آغاز کردم راه را با اشک پیمودم
از صبح تا بیگاه را با اشک پیمودم
میخواستم جایی بیابم در کنار تان
از خانهام تا ماه را با اشک پیمودم
میشد کنار دوستان خندید من اما
این فرصت کوتاه را با اشک پیمودم
بین من و یوسف تفاوت نیست! چون من هم
آزردگیِ چاه را با اشک پیمودم
گفتند در دور و بر دفتر شدی پیدا
سرتاسر بنگاه را با اشک پیمودم
از گریه افتاده، شبیه مردهها گشته
شب تا سحر که آه را با اشک پیمودم
کشورهای افغانستان و پاکستان باید بپذیرند که تنها راهحل برای چالشهای موجود در روابط خارجی دوکشور، از راه گفتمانهای مسالمتآمیزِ دوجانبه، سیاست خارجی توسعهمحور بهجای سیاست خارجی امنیتمحور و فهم عقلانی از خواستهها و مطالبات هردو طرف، میسر است.
کتابی که در دست دارید، بخشهای تاریکی از روابط افغانستان و پاکستان را روشن کرده است. رویدادهای مهمی که پس از تهاجم روسها به افغانستان تا زمان حملهی آمریکا به این کشور، رخ دادهاند، توسط یکی از مقامهای مهم دولت پاکستان در این کتاب روایت شده است.
اینکه مسألههای افغانستان در این محدودهی زمانی، در دیدگاه نظامیان و سیاستمداران پاکستانی چه تصویری داشتهاند؟ کارشیوههای مطلوب برای پاسخ به این مسألهها از دید پاکستان چیست/چهگونه باید میبود؟ پاکستان چه میخواست/میخواهد؟ سلسلهپرسشهایی است که در این کتاب پاسخ داده شدهاند.
بهباور من، فهم و درک سیاستگران افغانستان از مسأله در اغلب دورههای تاریخی، تکذهنی، یکجانبه و قومپایه بوده است. این درک از مسأله، علیل است و قطعاً راهگشا نیست. سیاستگذاران افغانستان باید توانایی فهمِ مقاصد دولتهای دیگر را داشته باشند. این در سیاست خارجی، امر پایه و حیاتیست. اگر میان امر واقع و تصورات ما، فاصله بسیار باشد، نتیجهی آن در سیاست خارجی مصیبتبار و جبرانناپذیر خواهد بود. این کتاب را با همین انگیزه ترجمه کردم. انتظار دارم در تحلیل مسألههای تاریخی و سیاسی، خصوصاً در قبال کشور پاکستان، از سوی پژوهشگران و کارگزاران سیاست خارجی کشور، کاربردِ موثر داشته باشد.
نوروز صبح زود به آبشار رسید. آخرین باری که او اینجا آمده بود، پنج سال پیش بود. این روزها که در آستانهی هژدهسالگی ایستاده بود، نتنها بار مسئولیت قریهاش را بر دوش میکشید که برای یافتن چهبایدکردهایش نیز میاندیشید. با آنکه نگران وضعیت کنونی بود، اما با امیدواری به آینده مینگریست.
نوروز که شیفتهی بلندیها بود، به این میاندیشید که به بلندایی صعود کند که پای کسی نرسیده باشد. شاید نمیدانست که آرزوها همیشه برآوردهشدنی نیست. آبشاری که او امروز به دیدنش آمده بود، حسی کمتر از صعود به قلهها برای بیننده نمیبخشید. اما دیدار امروز او از این آبشار نتنها برایش فرحبخش نبود که اندوه ذهنآزاری در او خلق کرده بود. حتا نمیدانست چی نیروی ندانستهای پایش را امروز به اینجا کشانده است.
به باور راسخ من، هنگامی که سخن از نژاد و تیره و تبار و زبان و مذهب در میان میآید، سزاوار است در چهارچوبی به مسایل پرداخته شود که ارجگزاری به جایگاه بالای انسان چونانِ برترینِ جانداران، فراتر از همه چیزها قرار گیرد. همین گونه شاینده است تا با توجه به ارزشهای والای فرهنگی، میهنی و ملی و آرمانهای بزرگ انسانی و با دیدگسترده، بیزار از تنگ نگریهای رایج به این مساله بنگریم.
