شادی؛ درامهایست که پایان گرفتهاست
غم؛ فیلمنامهایست که جریان گرفتهاست
شهریست از چهارطرف در حصارِ مرگ
هرگوشه را جنازهی انسان گرفتهاست
تا مغزِ استخوان نخورد ول نمیکند
خیرهسگی که لاشه بهدندان گرفتهاست
اینجا اگر که شاخهگلی سر کشیدهاست
از خاک و خونِ پیر و جوان جان گرفتهاست
در ارتکابِ جرم تردد نمیکند
او از خدای خویش که فرمان گرفتهاست!
ما را زمانه صد رقم آزار میدهد
بر دیگران اگرچه که آسان گرفتهاست
چندیست در محلهی ما «گور کندن» است
شغلی که بد رقم سر و سامان گرفتهاست
در زیر آفتاب سوزان ماه ژوئن سال ٦٣٢ عربستان، زمان گویی توقف کرده بود. پیغمبر اسلام آخرین نفسهای خود را میکشید و در اطراف او مؤمنین از اندیشۀ فرارسیدن قیامت بخود میلرزیدند. آن بیماری که محمد را بکام مرگ کشاند چه بود؟ چرا او را پس از دو روز درنگ در نیمه شب بخاک سپردند؟
اثرات آنچه در واپسین روزهای زندگی پیامبر اسلام اتفاق افتاد تا امروز بر زندگی مسلمانان سایه انداخته است. این کتاب چگونگی مرگ پیغمبر و اهمیت ماجراهای آخرین روزهای زندگی او را با همه نگفتهها و نشنیدههای تکان دهندۀ آن بگونۀ مستند مورد بررسی قرار میدهد.
هاله الوردی استاد دانشگاه المنار تونس کوشیده است با پژوهش تاریخی آن روزها انحناهای قامت انسانی پیغمبر اسلام را ترسیم نموده او را از زیر آوار اسطورههای دینی و اعتقادی بیرون کشد و به عرصۀ تاریخ برگرداند. بازسازی تاریخی وی سراسر مبتنی بر قرآن و تفاسیر مختلف آن، مجموعههای احادیث (چه سنی و چه شیعه)، سیرهها و شرح غزوات پیغمبر میباشد. همه آنچه درین کتاب آمده در گرامیترین متون و نصوص اسلامی وجود دارد ولی از حافظۀ جمعی زدوده شده اند.
این کتاب خواننده را در متن ماجراهای آن روزگار قرار میدهد و با تحلیل مستند، علمی و منطقی میکوشد به برخی «چرا»ها پاسخ گوید.
ملانصرالدین با دوست وفادار، یعنی خر چموش خویش، نیمی از جهان را پیمود و در همهجا خاطرات نیکی از خود به یادگار گذاشت. سرانجام پس از سیر و سیاحتهای طولانی، با خانوادهاش در شهر آرام خجند رحل اقامت افکند.
اما خوانندهی گرامی، ملا مانند همیشه آماده است به ماجراهای تازهای دست بزند. او فقط در انتظار شماست. پس کتاب را بگشایید و همراه با ملانصرالدین در کورهراههای پرشیب کوهستانی و کوچه پسکوچههای پرپیچ و خم شهر باستانی خجند و میدانهای پرهیاهوی خوقند به سیر و سیاحت بپردازید. لئونید سالاویف (1962-1906م) نویسندهی باقریحهی شوروی سابق در این سفر راهنمای شما خواهد بود و برایتان توضیحاتی خواهد داد که بیخیال و فارغبال بخندید و چنانچه گاهی هم اندوهگین شوید، اندوهتان موقت و گذرا باشد.
ملانصرالدین قهرمان این کتاب رادمردی است زندهدل و بذلهگو که اندوه و ناامیدی به دلش راه نمییابد و راه خروج از هر بنبستی را پیدا میکند. او تهیدست است، اما قلبی سخاوتمند و صدها دوست صمیمی و باوفا دارد.
لئونید سالاویف در این داستان، سیمای جاوید و بیمانند ملانصرالدین، رادمرد محبوب مردم و قهرمان هزاران هزار حکایت و روایت خاورزمین را از نو آفریده است.
