در پایتخت اندوه جهان
$6.00برایت درد سرهای زیادی
درست کردهام، نه؟
حالا مجبوری کنار پنجره
یا لب دریا بنشینی
به چیزهای زیادی فکر کنی
مثلاً به خوبیهای خود
به بدیهای من
و به ماهیانی که به قُلاب میافتند
مثل تو که به قُلاب من افتادهای!
برایت درد سرهای زیادی
درست کردهام، نه؟
حالا مجبوری کنار پنجره
یا لب دریا بنشینی
به چیزهای زیادی فکر کنی
مثلاً به خوبیهای خود
به بدیهای من
و به ماهیانی که به قُلاب میافتند
مثل تو که به قُلاب من افتادهای!
سرکوب و استعمار زنان و فشارهای اجتماعی واقع بر آنان، خاص جوامع عرب و خاورمیانه، و یا ممالک جهان سوم نیست. پدیدههای مزبور در واقع عناصر جداییناپذیر نظامهای حاکم بر بیشتر نقاط جهانند، خواه آن نظامها فئودالی و عقبمانده باشند، خواه صنعتی و متأثر از ژرفترین اثرات یک انقلاب علمی و فنی. مشکلات و وضعیت کنونی زنان جوامع معاصر مولود جنسیت و طبقه، و بهعبارت دیگر مولد آن دسته از تحولات تاریخی است که مرد را بر زن، و طبقهای را بر طبقهی دیگر، برتری و تسلط داده است.
با این همه هنوز دانشمندان، نویسندگان، رهبران اجتماعی و سیاسیای که دیدگان خود را بر این واقعیت میبندند، کم نیستد. اینان امید آن دارند که میان مبارزات سرسختانهی زنان برای رهایی از اسارت و قیام بههم پیوستهی مردان و زنان همهی نقاط جهان بر علیه ساختار کنونی جوامع، شکاف و جدایی بیندازند. اما در واقع هیچچیز جز همین تحول بنیادی ساخت جامعه استثمار طبقاتی داخلی و خارجی، و در عین حال برتری مرد بر زن را در جامعه و در خانوادهای که خشت اول مناسبات پدرسالارانه طبقاتی است، پایان نمیدهد. خانواده پدرسالار سرچشمهی تمامی ارزشها و مقدساتی است که علیرغم فراز و نشیبهای گوناگون جوامع انسانی، نظام ستم طبقاتی و پدرسالاری را از آغاز تا امروز نیرو و تداوم بخشیده است.
محافل ذینفوذ جهان و خصوصاً وابستگان امپریالیسم غرب مسائل زنان عرب را به طبیعت اسلام و ارزشهای خاص آن نسبت میدهند. آنان همچنین عقبماندگی ممالک عربی در جهات گوناگون را عمدتاً محصول عوامل مذهبی و فرهنگی و حتی خصوصیات ذاتی روحی و روانی مردمان عرب وانمود میکنند. بهزعم آنان عقبافتادگی کشورها هیچ ربطی بهعوامل اقتصادی و سیاسی و در رأس آنها استثمار و غارت وحشیانهی منابع و ثروتهای کشور عقبافتاده به دست خارجیان ندارد. آنها میان رشد و توسعه و ترقی با آزادی سیاسی و اقتصادی هیچ پیوندی مشاهده نمیکنند.
این بغضهایِ در رحِمم بقچه بقچه چیست؟
دکتر به رنجِ تازهی من گفته بود: «کیست»
مادر خطاب میکنیاش، گاه همسرت
اما جدای نسبتتان، زن خودش چه؟ کیست؟
بیرونِ در محجبه، در خانه لختِ شرم
آدم نگو به زن، تو بگو نوعی از دوزیست
مردی اگر کنار غزلهای من نخواب
مردی اگر مقابل افکار من بایست
من ساکتم مقابلِ فریاد هر شبت
این ضعف نیست عشق من، این بیتفاوتیست
میخواست شاد زاده شود این غزل ولی
آن شب به جایِ نطفه، پدر در رحم گریست
تمام موجودات در وجود مشترکند. الفبای وجود تولد، زندگی و مرگ است. زندگی توأم با خوشایندیها، ناخوشایندیها، لذت، درد، شادی، غم، سلامتی، بیماری، جوانی، پیری، دستاوردها، از دست دادنها و رنج است. رنج زبان مشترک تمام انسانها است. انسانی که رنج نکشیده باشد یافت نمیشود؛ بدون شک هر انسانی متحمل سطوح مختلفی از رنج شده است. ممکن است پدیدهای باعث رنجش فردی شود، اما در نظر فردی دیگر بسیار پیشِپاافتاده جلوه کند. این امر دلایل محیطی، فرهنگی، خانوادگی، زیستشناختی، دینی، پدیدارشناختی، معرفتشناختی، عصبشناختی، روانشناختی، وجودی و… دارد. منظور این است که رنج نیز مانند برخی مقولات دیگر دارای سطوح مختلف است و مراتبی دارد.
