده باشد.
این کتاب از مجموع دو رساله پدید آمده است. رسالهٔ اول «سنگنبشتههای باختری با حروف بزرگ» است و دیگری «دو سنگنبشتۀ تازه کشفشده به زبان باختری و بعضی آثار تاریخی دیگر از افغانستان».
بخشهای اول و دوم کتاب حاضر، محتویات آن دو رساله را در خود دارد و بخش سوم نیز مسائل مهم تاریخی دیگری را که در انتهای آن دو رساله گنجانده شده بود.
در مجموع مطالب بخشهای سهگانهٔ کتاب عبارتاند از «سنگنبشتهٔ دشت ناور»، «سنگنبشتهٔ رباطک»، «سنگنبشتهٔ سرخ کوتل»، «سنگنبشتهٔ دلبرژین»، «سنگنبشتهٔ سیاهزمین جاغوری»، «سنگنبشتهٔ درهٔ نیکپی»، «مُهری از شاه خیونها»، «یک نام باختری و تصویر دو شاه» و «توضیحات دو سکهٔ نادر»
در زمان قدیم پادشاهی بود در کشور مهروسان، نامش مهرآیین؛ او پادشاه بزرگی بود که از جالندر تا طبس و از آمو تا دریای هندوان فرمانش اجرا میشد.
باری، مهرآیین بهمرور به قلمرو خویش، غرض سرکشی از رعایا و شکار سفر میکرد. روزی هنگام شکار، آهویی از کنار او رَست و راه فرار در پیش گرفت. شاه در پی او تاخت. آهو راههای صعب کوهی را گزید که اسب را رفتن در آن راه دشوار چه، که ناممکن بود. هنگامی که شاه جلو اسب گردانید تا به مُعَسکر برگردد، نگاهش به جویبار باریکی افتاد که آب کم و زلالی در آن روان بود. شاه از اسب فرود آمد تا مقداری آب بنوشد. وقتی آب را برداشت، در کف دست خود دانهی درشت سرخرنگ و فروزانی یافت. در چگونگی آن آب و آن دانهی درشت به فکر افتاد؛ تشنگی را فراموش و سرش را بالا کرد و به جانبی نگریست که جویبار از آن میآمد. منشأ آن را ندید. برخاست و کنار جویبار را گرفت و به سمت آمدِ آن به راه افتاد. دوری نرفته بود که برجهای قلعهای نمایان شد. خود را به دیوار قلعه رسانید؛ آنجا که جویبار با آن دانهی درخشنده از قلعه بیرون میآمد؛ اما راهی برای ورود به قلعه ندید. طول دیوار ـ را که بسیار دراز بود، پیمود تا مگر راهی پیدا کند؛ اما چیزی نیافت. کنار دیوار دیگر و از آنجا به دیوار دیگر، خلاصه یک ساعت گذشت تا هر چهار دیوار را رصد کرد. در دیوار غربی قلعه، دروازهای دید آهنین و بسیار بزرگ. کوشید آن را باز کند، اما ممکن نبود؛ دروازه مستحکمتر از دیوارها بود…
پندار مسلمانان، به خصوص بنیادگرایان، از دوران خلافت نخستین چهار جانشین پیغمبر اسلام که «خلفای راشدین» خوانده می شوند تصویر روزگار طلایی و آرمانی اسلام را پرداخت میدهد، ولی قدیمی ترین متون اسلامی واقعیتی کاملاً غیر ازین را برملا می سازند – واقعیت از هم دریده گی شیرازۀ امت مسلمه حتی پیش از آنکه پیکر پیغمبر به خاک سپرده شود. نزدیکترین یاران پیامبر در بحبوحۀ زد و بندها، خیانتها، فساد ها و تهدید به مرگ کردن ها برای چنگیازی به قدرت و ثروت پیغمبر با هم به جدال و کشمکش پرداختند. این کتاب نخستین دفتر سرگذشت این «جانشینان نفرین شده» است که از روی بازیگران آن ماجراها و چگونگی نقش ایفا کردنهای آنها پرده بر میدارد.