از سویی هم، برای دستیابی به تفاهم، همسویی، نزدیکی، سازش و همدیگرپذیری در راستای ملت سازی، در تراز سراسری ملی و همگرایی گسترده در تراز منطقهیی؛ داشتن شناخت گسترده از تودههای باشنده منطقه و آشنایی با ویژگیهای تباری، زبانی، آیینی، زیستبومی و… تیرههای باشنده در سرزمین ما و کشورهای همسایه ارزش بالایی دارد. برای مثال؛ مادامی که ما ندانیم که نیاکان پشتونهای خاوری باشنده پیرامون کوههای سلیمان، از جمله غلزاییان، از بازماندگان هپتالیاناند که از راه کوهها و درههای بدخشان به سرزمینهای کنونی خود کوچیدهاند و با تاجیکهای باشنده شمال کشور و آسیای میانه از یک تیره و تبار و نژاد و زباناند و همین گونه نیاکان پشتونهای درانی از آسیای میانه، بلخ و هرات به جنوب کوچیده و با پارسیان و ایرانیان غربی همخون، همریشه و همتیره و همتباراند؛ شاید در بسیاری از زمینهها به بیراهه برویم.
این رویداد در میان مگسها، در منطقهای از آن شهر بزرگ رخ داد که ساختمانهای بلند و بسیار متراکمی دارد. در آنجا ساختمان بسیار بلندی وجود داشت. پایینترین طبقهی این ساختمان، خانهای بود که نور بسیار کمی داشت. نیم این خانه پایینتر از سطح زمین و در میان خاک بود. بلندمنزلهای دو سوی کوچهی تنگ، مانع ورود نور خورشید به این زیرزمین میشد. به همین سبب، از طرف صبح در آن خانه روشنایی دیر میآمد؛ اما شامگاه، تاریکی زود فراگیر میشد.
در آن زیرزمینی یک خانوادهی سهنفره زندگی میکردند: پدر، مادر و پسرشان. پدر و مادر هر دو سر کار میرفتند و پسرک دورهی متوسطه را تازه شروع کرده بود.
در روز رخداد واقعهای که میخواهم قصه کنم، در آنوقت شام، هم مادر و هم پدر هنوز از کار برنگشته بودند. پسر نیز از مکتب آمده و درس خوانده بود و خسته شده بود. کتاب درسیای را که خوانده بود، روی میز باز گذاشته و تا موقع برگشتن مادر و پدرش، برای بازیکردن بیرون رفته بود.
از پشت پنجرهی منزل دوم خانه به منظرهی باغ میدیدم و آن را رسامی میکردم. آفتاب میتابید اما سبزههای نورس و جوانهبرگهای درختان، پس از باران دیشب، هنوز تر بودند. روزهای پایانی سال بود و یک دو هفتهای به نوروز مانده بود. دیدم که موتر کوچکی در برابر دروازهی باغمان توقف کرد و پدرم از آن پیاده شد. چند نهال را از موتر پایین آورد. با شتاب به کمکاش رفتم و با هم نهالها را به داخل باغ آوردیم. ریشهی نهالها را با گل و خاک آغشته و در داخل کیسهی پلاستیک قرار داده بودند. سگ سفید من دوید و پلاستیکها را دانهدانه بو کشید. حیف که هیچ وقت برایش نام دیگری انتخاب نکردم. او مثل همیشه دُم میجنباند و آمادهی خدمت بود. با پدرم کمک کردم و نهالها را در جاهای مختلف باغ کاشتیم. پدرم گفت:
امیدجان، اِی نهال شفتالو ره خودت بشان.
براستی؟ چرا نی.
در این کتاب به بررسی تودههایی پرداخته میشود که گویشوران زبان ایرانی خاوری سکایی خُتنی (تُخاری) و نیز «زبان ایرانی میانه خاوری دومی» (زبان باکتریایی/ بلخی سومی) بودهاند – کوشانیان/ گویشانیان که دردمندانه در باره این دودمان در زبان پارسی دری اطلاعات بس اندکی در دست است و میشود گفت کم و بیش در تاریکی به سر میبریم. به ویژه کمتر کسی در باره پیشنه تاریخی این تودهها و زبان شان آگاهیهای دقیق علمی دارد.