کتاب حاضر دارای پانزده مقاله از اساتید فلسفۀ دانشگاههای مختلف است. نویسندگان آن با عینک معرفتشناسی، پدیدارشناسی، روانشناسی، عصبشناسی، زیستشناسی، فلسفۀ ذهن و متافیزیک به ماهیت رنج، ارزش رنج، هنجارمندی رنج و درد و بار عاطفی نگریستهاند.
«پاییز، کوچه، رقص درختان قشنگ شد
نرگس تو آمدی و خیابان قشنگ شد
پاییز با تمام وجود از تو گفته است
با روسری زرد، سرود از تو گفته است
نرگس تو را به جان غزلهای تر بگو
در خانه که سکوت نبود اینقدر، بگو
نرگس جهان کوچک من چشمهای توست
اندوه مهربانی من خشمهای توست
این روزها گرفته هوا شاعرانه نیست
نرگس فضای کافه دگر عاشقانه نیست
با هرغروب میروم از کوچه دورتر
از شهر دور میشوم، از کوچه دورتر
این بیتهای لال به فریاد آمده
نرگس بدون روسریات باد آمده!
آنسوی دردهای سرم راه میروم
تا وادی ملایک و ارواح میروم
گم میشوم میان مه و تیرگی شام
تا میرسم به آخر این بیت ناتمام
پاییز، کوچه، رقص درختان قشنگ نیست
نرگس تو نیستی و خیابان قشنگ نیست!»
پژمردهتر از شکستهبالی
در دامن شهر پر ملالی
بیحال و کرخت، میتوان گفت:
خود را زدهای به مرگحالی
دلتنگ زمان بچهگیها
دلتنگ زمان بیخیالی
پر میکشد از نگاه سردش
پروانه به رنگ خشکسالی
فنجان امید زندگی را
پاشیده به پای احتمالی
چون میگذرد مگو غمی نیست
درگیر هزار خانهخالی…
من موجهای سرکش دریا را میدیدم که به هنگام توفان در هم میشکنند. نمیپنداشتم پرتو آذرخشی که در پی آن فریاد تندر برمیآید، بر پردۀ ستبر سایهها شیارهای آتشین بکشد، و دیوار سنگی تردید _ این سیاهترین حجاب _ را بشکند.
تردید از نوشتنِ فریادِ درونیام در پیوند با دنیای بیرونی، مرا به جدال سختی کشانیده بود. نشانهای برای رهایی نمیدیدم؛ که ناگه زمان در خاموشی ژرف، فریاد کشید، تا همه ستیزههای زندگی، کشمکشهای درونی، عاطفی و سیاسی خود را به دست امواج خروشان زمان بسپارم. به آنانی بسپارم که هرگز مرا درنیافتهاند و آنانی که نیازمودهاند، نمیدانند در نهانخانۀ جانم چهسان انبوهی از احساسها، دریافتها و خاطراتِ نهفته نشانهای به رهایی میجویند. این خاطرات همچون بازتاب فانوسی، همه شب میسوزد و نقشی بر سقف میبندد.
با این همه، من نتوانستم نقش خویشتن را در آیینۀ هنجارها و رفتارهای دیگران ببینم و دریابم. من نقش خویش را بازتابی از رنجهای زندان پدرم، اندوه ژرف مادرم و فریاد مردمم _ از زیر رگبار آتش _ آن گونه دیدم و دریافتم، که به یادش میآورم تا روایتش کنم.
نمیدانم چه گونه دیوار سنگی تردید _ این سیاهترین حجاب _ را بشکنم و از کجا آغازش کنم.
عبدالله عارف چاهآبی بین سالهای ۱۲۶۰-۱۳۲۲ خورشیدی زندهگی کردهاست. زادگاه عارف را دهکدۀ تخنآباد، شهرستان چاهآب، استان تخار میگویند. از سن پانزده سالهگی با فن شریف شاعری آشنا و از آن به بعد؛ حتا، تا سالهای پایانی زندهگیاش که خواری، نداری و نابینایی به یکبارهگی سراغ جان عزیز و طبع لطیف این مهم آمدند، دست از دامن این هنر گرامی رها نکرده و به نوازش و پرورش فرشتۀ الهام پرداخته است.