هاله الوردی با همان شیوهیی که در نوشتن «واپسین روزهای زندگی محمد» به کار بست در کلاسیکترین آثار اسلامی که کمتر مورد مراجعه قرار گرفتهاند به کاوش پرداخت تا این تاریخ پوشیده را به رشتۀ تحریر کشد. ماجراهای آن روزهای سرنوشت ساز نمایشنامۀ تراژیدی تمام عیاراند، چون در منازعات و مناقشات شخصیتهای مطرح آن روزگار سرنوشت اسلام و به بیان وسیعتر سرنوشت جهان نطفهبندی شد.
سخن نخست چاپ نخست
به یاد دارم که تعدادی از دانشجویان، دانشپژوهان و … به روز پنجشنبه، ١٣ جدی ١٣٩٧ هجری خورشیدی من را به استان پنجشیر، شهرستان رخه، قریه شیرخان در كتابخانهی ابن خلدون دعوت كردند. سالهای پیش من موافقتنامهی بن اول را تدوین کرده بودم و در مراکز علمی، تحقیقی و کتابخانهها بەگونە رایگان توزیع کردم.
روز به یادماندنی بود؛ جوانان از نقاط مختلف آمده بودند. خيلى با شوق، دقیق و پرسش گرایانه با هم صحبت كردیم. در پايان محفل يادم است همه جوانان گفتند که در مورد نشست بن یک تحقیق علمی، مستقل و مستدل صورت گیرد. وعده سپردم که تلاش میکنم منابع علمی که دارم جمعآوری کنم و در حد یک اثر پژوهشی منتشر نمایم. به یاری و نصرت خداوند، به كمک وهمكارى دوستان در سرطان ١٤٠٠ هجری خورشیدی موفق شدم این اثر را تكميل كنم.
احمد شاه مسعود وزیر دفاع دولت اسلامی و قهرمان ملی افغانستان؛ یکی از شخصیتهای تاثیرگذار در عرصهی سیاسی، نظامی و… افغانستان و منطقه بوده است، پژوهشی ویژهیی که در مورد ترور این چهره تابناک تاریخ کشور صورت گرفته تحت عنوان” احمد شاه مسعود چگونه ترور شد؟” یک تحقیق جامع، مدلل و در حین حال تازهترین تحقیق است که بر پهلوهای پنهان چگونگی ترور احمد شاه مسعود پرداخته است.
در مہرماه سال اول هجری که پیامبر مکرم اسلام از مکه ب مدینه هجرت کرد و خشتِ بناى حاکمیتِ دینِ نوپدیدِ اسلام را برهنمودهائی کم الله تعالئ بر دست جبرئيل از فرازِ آسمانِ هفتم برایش میفرستاد بنا نہاد، ایران قدرتمندترین و ثروتمندترین و پیشرفتهترین کشور در کلِ جهان متمدن بود. سرزمینہائی کم ایرانزمین نامیده میشد و اقوام ایرانی با گویشهای گوناگونشان در درون مرزهای اين سرزمينِ پهناور جاگِير بودند. از شرقٍ تاجیکستان کنونی در همسایگی غربی چین، و از کرانۀ غربی سیردریا در شرق ازبكستان کنونی در همسایگی غربی ترکستان، و از جنوب دریای خوارزم (اکنون دریاچۀ آرال) در شمال ازبکستان کنونی در همسایگی جنوبی ترکستان، و از اواسط سرزمین پاکستانِ كنونى در همسایگی غربى هندوستان و جاهائى كه كويته و خضدار است شروع مى شد، ازباختریم و هَریوه و زاوُلستان و سيستان كه اكنون شامل بيشينة كشور افغانستان است میگذشت، پارت و هیرکانیه که اکنون نیمۀ جنوبی ترکمنستان است را در بر میگرفت و بسوی غرب بپیش میرفت تا به سرزمينهاى جنوب قفقاز مىرسيد كه اكنون كشورِ ترکنشینشدۀ آذربایجان است، و از آنجا به سرزمینهای شرق و جنوب دریاچۀ وان میرسید که اکنون در شرق ترکیه است. دیگر زمینہای ایرانینشین که در درون قلمرو شاهنشاهی بود نیز شامل ایرانِ کنونی و همۀ کردستان میشد (کردستان اكنون بيشينهاش
در کشورهای عراق و ترکیه، و بخشی از آن در شرق سوريه است). مردمٍ اين سرزمينها قوم بزرگ ایرانی را تشکیل میدادند و ایرانیزبان بودند و به گویشہای گوناگونِ زبان ایرانی سخن میگفتند. زبان واحدٍ مشتركی که زبانِ دَرى ناميده مىشد و شامل مفردات مشتركِ همۀ گویشهای زبان ایرانی بود زبان همگانى و مشتركشان را تشكيل میداد.