در دو دفتر پیشینِ زنجیرۀ سه جلدی «جانشینان نفرینشده»، هاله الوردی انتخاب پر تنش و متلاطم ابوبکر خلیفۀ اول، و جنگ تمام عیار او بر ضد قبایل شورشی عرب را که رندانه بر آن نام «جنگهای ارتداد» را گذاشت، به گونۀ زنده به تصویر کشید. این سومین و آخرین جلد این زنجیره ما را به دنیای واقعی تحقیق و بازرسی پولیسی میبرد که در آن تار و پود دین و سیاست بهم بافته شده و گره خورده اند: دومین جانشین رسولالله در میان مسجد مدینه در برابر دهها شاهد به قتل رسید، اما گویی هیچکس چیزی ندید! گویند که قاتل که بردهیی فارسینژاد بود به مجرد گیرافتادن خودکشی کرد… یا شاید کسانی میخواستند او را برای ابد خاموش سازند؟
هاله الوردی با شیوۀ شناخته شدۀ خودش روایات منابع اولیۀ کتب و متون اسلامی را در برابر هم گذاشته جریان دیگری از واقعه را که روایات رسمی کوشیدهاند پنهان نگه دارند – ولی نتوانستهاند آنرا کاملاً زایل سازند – بازسازی میکند. با پرداخت تصویر زندهیی از این شخصیت خارقالعاده که زیرک، میرغضب و بینهایت تندخو بود، هاله الوردی نشان میدهد چه کسانی در قتل او ذینفع بودند و چرا و چگونه برنامۀ از میان برداشتن او پیاده شد؛ بی آنکه هیچکسی در طی مدت چهارده قرن به این فکر افتد که ادله و شواهدی را که در سرتاسر وزینترین متون و منابع اسلامی پراگندهاند گردآورد. قتل عمر واقعۀ بهتآوری در تاریخ اسلام است که اثرات آن تا روزگار ما باقیست.
عیساخان صبح روزی که آن لحظه به یاد نمیآورد کدامین روز و از کدامین ماه سال بود – البته به او بایست حق داد که نداند، زیرا ماهها و حتی گاه سال میلادی نیز در ذهنش مخلوط شده بودند و غریبه مینمودند – وقتی از خواب بیدار شد، حضور افسرنظامی دانمارکیای را بالای سرش متوجه شد. اگر ظاهر دانمارکی افسر نمیبود، چهبسا که او در آن پریشانی ذهن حتی مکان بیدارشدنش را نیز درنمییافت که در اردوگاه پناهندگان سندهولم به سر میبرد. داشت خواب روستایش در افغانستان را میدید و اکنون با دیدن افسر، گویی از آسمان به زمین افتاده باشد، زمان و مکان در مخیلهاش در هم آمیخته شدند همراه با واقعیت و وهم، چنان که اکنون همروستائیانش را پشت پنجرهی اتاقش که رو به حویلی پائیزی اردوگاه باز بود، قدونیمقد ایستاده میدید. مگر این افسرنظامی برایش یادآور واقعیت عظیم و خشن و ناگواری بود، چنان صعب و ابهتوار که گویی سقفی را بر سرش فروریخته باشند.
این کتاب دومین دفتر از زنجیرۀ جانشینان نفرینشده (الخلفاء الملعونون) یا پنج کتابی است که با بازسازی تاریخی دورههای حکمروایی چهار جانشین پیامبر اسلام، آن روزگار پارینه را بر بنیاد قدیمیترین روایات و کتب تاریخی مسلمانها در برابر دیدگان ذهن خواننده به گونۀ زنده به نمایش میگذارد. مشخصۀ دورههای زمامداری این چهار جانشین، که آثار و احادیث اسلامی آنان را «خلفای راشدین» لقب دادهاند، خشونت بیسابقه و بیمانندی است که در آن دین همواره پردۀ استتاری برای پوشاندن مطامع و بلندپروازیهای شخصی بوده است.
با خواندن این کتاب خواننده در مییابد که چرا تلاشهایی که با تقلید از تکوین حماسی اسلام امروز برای اعادۀ دوران طلایی آن صورت میگیرد چنین چهرۀ خونین و وحشتناک به خود گرفتهاند.
دربارۀ گسترۀ تاریخی- جغرافیایی خراسان در درازای تاریخ مطالب بسیاری اعم از نظم و نثر نگاشته شده است و هزاران سند مکتوب در برگهای تاریخ درج است.