نخستینبار دیوان شعرهای عارف توسط محمد ابراهیم چاهآبی در سال 1373 خورشیدی گردآوری، چاپ و نشر شد که ما دست این مؤلف ارجمند و گرامی را به گرمی میفشاریم. تحمل بیشتر از ده سال رنج و ریاضت ایشان بود که امروزیها عارف میدانند و عارف میشناسند.
مجموعۀ شعری از این دکان قند دربرگیرندۀ تقریباً صد شعر موزون در قالبهای متفاوت است که توسط ادهم کاوه و مسیح سیامک از دیوان شاعر انتخاب شدهاند. این مجموعۀ شعری پُربار به دوستداران شعر و ادبیات پارسی تقدیم میشود.
آن روز اگر تیر نمیخوردم و پایم زخم برنمیداشت، حالا به مقصد رسیده بودم؛ جایی که سزاوارش هستم. اما گویی بخت با من یار نبود که تیر خورم و به اینجا آورده شدم. شاید هم بخت با من یار بود که فقط زخمی شدم و به سرنوشت همراهانم گرفتار نشدم. سپاسگزار این مرد شریف هستم که به امان خدا رهایم نکرد. اینجا آورد تا مداوایم کند.
وقتی تیر خوردم، از جایم تکان نخوردم. خود را کنار سنگی گرفتم و صبر کردم. صبر کردم که روز بگذرد و تاریکی از راه برسد. شب هنگام سینهخیز و لنگلنگان از مرز گذشتم. صبح روز بعد، با پیرمردی روبهرو شدم؛ پیرمردی که اهل همین روستا است و ترک است. وقتی مرا در آن حال دید، به گمانم دلش به حالم سوخت. زیر بغلم درآمد و کمکم کرد. بدرقم جراحت برداشته بودم. چیزی نمانده بود که پایم را از دست بدهم.
صدایی رشتۀ خیالاتم را برهم میزند. سر میچرخانم و به بیرون نگاه میکنم. صدای سازی به گوشم میرسد. آه! خیلی گوشنواز است. چند روز است از جایم تکان نخوردهام. خیلی دلم میخواهد ببینیم بیرون چه خبر است. برمیخیزم. آخ! این درد لعنتی از پایم دستبردار نیست. درد طاقتفرسا در پایم جان میگیرد و به دو سمت خیز برمیدارد. درد را تحمل میکنم و لنگلنگان خودم را کنار پنجره میرسانم.
تاریخ همواره عرصە درگیری پیروان حق و باطل بودە است؛ جدال مستمری که صفحات تاریخ را از مبارزه سرشار و پهنه زندەگی انسان را از جنگ و نبرد آگنده کرده است.
دین مقدس اسلام، در آغاز طهورش، همواره درگیر نبرد در میدانهای جنگ بوده است، بطوریکه مسلمانان از نبردی نمیآسودند مگر اینکه جنگ تازهای و جبهۀ جدیدی در مقابل کفار و مشرکان میگشودند.
تعالیم انسان ساز وحی و تلاش طاقت فرسای حضرت محمد (ص) از اعراب جاهل، رزمآورانی پولادین و يكهتاز صحنههای نبرد تربيت کرد؛ تا آنجا كه جنگآوران مسلمان، نه تنها كفار ومشركان حجازرا با تيغ بُرندهی خود به خاک وخون غلتاندند؛ بلکه با برق شمشیر خویش، پادشاهیها و امپراتوریها را به حیرت انداختند و متزلزل ساختند.
تحول و دگرگونی عظیمی که دین اسلام در میان مردم آن زمان به وجود آورد، تنها مردان را در بر نگرفت؛ بلکه از زنان نیز انسانهای فداکار و ایثارکر و با شهامتی ساخت که نقش به سزایی در پیروزی مسلمانان داشتند.
صاحب این قلم در زمان حیات احمد شاه مسعود، یکی از منتقدین او بود، و در رسالهها و مقالات متعددی عملکردهای او را به نقد میکشید، تا سرحدی که برخیها این نقدها را به دشمنی با ایشان تعبیر میکردند و اشخاصی هم به گستاخی و ناسزا گویی.