به گواهی تاریخ، خداوندان زور و زر دردمندانه و سوگوارانه پیوسته برای دستیابی به اهداف و اغراض آزمندانه خویش به جعل و تحریف و دستکاری تاریخ پرداخته و از پدیدههایی چون زبان، آیین و تیره و تبار و نژاد همچون ابزارهایی به سود خود بهره گیری نمودهاند و مینمایند.
از سوی دیگر، دیده میشود که کشورهای تازه پدید آمده در پهنه گیتی و کارزار سیاست، پیوسته در اندیشه افسانه پردازی و ساختن پیشینههای جعلی و ساختگی برای خود و کشاندن رشته قدمت خود تا سپیده دم تاریخ و پیونددهی فرهنگ و تمدن خود با بزرگترین کانونهای تمدنی جهانی در دوران باستاناند.
ما در نوشته دست داشته بر کشورهای نوزاد پدید آمده در گستره پساشوروی پیشین در آسیای میانه و قفقاز درنگ میکنیم و میبینیم که کار افسانه سرایی و گزافه گویی و اغراق و مبالغه در باره نیاکان کبیر و گذشته درخشان و تابناک تاریخی که پیوسته سر از سپیده دم تاریخ بر میآورند، به کجا رسیده است و چگونه آفاق و انفس را در نوردیده است.
مجموعه حاضر حاصل کار چند ساله است که در مقاطع مختلف زمانی به مناسبتهای گوناگون به صفحه ریخته شدهاند. آنچه میان بخشهای یازدهگانه این اثر مشترک است و سبب گردیده تا در این مجموعه کنار هم قرار گیرند، مضمون و محتوای مشترک آنهاست. نویسنده، طبع گزینهگوی و گزینهخوانی دارد، از اینرو سعیاش بر این بوده است تا فشرده و چکیده آثار را در آورد و به دیگران عرضه بدارد. فشردهسازی آثاری گرانسنگی همچون مثنوی، تذکرهالاولیا، مقدمه ابنخلدون و.. اگر لطف اندکی داشته باشد، خطرش بس بزرگ است و دست یازیدن به چنین امری جسارت میطلبد، نمیدانم پسندیده است یا نکوهیده؟
نویسنده از رویارویی با این موضوعات، خاطرههای خوشی دارد. از این بابت خدا را شاکر است که مدت کوتاهی را در سیر و سیاحت در دنیای علم و معرفت سپری داشته است. نمیدانم که بر خوانندگان عزیز چه اثری مینهد و در این باب چگونه قضاوت میدارند.
آغاز کردم راه را با اشک پیمودم
از صبح تا بیگاه را با اشک پیمودم
میخواستم جایی بیابم در کنار تان
از خانهام تا ماه را با اشک پیمودم
میشد کنار دوستان خندید من اما
این فرصت کوتاه را با اشک پیمودم
بین من و یوسف تفاوت نیست! چون من هم
آزردگیِ چاه را با اشک پیمودم
گفتند در دور و بر دفتر شدی پیدا
سرتاسر بنگاه را با اشک پیمودم
از گریه افتاده، شبیه مردهها گشته
شب تا سحر که آه را با اشک پیمودم
کشورهای افغانستان و پاکستان باید بپذیرند که تنها راهحل برای چالشهای موجود در روابط خارجی دوکشور، از راه گفتمانهای مسالمتآمیزِ دوجانبه، سیاست خارجی توسعهمحور بهجای سیاست خارجی امنیتمحور و فهم عقلانی از خواستهها و مطالبات هردو طرف، میسر است.
کتابی که در دست دارید، بخشهای تاریکی از روابط افغانستان و پاکستان را روشن کرده است. رویدادهای مهمی که پس از تهاجم روسها به افغانستان تا زمان حملهی آمریکا به این کشور، رخ دادهاند، توسط یکی از مقامهای مهم دولت پاکستان در این کتاب روایت شده است.
اینکه مسألههای افغانستان در این محدودهی زمانی، در دیدگاه نظامیان و سیاستمداران پاکستانی چه تصویری داشتهاند؟ کارشیوههای مطلوب برای پاسخ به این مسألهها از دید پاکستان چیست/چهگونه باید میبود؟ پاکستان چه میخواست/میخواهد؟ سلسلهپرسشهایی است که در این کتاب پاسخ داده شدهاند.