در این نوشته میکوشیم درباره سه موضوع به بررسی و کاوش بپردازیم:
یکی، ریشه و وجه تسمیه خراسان،
دو دیگر، این که در درازای تاریخ خراسان به کدام سرزمین اطلاق میگردیده است؟
و سه دیگر، هم نگاهی به کشاکشهای سیاسی کنونی بر سر رستاخیز نام خراسان و نشاندن آن به جای نام افغانستان به چم کشور افغانها/ پشتونها.
با نام خراسان جهانیان از طریق آثار مکتوب زبان پارسی میانه ساسانی آشنااند. با این هم چنین پنداشته میشود که شاید مفهوم خراسان در اواخر دوره اشکانیان پدید آمده باشد.
پندار مسلمانان، به خصوص بنیادگرایان، از دوران خلافت نخستین چهار جانشین پیغمبر اسلام که «خلفای راشدین» خوانده می شوند تصویر روزگار طلایی و آرمانی اسلام را پرداخت میدهد، ولی قدیمی ترین متون اسلامی واقعیتی کاملاً غیر ازین را برملا می سازند – واقعیت از هم دریده گی شیرازۀ امت مسلمه حتی پیش از آنکه پیکر پیغمبر به خاک سپرده شود. نزدیکترین یاران پیامبر در بحبوحۀ زد و بندها، خیانتها، فساد ها و تهدید به مرگ کردن ها برای چنگیازی به قدرت و ثروت پیغمبر با هم به جدال و کشمکش پرداختند. این کتاب نخستین دفتر سرگذشت این «جانشینان نفرین شده» است که از روی بازیگران آن ماجراها و چگونگی نقش ایفا کردنهای آنها پرده بر میدارد.
هاله الوردی با همان شیوهیی که در نوشتن «واپسین روزهای زندگی محمد» به کار بست در کلاسیکترین آثار اسلامی که کمتر مورد مراجعه قرار گرفتهاند به کاوش پرداخت تا این تاریخ پوشیده را به رشتۀ تحریر کشد. ماجراهای آن روزهای سرنوشت ساز نمایشنامۀ تراژیدی تمام عیاراند، چون در منازعات و مناقشات شخصیتهای مطرح آن روزگار سرنوشت اسلام و به بیان وسیعتر سرنوشت جهان نطفهبندی شد.
به گواهی تاریخ، خداوندان زور و زر دردمندانه و سوگوارانه پیوسته برای دستیابی به اهداف و اغراض آزمندانه خویش به جعل و تحریف و دستکاری تاریخ پرداخته و از پدیدههایی چون زبان، آیین و تیره و تبار و نژاد همچون ابزارهایی به سود خود بهره گیری نمودهاند و مینمایند.
از سوی دیگر، دیده میشود که کشورهای تازه پدید آمده در پهنه گیتی و کارزار سیاست، پیوسته در اندیشه افسانه پردازی و ساختن پیشینههای جعلی و ساختگی برای خود و کشاندن رشته قدمت خود تا سپیده دم تاریخ و پیونددهی فرهنگ و تمدن خود با بزرگترین کانونهای تمدنی جهانی در دوران باستاناند.
ما در نوشته دست داشته بر کشورهای نوزاد پدید آمده در گستره پساشوروی پیشین در آسیای میانه و قفقاز درنگ میکنیم و میبینیم که کار افسانه سرایی و گزافه گویی و اغراق و مبالغه در باره نیاکان کبیر و گذشته درخشان و تابناک تاریخی که پیوسته سر از سپیده دم تاریخ بر میآورند، به کجا رسیده است و چگونه آفاق و انفس را در نوردیده است.
مجموعه حاضر حاصل کار چند ساله است که در مقاطع مختلف زمانی به مناسبتهای گوناگون به صفحه ریخته شدهاند. آنچه میان بخشهای یازدهگانه این اثر مشترک است و سبب گردیده تا در این مجموعه کنار هم قرار گیرند، مضمون و محتوای مشترک آنهاست. نویسنده، طبع گزینهگوی و گزینهخوانی دارد، از اینرو سعیاش بر این بوده است تا فشرده و چکیده آثار را در آورد و به دیگران عرضه بدارد. فشردهسازی آثاری گرانسنگی همچون مثنوی، تذکرهالاولیا، مقدمه ابنخلدون و.. اگر لطف اندکی داشته باشد، خطرش بس بزرگ است و دست یازیدن به چنین امری جسارت میطلبد، نمیدانم پسندیده است یا نکوهیده؟
نویسنده از رویارویی با این موضوعات، خاطرههای خوشی دارد. از این بابت خدا را شاکر است که مدت کوتاهی را در سیر و سیاحت در دنیای علم و معرفت سپری داشته است. نمیدانم که بر خوانندگان عزیز چه اثری مینهد و در این باب چگونه قضاوت میدارند.