در این جا میخواهیم چند نکته مهم را خاطرنشان بسازیم. در آغاز میخواستم نخست دو کتاب را در باره کوشانیان از روسی و یک کتاب دیگر را به کمک دوستی از انگلیسی به پارسی دری برگردان و سپس به تکمیل این کتاب بپردازم. اما کار به دلایلی به تعویق افتاد. با این هم، بر آن شدم که آن چه را که تا این دم گرد آوردهام، ار چند هم در سیمای مواد خام (از هر چمن سمنی)، در دسترس پژوهشگران بگذارم. این مواد خام میتوانند به پژوهشگرانی که میخواهند در باره این دوره تزهای ماستری یا دکتری خود را بنویسند، کمک فراوانی میرساند.
روشن است آن چه در این نوشته بازتاب یافته است، گشایش باب و آغاز کار است و به هیچ رو نمیتوان آن را سخن آخر و فرجام کار ارزیابی کرد. هنوز مطالعات بنده در زمینه بسیار ابتدایی است. امیدوارم بتوانم در آینده کار را در زمینه دنبال نمایم.
گندم زردشده در دم داسم چه کنم
اگر از سایۀ مرگم نهراسم، چه کنم؟
دلخوشیهای سفرکردۀ من برگردید
روزگاری است که ویران از اساسم چه کنم
کاش سنگینی غمهای مرا میدیدید
شانهام خسته و من دست خلاصم، چه کنم؟
ای که یکمرتبه از ریشه مرا کندهای آه
چهرهات را بشناسم، نشناسم؟ چه کنم؟
تو که جمع است دلت از همهچیز اما من
با پراکندگی هوش و حواسم چه کنم؟
من که تنها نفسم میرود و میآید
سالها شد جسدی بین لباسم، چه کنم…
موضوع یا به عبارت بهتر، موضوعات رمان جدید «زولفو لیوانِلی» بسیار جالب است. موضوعات متعددی با یک موضوع اصلی ربط پیدا میکند، مانند آثار بزرگ کلاسیک؛ یک اثر کلاسیک، پیوسته در اطراف و روی موضوع اصلی متمرکز میماند. این رمان زولفو لیوانِلی نیز به دلایل زیادی در میان کلاسیکها قرار میگیرد.
(…) «اینجهممّد» یک رمان تککاراکتری است. رمانهای زولفو نیز تککاراکتری یا به عبارت دیگر، شخصیتمحور هستند. زولفو لیوانِلی در مورد یک دیکتاتور مینویسد. اگر مردم آن ترکیهی زیبا، دموکراسیای را تجربه نکرده باشند و بدون هیچ حرفی درگیر جنگ شده باشند، بهخاطر دیکتاتورهاست. دیکتاتورها همیشه یک نفر نیستند، بلکه میتوانند چند نفر هم باشند.
(…) رمان زولفو، رمانی متفاوت و کاملاً جدید است. وقتی من این رمان را خواندم، بسیار متعجب شدم. زولفو یک اثر و یک رمان کاملاً جدید خلق کرده بود. اثر زولفو، برایم یک نوآوری غیرقابلپیشبینی بود. میخواهم نوآوریای که زولفو خلق کرده است را به خواننده بگذارم، اما چه کنم که نمیتوانم. ستمگر مرموزی است که ظلمش در ابتدا به چشم نمیآید؛ مغرور است، اما غرورش اصلاً واضح نیست. در چنین شخصیتی هرچیزی یافت می شود اما اصلا مشخص نیست یا او رفتارش را پنهان میکند. ما این اشخاص را میشناسیم؛ آنها را خیلی خوب میشناسیم.