بهباور من، فهم و درک سیاستگران افغانستان از مسأله در اغلب دورههای تاریخی، تکذهنی، یکجانبه و قومپایه بوده است. این درک از مسأله، علیل است و قطعاً راهگشا نیست. سیاستگذاران افغانستان باید توانایی فهمِ مقاصد دولتهای دیگر را داشته باشند. این در سیاست خارجی، امر پایه و حیاتیست. اگر میان امر واقع و تصورات ما، فاصله بسیار باشد، نتیجهی آن در سیاست خارجی مصیبتبار و جبرانناپذیر خواهد بود. این کتاب را با همین انگیزه ترجمه کردم. انتظار دارم در تحلیل مسألههای تاریخی و سیاسی، خصوصاً در قبال کشور پاکستان، از سوی پژوهشگران و کارگزاران سیاست خارجی کشور، کاربردِ موثر داشته باشد.
نوروز صبح زود به آبشار رسید. آخرین باری که او اینجا آمده بود، پنج سال پیش بود. این روزها که در آستانهی هژدهسالگی ایستاده بود، نتنها بار مسئولیت قریهاش را بر دوش میکشید که برای یافتن چهبایدکردهایش نیز میاندیشید. با آنکه نگران وضعیت کنونی بود، اما با امیدواری به آینده مینگریست.
نوروز که شیفتهی بلندیها بود، به این میاندیشید که به بلندایی صعود کند که پای کسی نرسیده باشد. شاید نمیدانست که آرزوها همیشه برآوردهشدنی نیست. آبشاری که او امروز به دیدنش آمده بود، حسی کمتر از صعود به قلهها برای بیننده نمیبخشید. اما دیدار امروز او از این آبشار نتنها برایش فرحبخش نبود که اندوه ذهنآزاری در او خلق کرده بود. حتا نمیدانست چی نیروی ندانستهای پایش را امروز به اینجا کشانده است.
به باور راسخ من، هنگامی که سخن از نژاد و تیره و تبار و زبان و مذهب در میان میآید، سزاوار است در چهارچوبی به مسایل پرداخته شود که ارجگزاری به جایگاه بالای انسان چونانِ برترینِ جانداران، فراتر از همه چیزها قرار گیرد. همین گونه شاینده است تا با توجه به ارزشهای والای فرهنگی، میهنی و ملی و آرمانهای بزرگ انسانی و با دیدگسترده، بیزار از تنگ نگریهای رایج به این مساله بنگریم.
از سویی هم، برای دستیابی به تفاهم، همسویی، نزدیکی، سازش و همدیگرپذیری در راستای ملت سازی، در تراز سراسری ملی و همگرایی گسترده در تراز منطقهیی؛ داشتن شناخت گسترده از تودههای باشنده منطقه و آشنایی با ویژگیهای تباری، زبانی، آیینی، زیستبومی و… تیرههای باشنده در سرزمین ما و کشورهای همسایه ارزش بالایی دارد. برای مثال؛ مادامی که ما ندانیم که نیاکان پشتونهای خاوری باشنده پیرامون کوههای سلیمان، از جمله غلزاییان، از بازماندگان هپتالیاناند که از راه کوهها و درههای بدخشان به سرزمینهای کنونی خود کوچیدهاند و با تاجیکهای باشنده شمال کشور و آسیای میانه از یک تیره و تبار و نژاد و زباناند و همین گونه نیاکان پشتونهای درانی از آسیای میانه، بلخ و هرات به جنوب کوچیده و با پارسیان و ایرانیان غربی همخون، همریشه و همتیره و همتباراند؛ شاید در بسیاری از زمینهها به بیراهه برویم.
این رویداد در میان مگسها، در منطقهای از آن شهر بزرگ رخ داد که ساختمانهای بلند و بسیار متراکمی دارد. در آنجا ساختمان بسیار بلندی وجود داشت. پایینترین طبقهی این ساختمان، خانهای بود که نور بسیار کمی داشت. نیم این خانه پایینتر از سطح زمین و در میان خاک بود. بلندمنزلهای دو سوی کوچهی تنگ، مانع ورود نور خورشید به این زیرزمین میشد. به همین سبب، از طرف صبح در آن خانه روشنایی دیر میآمد؛ اما شامگاه، تاریکی زود فراگیر میشد.