آغاز کردم راه را با اشک پیمودم
از صبح تا بیگاه را با اشک پیمودم
میخواستم جایی بیابم در کنار تان
از خانهام تا ماه را با اشک پیمودم
میشد کنار دوستان خندید من اما
این فرصت کوتاه را با اشک پیمودم
بین من و یوسف تفاوت نیست! چون من هم
آزردگیِ چاه را با اشک پیمودم
گفتند در دور و بر دفتر شدی پیدا
سرتاسر بنگاه را با اشک پیمودم
از گریه افتاده، شبیه مردهها گشته
شب تا سحر که آه را با اشک پیمودم
کشورهای افغانستان و پاکستان باید بپذیرند که تنها راهحل برای چالشهای موجود در روابط خارجی دوکشور، از راه گفتمانهای مسالمتآمیزِ دوجانبه، سیاست خارجی توسعهمحور بهجای سیاست خارجی امنیتمحور و فهم عقلانی از خواستهها و مطالبات هردو طرف، میسر است.
کتابی که در دست دارید، بخشهای تاریکی از روابط افغانستان و پاکستان را روشن کرده است. رویدادهای مهمی که پس از تهاجم روسها به افغانستان تا زمان حملهی آمریکا به این کشور، رخ دادهاند، توسط یکی از مقامهای مهم دولت پاکستان در این کتاب روایت شده است.
اینکه مسألههای افغانستان در این محدودهی زمانی، در دیدگاه نظامیان و سیاستمداران پاکستانی چه تصویری داشتهاند؟ کارشیوههای مطلوب برای پاسخ به این مسألهها از دید پاکستان چیست/چهگونه باید میبود؟ پاکستان چه میخواست/میخواهد؟ سلسلهپرسشهایی است که در این کتاب پاسخ داده شدهاند.
بهباور من، فهم و درک سیاستگران افغانستان از مسأله در اغلب دورههای تاریخی، تکذهنی، یکجانبه و قومپایه بوده است. این درک از مسأله، علیل است و قطعاً راهگشا نیست. سیاستگذاران افغانستان باید توانایی فهمِ مقاصد دولتهای دیگر را داشته باشند. این در سیاست خارجی، امر پایه و حیاتیست. اگر میان امر واقع و تصورات ما، فاصله بسیار باشد، نتیجهی آن در سیاست خارجی مصیبتبار و جبرانناپذیر خواهد بود. این کتاب را با همین انگیزه ترجمه کردم. انتظار دارم در تحلیل مسألههای تاریخی و سیاسی، خصوصاً در قبال کشور پاکستان، از سوی پژوهشگران و کارگزاران سیاست خارجی کشور، کاربردِ موثر داشته باشد.
نوروز صبح زود به آبشار رسید. آخرین باری که او اینجا آمده بود، پنج سال پیش بود. این روزها که در آستانهی هژدهسالگی ایستاده بود، نتنها بار مسئولیت قریهاش را بر دوش میکشید که برای یافتن چهبایدکردهایش نیز میاندیشید. با آنکه نگران وضعیت کنونی بود، اما با امیدواری به آینده مینگریست.
نوروز که شیفتهی بلندیها بود، به این میاندیشید که به بلندایی صعود کند که پای کسی نرسیده باشد. شاید نمیدانست که آرزوها همیشه برآوردهشدنی نیست. آبشاری که او امروز به دیدنش آمده بود، حسی کمتر از صعود به قلهها برای بیننده نمیبخشید. اما دیدار امروز او از این آبشار نتنها برایش فرحبخش نبود که اندوه ذهنآزاری در او خلق کرده بود. حتا نمیدانست چی نیروی ندانستهای پایش را امروز به اینجا کشانده است.