هپتالیها (هیتالیان/ هفتالیان) از اسرارآمیزترین تودههاییاند که به رغم فرمانروایی دیرپا و گذاشتن تاثیر شگرف بر تاریخ سیاسی، تباری، فرهنگی، آیینی و زبانی خاور پشته ایران و بخشهایی از هند و آسیای میانه، هنوز هم بسیاری از گوشههای تاریخ شان تاریک و بحث برانگیز مانده است.
در باره هپتالیان کتابها و مقالات بسیاری نوشته شده است. از دید این کمترین که شماری از آثار نوشته شده در باره هپتالیها را مطالعه نمودهام، بهترین کتابی که تا کنون در باره هپتالیها نوشته شده است، کتاب «دولت هپتالی و نقش آن در تاریخ آسیای مرکزی» نوشته شاد روان داکتر معروف عیسی محمدف است که در برنامه دارم در آینده آن را به پارسی دری برگردانم. ایشان بر پایه مطالعات جامع تاریخی و تطبیقی منابع اطلاعاتی و آثار علمی به بررسی مسایل اتنوژنیز ethnogenesis و پیدایش فرهنگی هپتالیان پرداخته، نقش هپتالیان را در تحولات سیاسی میانههای هزاره یکم میلادی و شکلگیری تودههای معاصر آسیای مرکزی نشان میدهند. در این کتاب تنها فشردهیی از نوشتههای ایشان را به پارسی دری ترجمه و پیشکش مینماییم.
ادبیات عامیانه که بخش مهمی از فرهنگ و ادب هر کشوری و از جمله کشور ما را تشکیل میدهد، یکی از عرصههایی است که متاسفانه در سر زمین ما، از سوی دانشمندان و نویسندگان کمتر مورد توجه قرار گرفته است. هرچند در سالهای اخیر، شماری از قلمبهدستان، به جمعآوری و تدوین بعضی از انواع ادب فولکلور همت گماشته اند؛ اما هنوز هم بخشهای مهم و حجیمی از ادبِ مردمی و آثار شفاهی مردم ما، در سینههای مردم عاشق، تنها مزاری از آنها باقی مانده و به قول معروف، به زینت طبع و نشر آراسته نشده اند.
ولایت غور که یکی از ولایات غربی کشور است و زبان مردم آن فارسی میباشد، پر است از آثار زیبا، شیوا و شیرین ادبیات شفاهی و فرهنگ عامیانه از قبیل: افسانه، ضربالمثل، چیستان، دوبیتی وغیره که با لهجۀ خاص غوریها در میان مردم منطقه از محبوبیت و شهرت بسزایی برخوردار میباشند. اما متاسفانه تا حال کسی برای ثبت و جمعآوری آنها گام درخوری بر نداشته و تنها سینههای پر از شور و شوق مردم محل به آنها جاودانگی بخشیده و از گزند باد و باران انقراض محفوظ شان نگهداشته است.
دوبیتیهای مردمی در حقیقت مهمترین و پر رونقترین نوع ادبیات شفاهی مردم غور را تشکیل میدهد که گاهی همنوا با طنین دلنشین نی، از دهان شبانان و زمانی همگام با صدای دوتار، از زبان آوازخوانان محلی و مردم دیگر محلی به گوش میرسد و روح انسان را باطراوت و تازه میسازد.
دوریس دیوری Doris Dörrie (۲۶ می ۱۹۵۵) نویسندهٔ معاصر آلمانی است. او در هانور آلمان به دنیا آمد و دورهٔ لیسه را در ۱۹۷۳ تمام کرد. در همان سال دورهٔ دو سالهٔ آموزش فلمسازی را درر رشتهٔ دراماتورگی در دانشگاه پاسیفیک شه استوکتن ایالت کالیفرنیا آغاز کرد. دیوری تحصیلاتش را در مکتبب پژوهش های اجتماعی در نیویارک ادامه داد. او در سال ۱۹۷۵ تحصیلاتش را در رشتهٔ تلویزیون و فلم در دانشگاه مونشن ادامه داد. او خود را در رشتههای گوناگون تلویزیون و سینما، از جمله فلم مستند آزمود تا بالاخره در فلمسازی و داستان متمرکز کرد.
من و الیاس در آش از هم جدا شدیم. او به پامیر رفت و من دنبال کارهای خودم.