در آن زیرزمینی یک خانوادهی سهنفره زندگی میکردند: پدر، مادر و پسرشان. پدر و مادر هر دو سر کار میرفتند و پسرک دورهی متوسطه را تازه شروع کرده بود.
در روز رخداد واقعهای که میخواهم قصه کنم، در آنوقت شام، هم مادر و هم پدر هنوز از کار برنگشته بودند. پسر نیز از مکتب آمده و درس خوانده بود و خسته شده بود. کتاب درسیای را که خوانده بود، روی میز باز گذاشته و تا موقع برگشتن مادر و پدرش، برای بازیکردن بیرون رفته بود.
از پشت پنجرهی منزل دوم خانه به منظرهی باغ میدیدم و آن را رسامی میکردم. آفتاب میتابید اما سبزههای نورس و جوانهبرگهای درختان، پس از باران دیشب، هنوز تر بودند. روزهای پایانی سال بود و یک دو هفتهای به نوروز مانده بود. دیدم که موتر کوچکی در برابر دروازهی باغمان توقف کرد و پدرم از آن پیاده شد. چند نهال را از موتر پایین آورد. با شتاب به کمکاش رفتم و با هم نهالها را به داخل باغ آوردیم. ریشهی نهالها را با گل و خاک آغشته و در داخل کیسهی پلاستیک قرار داده بودند. سگ سفید من دوید و پلاستیکها را دانهدانه بو کشید. حیف که هیچ وقت برایش نام دیگری انتخاب نکردم. او مثل همیشه دُم میجنباند و آمادهی خدمت بود. با پدرم کمک کردم و نهالها را در جاهای مختلف باغ کاشتیم. پدرم گفت:
امیدجان، اِی نهال شفتالو ره خودت بشان.
براستی؟ چرا نی.
در این کتاب به بررسی تودههایی پرداخته میشود که گویشوران زبان ایرانی خاوری سکایی خُتنی (تُخاری) و نیز «زبان ایرانی میانه خاوری دومی» (زبان باکتریایی/ بلخی سومی) بودهاند – کوشانیان/ گویشانیان که دردمندانه در باره این دودمان در زبان پارسی دری اطلاعات بس اندکی در دست است و میشود گفت کم و بیش در تاریکی به سر میبریم. به ویژه کمتر کسی در باره پیشنه تاریخی این تودهها و زبان شان آگاهیهای دقیق علمی دارد.
در این جا میخواهیم چند نکته مهم را خاطرنشان بسازیم. در آغاز میخواستم نخست دو کتاب را در باره کوشانیان از روسی و یک کتاب دیگر را به کمک دوستی از انگلیسی به پارسی دری برگردان و سپس به تکمیل این کتاب بپردازم. اما کار به دلایلی به تعویق افتاد. با این هم، بر آن شدم که آن چه را که تا این دم گرد آوردهام، ار چند هم در سیمای مواد خام (از هر چمن سمنی)، در دسترس پژوهشگران بگذارم. این مواد خام میتوانند به پژوهشگرانی که میخواهند در باره این دوره تزهای ماستری یا دکتری خود را بنویسند، کمک فراوانی میرساند.
روشن است آن چه در این نوشته بازتاب یافته است، گشایش باب و آغاز کار است و به هیچ رو نمیتوان آن را سخن آخر و فرجام کار ارزیابی کرد. هنوز مطالعات بنده در زمینه بسیار ابتدایی است. امیدوارم بتوانم در آینده کار را در زمینه دنبال نمایم.
گندم زردشده در دم داسم چه کنم
اگر از سایۀ مرگم نهراسم، چه کنم؟
دلخوشیهای سفرکردۀ من برگردید
روزگاری است که ویران از اساسم چه کنم
کاش سنگینی غمهای مرا میدیدید
شانهام خسته و من دست خلاصم، چه کنم؟
ای که یکمرتبه از ریشه مرا کندهای آه
چهرهات را بشناسم، نشناسم؟ چه کنم؟
تو که جمع است دلت از همهچیز اما من
با پراکندگی هوش و حواسم چه کنم؟
من که تنها نفسم میرود و میآید
سالها شد جسدی بین لباسم، چه کنم…