اما حالا که مسعود از قید حیات رسته است و هیچ نفع و ضرری برای ما رسانیده نمیتواند، اظهار این حقیقت را بیهوده نمیدانم که بگویم: نقد عملکردهای احمد شاه مسعود برای نویسنده یک امر ناسنجیده نبود، بلکه حساب شده و از روی انتخاب به آن مبادرت میورزیدم و عواقب آن را که میتوانست هرچه بوده باشد، پذیرفته بودم، دست کم محرومیت از کمکهای جبهه و تهدید و سرزنشهای لفظی، ولی برای ادامهی این کار دلایلی برای خود داشتم و بر آن پیوسته ادامه میدادم. یکی اینکه: میدیدم، در اطراف احمدشاه مسعود بسان سایر شخصیتهای برجستهی سیاسی- نظامی، مداحان و چاپلوسان فراوان وجود داشتند، و همیشه لب به تعریف او میگشودند، بنابراین به کسانی نیاز مبرم بود، تا در برخی مواقع به او اعتراض کنند و از نارساییهای او بگویند، تا وی بهاشتباهاتش متوجه گردد، که در واقعیت این کار به منظور تخریب، توهین و بیاحترامی نه، بلکه در کمال احترام و خلوص نیت به ایشان صورت میگرفت و هدف هم، موفقیت هرچه بیشتر ایشان بود.
دلیل دومی آن بود که: صاحب این قلم از آغاز به شخصیت مسعود و کارنامههایش ارج خاصی قایل بوده و او را بالاتر از سایر چهرههای مطرح در عرصهی سیاسی – نظامیکشور میدانست؛ از این رو ایشان را قابل نقد میانگاشت، چون در او محاسن فراوان و نواقص محدودی میدید و برایش آیندههای بهتر و روشنتری را انتظار داشت، و حتی کار بازار هم بر همین اصل استوار است که طلا را به نقد میکشند و محک میزنند، نه هر سنگ و چوب را.
شاید علت سومی هم در این راستا بیدخل نباشد و آن اینکه: صاحب این قلم به صورت طبیعی از عهدهی تجلیل به خوبی بر نمیآید و در عوض به تحلیل و تجزیه میل و رغبت نشان میدهد.
درست، چهار روز قبل از شهادت احمد شاه مسعود در خواجه بهاءالدین از وی پرسیده شد که چند سال داری؟ پس از شوخی و مطایبهای در پاسخ گفت: «برای هر انسانی اندازه و طول عمر چندان اهمیت ندارد، بلکه مهم این است، که این عمر در چه راهی و چگونه صرف شده است، من 49 سال دارم.»
چه نیکو است سخن خودش را بهکار ببندیم و بررسی کنیم که مسعود عمرش را چگونه صرف کرد و چه کوه و کوتلهایی را پشت سر گذاشت تا بدین جا رسید. من مفتخرم که کارنامههای دوران جهاد و مقاومت ایشان را از نزدیک شاهد بودهام و با ایشان از نزدیک آشنایی و همکاری داشتم. این امر صلاحیت آن را به نویسنده میدهد، که تحلیل و برداشتهای خود را نسبت به وی جمعبندی نماید. تا در فرجام دیده شود که آیا آنچه امروز راجع به مسعود میگویند و از او تحسین میدارند، بر او بسنده است و یا اینکه مسعود کسی است که بسی فراتر از اینها حق دارد.
افغانستان و پاکستان با داشتن بیشتر از دو هزار کیلومتر سرحد، درهمبافتگی زبانی، اتنیکی و فرهنگی دو طرف سرحدات، تأثیرات شگرفی بر اوضاع سیاسی، اجتماعی، اقتصادی یکدیگر گذاشته و میگذارند.
هرچند با طرح شناسایی رسمی پاکستان در سازمان ملل متحد (۱۴ آگست ۱۹۴۷) و رأی مخالف افغانستان، دلچرکینیِ بدی در پاکستان بهوجود آورد که مناسبات دوجانبه را همواره زیر سایه نگاه داشته است، اما تیرگی این رابطه هرگز مانع روابط، تعامل و داد و ستدهای تجاری و اقتصادی نشده است.