به باور راسخ من، هنگامی که سخن از نژاد و تیره و تبار و زبان و مذهب در میان میآید، سزاوار است در چهارچوبی به مسایل پرداخته شود که ارجگزاری به جایگاه بالای انسان چونانِ برترینِ جانداران، فراتر از همه چیزها قرار گیرد. همین گونه شاینده است تا با توجه به ارزشهای والای فرهنگی، میهنی و ملی و آرمانهای بزرگ انسانی و با دیدگسترده، بیزار از تنگ نگریهای رایج به این مساله بنگریم.
از سویی هم، برای دستیابی به تفاهم، همسویی، نزدیکی، سازش و همدیگرپذیری در راستای ملت سازی، در تراز سراسری ملی و همگرایی گسترده در تراز منطقهیی؛ داشتن شناخت گسترده از تودههای باشنده منطقه و آشنایی با ویژگیهای تباری، زبانی، آیینی، زیستبومی و… تیرههای باشنده در سرزمین ما و کشورهای همسایه ارزش بالایی دارد. برای مثال؛ مادامی که ما ندانیم که نیاکان پشتونهای خاوری باشنده پیرامون کوههای سلیمان، از جمله غلزاییان، از بازماندگان هپتالیاناند که از راه کوهها و درههای بدخشان به سرزمینهای کنونی خود کوچیدهاند و با تاجیکهای باشنده شمال کشور و آسیای میانه از یک تیره و تبار و نژاد و زباناند و همین گونه نیاکان پشتونهای درانی از آسیای میانه، بلخ و هرات به جنوب کوچیده و با پارسیان و ایرانیان غربی همخون، همریشه و همتیره و همتباراند؛ شاید در بسیاری از زمینهها به بیراهه برویم.
این رویداد در میان مگسها، در منطقهای از آن شهر بزرگ رخ داد که ساختمانهای بلند و بسیار متراکمی دارد. در آنجا ساختمان بسیار بلندی وجود داشت. پایینترین طبقهی این ساختمان، خانهای بود که نور بسیار کمی داشت. نیم این خانه پایینتر از سطح زمین و در میان خاک بود. بلندمنزلهای دو سوی کوچهی تنگ، مانع ورود نور خورشید به این زیرزمین میشد. به همین سبب، از طرف صبح در آن خانه روشنایی دیر میآمد؛ اما شامگاه، تاریکی زود فراگیر میشد.
در آن زیرزمینی یک خانوادهی سهنفره زندگی میکردند: پدر، مادر و پسرشان. پدر و مادر هر دو سر کار میرفتند و پسرک دورهی متوسطه را تازه شروع کرده بود.
در روز رخداد واقعهای که میخواهم قصه کنم، در آنوقت شام، هم مادر و هم پدر هنوز از کار برنگشته بودند. پسر نیز از مکتب آمده و درس خوانده بود و خسته شده بود. کتاب درسیای را که خوانده بود، روی میز باز گذاشته و تا موقع برگشتن مادر و پدرش، برای بازیکردن بیرون رفته بود.
در این کتاب به بررسی تودههایی پرداخته میشود که گویشوران زبان ایرانی خاوری سکایی خُتنی (تُخاری) و نیز «زبان ایرانی میانه خاوری دومی» (زبان باکتریایی/ بلخی سومی) بودهاند – کوشانیان/ گویشانیان که دردمندانه در باره این دودمان در زبان پارسی دری اطلاعات بس اندکی در دست است و میشود گفت کم و بیش در تاریکی به سر میبریم. به ویژه کمتر کسی در باره پیشنه تاریخی این تودهها و زبان شان آگاهیهای دقیق علمی دارد.
در این جا میخواهیم چند نکته مهم را خاطرنشان بسازیم. در آغاز میخواستم نخست دو کتاب را در باره کوشانیان از روسی و یک کتاب دیگر را به کمک دوستی از انگلیسی به پارسی دری برگردان و سپس به تکمیل این کتاب بپردازم. اما کار به دلایلی به تعویق افتاد. با این هم، بر آن شدم که آن چه را که تا این دم گرد آوردهام، ار چند هم در سیمای مواد خام (از هر چمن سمنی)، در دسترس پژوهشگران بگذارم. این مواد خام میتوانند به پژوهشگرانی که میخواهند در باره این دوره تزهای ماستری یا دکتری خود را بنویسند، کمک فراوانی میرساند.