الیاس با آرزومندی گفت: «میروم و علیبیک را پیدا میکنم و زندگی جدیدی را شروع میکنم. فکر نکنید آدم از دست رفتهای هستم. مدتی بگذرد، عروسی میکنم، من هم خانه خواهم داشت، کودک خواهم داشت، مثل آدمهای دیگر. دوستانی هم پیدا خواهم کرد… اما فقط یک چیز نخواهم داشت، چیزی که برای همیشه و به صورت برگشت ناپذیر از دست دادهام… تا آخرین روزهای زندگیام، تا آخرین نفسام عسل را به یاد خواهم داشت و تمام چیزهای خوبی را که میان من و او بود.»
الیاس غرق فکرهایش شد، سرش را پایین انداخت، سکوت کرد و بعد ادامه داد: «روز آمدن به این سو به آبگیر رفتم، به همان قسمت دامنه کوه و با کوههای تیانشان و با آبگیر ایسیک کول بدرود گفتم. بدرود ایسیک کول! ترانه ناتمام من. کاش میتوانستم تو را با آن ساحل زردرنگ و آب آسمانیات با خود ببرم! افسوس این شدنی نیست. همان گونه که نمیتوانم آن دوست داشتنیترین موجود روی زمین را با خود ببرم. بدرود عسل! بدرود سرو روسری سرخ من! بدرود عزیز دل من! خوشبخت باشی!»
زبان فارسی در فرارود (آنسوی رود آمو) بیش از هزارسال زیر فشار بوده است و این فشار هرزمان شدیدتر نیز شده است. سلجوقیان، قراخانیان، تیموریان، اشترخانیان، شیبانیان، منغیتیان و روسیهی تزاری هیچ سودی نمیدیدند که این زبان رشد داشته باشد. از نیمهی پسین سده نوزده که روسیهی تزاری خاک امیرنشین بخارا را تحت استیلای خود قرار داد، کار زبان باز رنگی دیگر گرفت. سیدرضا علیزاده (تولد 1266خ/1887م) – (وفات 1324خ/1945م) که از فرزانگان زمان خود بود و در زمان بلشویکها جان خود را از دست داد، در حق سلطهی روسیه میفرماید: «دولت روسیه زبانی را به جز زبان روسی به رسمیت نمیشناخت و احترام نمیکرد… و برای محو زبان دیگر میپرداخت، چنانکه مردم لهستان و اکراین را جبراً به ترک زبان مادریشان واداشته و آنها را مجبور به روسی گفتن و نوشتن کرده بود.»
داکتر مراد بابا خواجهیف در کتاب دست داشته به بررسی نخستین مرحله بازی بزرگ و ارزیابی نخستین جنگ انگلیس در برابر افغانستان پرداخته است. کتاب با آن که در سالهای اوج جنگ سرد و زیر داربست اندیشههای ایدئولوژیک مارکسیستی در شوروی پیشین نگاشته شده است، به رغم یک رشته نارساییها و روشن است یک جانبه گرایی، تا همین اکنون یکی از بهترین آثار در زمینه است.
تا جایی که در آثار پارسی دری چاپ شده در افغانستان و ایران و نیز آثار چاپ شده در شوروی پیشین و روسیه کنونی به زبان روسی دیده میشود، تا کنون کتاب مستقلی درباره جنگ اول افغان و انگلیس (سالهای 1838 – 1842) به چشم نمیخورد. از این رو، اثر دست داشته در نوع خود اثر منحصر به فردی به شمار میرود. همین هم بود که ترجمه آن را از نیازهای تاخیر ناپذیر انگاشته و به آن دست یازیدم.
سیدنادرشاه کیانی یکی از شاعران عارف و یا میتوان گفت یک عارف شاعر است که در دوران معاصر زندگی میکرد. دوران زندگی سیدنادرشاه کیانی، برابر است با بحرانهای سیاسی افغانستان، دوران آوارهگی در عصر امیر عبدالرحمنخان، دوران تبعیدی امیرحبیب اللهخان و امارت اماناللهخان وحکومت کوتاه مدت حبیباللهکلکانی (بچۀ سقاو) و دوران جنگ او با نادرخان در کابل، پکتیا و قندهار و دوران حکومت چهل سالۀ محمد ظاهرشاه.