موضوع عمدهای که سبب این تنش مزمن گردیده، خط دیورند است که دو طرف دید متفاوتی نسبت به آن دارند. پاکستانیها با استناد به رخدادهای تاریخی مرتبط با شناسایی رسمی این خط توسط امرای افغانی در تاریخهای ۱۸۹۳ (عبدالرحمان خان، مورتیمر دیورند انگلیسی) و ۱۹۱۹ (پس از جنگ سوم افغان و انگلیس طی پیمان راولپندی) آن را مرز رسمی میان دو کشور میدانند. بیشتر رهبران سیاسی افغانستان اما با استناد به پذیرش خودمختار بودن مناطق قبایلی و آزادی گشتوگذار پشتونهای دوطرف مرز، این خط را مرز رسمی نمیشناسند و آن را خط فرضی میدانند که در زمان تسلط استعمار انگلیس بر شبهقارۀ هند با اعمال فشار بر افغانستان برای یک مدت معین تحمیل شده بود و با رفتن انگلیس از منطقه و سرآمدن موعد تعیینشده در قرارداد، باید به افغانستان برگردانده شود. دو طرز دید متفاوت که گاه روابط دو کشور را در محاق برده و در مقاطعی لحن طرفین را تند و توفانی ساخته است.
برخی باورها بر این است که پاکستان برای از نفس انداختن افغانستان و ناتوانکردن آن از طرح دعوای مرزی، همواره یا نیروی نیابتی ایجاد کرده و یا از گروههای تندرو مذهبی و قومی برای به چالش کشاندن ثبات افغانستان استفاده کرده است. نمونۀ بارز آن گروه طالبان است که هم در دهۀ نود و هم در بیست سال دورۀ جمهوریت، از عقبۀ لوجستیکی مهم پاکستان برخوردار بودند. به گمان برخیها، پاکستان هرگز خواهان استقرار یک حکومت باثبات و نسبتاً قوی در افغانستان نبوده، حتی اگر دستپروردگان خودش نیز قدرت را به دست بگیرند. امری که اکنون با وجود به قدرت رسیدن طالبان، شاهد آن هستیم.
روزشمار رویدادهای سالهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ که توسط روزنامهنگار و مترجم آگاه و کوشا، جناب احمدضیأ کجکنی گردآوری شده، در پهلوی دهها موضوع جنجالی دیگر، این وضعیت را بهخوبی به نمایش میگذارد. نیازی نیست که مناسبات دو کشور تنها با ابزار علوم سیاسی و تئوریهای دانش سیاست تحلیل و ارزیابی شود، همین رویدادها و اخبار روزانه همچون آیینهای شفاف وضعیت را مینمایاند و ظواهر و زوایای پیدا و پنهان روابط دو کشور و راز تنش و گاه اوج و غلیان نارضایتیها از یکدیگر را بر آفتاب میافگند.
شادی؛ درامهایست که پایان گرفتهاست
غم؛ فیلمنامهایست که جریان گرفتهاست
شهریست از چهارطرف در حصارِ مرگ
هرگوشه را جنازهی انسان گرفتهاست
تا مغزِ استخوان نخورد ول نمیکند
خیرهسگی که لاشه بهدندان گرفتهاست
اینجا اگر که شاخهگلی سر کشیدهاست
از خاک و خونِ پیر و جوان جان گرفتهاست
در ارتکابِ جرم تردد نمیکند
او از خدای خویش که فرمان گرفتهاست!
ما را زمانه صد رقم آزار میدهد
بر دیگران اگرچه که آسان گرفتهاست
چندیست در محلهی ما «گور کندن» است
شغلی که بد رقم سر و سامان گرفتهاست
پینار و قدر شب پیش از اینکه بخوابند، حنایی که خواهرش سحر آماده کرده بود را به کف دستانشان مالیده جورابهای کهنهیشان را مثل دستکش به دستانشان کردند و به رختخوابشان خزیدند. لحظهیی بعد سحر نیز آمده در رختخواب روی زمین، در کنار خواهرانش دراز کشید. از خوشی اینکه فردا در صبح عید از خواب بیدار میشوند، خواب به چشمانشان نمیآمد. پینار نمیتوانست خودش را از فکر کردن به لباس جدیدش باز دارد. برای نخستین بار برایش لباس نو گرفته بودند، تا حالا مجبور شده بود تا با لباسهای کوچکشدهی قدر گذاره کند. وقتی خودش را در لباس نو تصور میکرد، در پوستش نمیگنجید. برای قدر نیز به نیت عیدی کفش خریده بودند. حال او نیز متفاوت از پینار نبود. تا نصف شب در زیر لحاف قاه قاه خندیدند. قهرهای خواهرشان سحر را نیز جدی نگرفتند. آنها میدانستند که قهرهای خواهر دوستداشتنیشان سحر، واقعی نیست. سحر خواهرشان دلش نمیآمد کارشان داشته باشد. در نهایت، بعد از اینکه هردویشان خسته شدند، خواهرشان را در آغوش گرفته خوابیدند.