روشن است آن چه در این نوشته بازتاب یافته است، گشایش باب و آغاز کار است و به هیچ رو نمیتوان آن را سخن آخر و فرجام کار ارزیابی کرد. هنوز مطالعات بنده در زمینه بسیار ابتدایی است. امیدوارم بتوانم در آینده کار را در زمینه دنبال نمایم.
گندم زردشده در دم داسم چه کنم
اگر از سایۀ مرگم نهراسم، چه کنم؟
دلخوشیهای سفرکردۀ من برگردید
روزگاری است که ویران از اساسم چه کنم
کاش سنگینی غمهای مرا میدیدید
شانهام خسته و من دست خلاصم، چه کنم؟
ای که یکمرتبه از ریشه مرا کندهای آه
چهرهات را بشناسم، نشناسم؟ چه کنم؟
تو که جمع است دلت از همهچیز اما من
با پراکندگی هوش و حواسم چه کنم؟
من که تنها نفسم میرود و میآید
سالها شد جسدی بین لباسم، چه کنم…
موضوع یا به عبارت بهتر، موضوعات رمان جدید «زولفو لیوانِلی» بسیار جالب است. موضوعات متعددی با یک موضوع اصلی ربط پیدا میکند، مانند آثار بزرگ کلاسیک؛ یک اثر کلاسیک، پیوسته در اطراف و روی موضوع اصلی متمرکز میماند. این رمان زولفو لیوانِلی نیز به دلایل زیادی در میان کلاسیکها قرار میگیرد.
(…) «اینجهممّد» یک رمان تککاراکتری است. رمانهای زولفو نیز تککاراکتری یا به عبارت دیگر، شخصیتمحور هستند. زولفو لیوانِلی در مورد یک دیکتاتور مینویسد. اگر مردم آن ترکیهی زیبا، دموکراسیای را تجربه نکرده باشند و بدون هیچ حرفی درگیر جنگ شده باشند، بهخاطر دیکتاتورهاست. دیکتاتورها همیشه یک نفر نیستند، بلکه میتوانند چند نفر هم باشند.
(…) رمان زولفو، رمانی متفاوت و کاملاً جدید است. وقتی من این رمان را خواندم، بسیار متعجب شدم. زولفو یک اثر و یک رمان کاملاً جدید خلق کرده بود. اثر زولفو، برایم یک نوآوری غیرقابلپیشبینی بود. میخواهم نوآوریای که زولفو خلق کرده است را به خواننده بگذارم، اما چه کنم که نمیتوانم. ستمگر مرموزی است که ظلمش در ابتدا به چشم نمیآید؛ مغرور است، اما غرورش اصلاً واضح نیست. در چنین شخصیتی هرچیزی یافت می شود اما اصلا مشخص نیست یا او رفتارش را پنهان میکند. ما این اشخاص را میشناسیم؛ آنها را خیلی خوب میشناسیم.
هپتالیها (هیتالیان/ هفتالیان) از اسرارآمیزترین تودههاییاند که به رغم فرمانروایی دیرپا و گذاشتن تاثیر شگرف بر تاریخ سیاسی، تباری، فرهنگی، آیینی و زبانی خاور پشته ایران و بخشهایی از هند و آسیای میانه، هنوز هم بسیاری از گوشههای تاریخ شان تاریک و بحث برانگیز مانده است.
در باره هپتالیان کتابها و مقالات بسیاری نوشته شده است. از دید این کمترین که شماری از آثار نوشته شده در باره هپتالیها را مطالعه نمودهام، بهترین کتابی که تا کنون در باره هپتالیها نوشته شده است، کتاب «دولت هپتالی و نقش آن در تاریخ آسیای مرکزی» نوشته شاد روان داکتر معروف عیسی محمدف است که در برنامه دارم در آینده آن را به پارسی دری برگردانم. ایشان بر پایه مطالعات جامع تاریخی و تطبیقی منابع اطلاعاتی و آثار علمی به بررسی مسایل اتنوژنیز ethnogenesis و پیدایش فرهنگی هپتالیان پرداخته، نقش هپتالیان را در تحولات سیاسی میانههای هزاره یکم میلادی و شکلگیری تودههای معاصر آسیای مرکزی نشان میدهند. در این کتاب تنها فشردهیی از نوشتههای ایشان را به پارسی دری ترجمه و پیشکش مینماییم.