او که رهبر مذهبی مردم اسماعیلیۀ افغانستان بود، درطول زندگی 75سالهاش فراز وفرودهای زیادی را تجربه کرد، از تبعیدها و سفرهای ناخواسته شروع تا نظربندشدن درکابل. به هرحال جوانی وی همزمان بود با پادشاهی امیراماناللهخان، که یک شاه روشنفکر، مشروطه خواه ومردم دوست بود. او که برای تمام ساکنین این سرزمین حقوق مساوی قایل بود، با جلوس به تخت شاهی، فرمان لغو تبعید شدگان را از طرف حکومت صادر کرد و خانوادۀ سید نادرشاه کیانی با استفاده از همین فرمان دوباره به کابل برگشتند. بعد از روی کارآمدن حبیباللهکلکانی، دوباره به بهسود فراری شده و تا پایان دورۀ فرمانروایی او در همان جا زندگی میکرد.
در میان باغی بزرگ، خانهی قدیمی و باابهتی قرار دارد. خانه از گِل خام ساخته شده، اما از ظرافت باقیمانده در آن، پیداست که روزگاری بازار و رونقی داشته است. در گوشهای از بزرگترین اتاق خانه، پیرمردی بر روی صفحهای از شن و ریگ خم شده و به دقت به آن خیره شده است. او گوشهی دستار پهلَوی خودش را از جلو به عقب میبرد و با چوبی که در دست دارد، روی صفحهی شنی، خط ممتدی را از گوشهی راست بالایی به طرف چپ آن رسم میکند. آثار بیخوابی و خستگی در چهرهی استخوانی و بزرگش به چشم میخورد. دخترش شهرناز با کاسهای آب به کف وارد اتاق میشود.
نویسندهی این کتاب، خانم لی گلپک، سالها پیش به شمال افغانستان سفر کرد و این داستان را برای کودکان نوشت. سفر او با عبدل و شیرین به بازارچهی تاشقرغان، همراه با تصاویر زیبا و رنگارنگ همراه است. با خواندنِ داستان بازارچهی تاشقرغان با کسبوکار و زندگی مردم این محل در حدود بیشتر از 50 سال پیش، آشنا میشوید. همراه با عبدل و شیرین به رستههای آهنگری، کوزهفروشی، شیشهگری، پترهگری، نخریسی، بزازی و طناببافی،… سفر کنید و ببینید که در آن سالهای دور مردم برای نوشتنِ یک نامهی ساده ناچار نزد میرزای دهکده میرفتند. با خواندن این کتاب، با نام و شکلِ چیزهای آشنا میشوید که قبلاً با آن مواجه نشدهاید و اگر راستش را بخواهید، بیشترِ این چیزها یا به کُلی نابود شدهاند ویا شکلشان تغییر کرده است.
بود نبود بودگار بود، زمین نبود شُدیار بود. چهار بچه از مامدیار بود، در خوردن و خوابیدن تیار بود و در کارکردن بیمار. یک شهرک هم بود که در آن حیوانات مختلف در صلحوصفا زندگی میکردند، البته گاه کدورتی و کشمکشی در میانشان به وجود میآمد ولی زود با پادرمیانی بزرگان حیوانات رفع میشد و همه باز همان زندگی شیرین را در پیش میگرفتند. این البته از آرزوهای بچههای مامدیار بود که از تنبلی نای جنبیدن نداشتند و همیشه خواستار صلح و دوستی بودند تا کسی آنها را از جایشان تکان ندهد. وگرنه شهرک چندان هم صلح و صفایی نداشت، مخالفتهایی بود و مشاجرتهایی که منجر به کینهتوزی و خصومتهای شخصی میگشت و بدگویی پُشت سرِ همدیگر را به دنبال داشت. ولی با آن هم حیواناتِ مختلف با صبروحوصله و چشمپوشی از خطاهای دیگران، یاد میگرفتند که با هم همزیستی داشته باشند.