«پرندههای مخملی و چند مثنویِ دیگر» برای نخستینبار از گلناز طاهریان، در یک دفتر مستقل در افغانستان به دست نشر سپرده میشود. پیش از این شعرهای او در کتابهای: «مروری بر شعر معاصر تاجیکستان و از آنسوی آمو» که در اولی به گونهی گزیده شعر و در کتاب دومی به نقد و تحلیل سرودههای او پرداخته شده بود، به چاپ و نشر رسیده است.
دفتر «پرندههای مخملی» نخستینبار در امریکا (1400خ) به کوشش: «آراسته نیاز» به چاپ رسیده است و مثنویِ «داستان ما» در دفتر «چتر نجات صدا» (1398خ) در دوشنبه از سوی انتشارات ادیب به طبع رسیده بود. مثنویِ «کشتار ناتمام وقت» که در ده بخش بوده؛ «در عمق خوابها، کودکی در شصت ماهیگیر، بهار، فاجعهی عشق کیمیاگر، تابستان، پرواز بیبازگشت، تیرماه، کشتار ناتمام وقت، آیینه و زمستان» آخرین بخش آن میباشد، در هیچ دفتری به گونهی کامل به چاپ و نشر نرسیده بود و جای بس مسرت و شادمانیست که نخست در افغانستان به چاپ کامل میرسد و به دسترس علاقهمندان شعر بانو گلناز طاهریان قرار میگیرد.
احمد شاه مسعود وزیر دفاع دولت اسلامی و قهرمان ملی افغانستان؛ یکی از شخصیتهای تاثیرگذار در عرصهی سیاسی، نظامی و… افغانستان و منطقه بوده است، پژوهشی ویژهیی که در مورد ترور این چهره تابناک تاریخ کشور صورت گرفته تحت عنوان” احمد شاه مسعود چگونه ترور شد؟” یک تحقیق جامع، مدلل و در حین حال تازهترین تحقیق است که بر پهلوهای پنهان چگونگی ترور احمد شاه مسعود پرداخته است.
مجموعه حاضر حاصل کار چند ساله است که در مقاطع مختلف زمانی به مناسبتهای گوناگون به صفحه ریخته شدهاند. آنچه میان بخشهای یازدهگانه این اثر مشترک است و سبب گردیده تا در این مجموعه کنار هم قرار گیرند، مضمون و محتوای مشترک آنهاست. نویسنده، طبع گزینهگوی و گزینهخوانی دارد، از اینرو سعیاش بر این بوده است تا فشرده و چکیده آثار را در آورد و به دیگران عرضه بدارد. فشردهسازی آثاری گرانسنگی همچون مثنوی، تذکرهالاولیا، مقدمه ابنخلدون و.. اگر لطف اندکی داشته باشد، خطرش بس بزرگ است و دست یازیدن به چنین امری جسارت میطلبد، نمیدانم پسندیده است یا نکوهیده؟
نویسنده از رویارویی با این موضوعات، خاطرههای خوشی دارد. از این بابت خدا را شاکر است که مدت کوتاهی را در سیر و سیاحت در دنیای علم و معرفت سپری داشته است. نمیدانم که بر خوانندگان عزیز چه اثری مینهد و در این باب چگونه قضاوت میدارند.
دوریس دیوری Doris Dörrie (۲۶ می ۱۹۵۵) نویسندهٔ معاصر آلمانی است. او در هانور آلمان به دنیا آمد و دورهٔ لیسه را در ۱۹۷۳ تمام کرد. در همان سال دورهٔ دو سالهٔ آموزش فلمسازی را درر رشتهٔ دراماتورگی در دانشگاه پاسیفیک شه استوکتن ایالت کالیفرنیا آغاز کرد. دیوری تحصیلاتش را در مکتبب پژوهش های اجتماعی در نیویارک ادامه داد. او در سال ۱۹۷۵ تحصیلاتش را در رشتهٔ تلویزیون و فلم در دانشگاه مونشن ادامه داد. او خود را در رشتههای گوناگون تلویزیون و سینما، از جمله فلم مستند آزمود تا بالاخره در فلمسازی و داستان متمرکز کرد.