در جغرافیایی که خشونت سنتی و مذهبی در هر طرف چون آتشفشان هولناک فوّاره میزد، و این خشونت، مانند طوفان سهمگین غرش میکرد و مانند سیل بیکران، ویرانگری مینمود، زنی نگونبخت اما با ظاهری زیبا، مخصوصاً چشمان خماریِ آبی، اندام لاغر و پوست سفید، قد بلند و موهای سیاهی که بعد از پنج سالگی هیچ مردی آن را ندیده بود، در حال دردکشیدن بود. تاریکی شب بیرحمانه همهجا را سیاه و تار کرده بود و هیچ اثری از مهتاب نبود. فقط ستارههای کوچک با بیرمقی کمی خودنمایی و دلبری میکردند؛ اما توان تغییر سیاهی را به سوی روشنایی نداشتند. اینها همه برای مردم روستا عادی و ایدهآل بود. تنها صدایی که در روستا شنیده میشد، صدای زوزۀ سگهای گرسنه و سگهای سیرِ رمه بود.
من زنیام که نطفهام را در شبِ تاریک دریدهام، در میان دود و باروت روییدهام. مردمم با خونِ مردگان، تنم را شستشو دادهاند و عطرِ آتش را بر پوستم پاشیدهاند. هاوان…هاوان اذان به گوشم خواند، و غنچههای نارسِ آرامش را از آغوشم ربود. تکهپارهٔ کفنِ مردگان قنداقم شد و فریادها و مرثیههای یتیمان، لالاییام.
هان!
من، انسانی استم از نسلِ جنگ، دود، درد.
تنم، روحم، و حتی دردم از فرطِ جنگ، درد میکند و خسته است. اما… عشق هنوز در من آفتابی است و شعر امید و آزادی در رگهایم میجوشد و آرامآرام تقدیر مهآلود را میدرد و خود را به سپیدیهای بیپایانِ فردا میرساند.
سرکوب و استعمار زنان و فشارهای اجتماعی واقع بر آنان، خاص جوامع عرب و خاورمیانه، و یا ممالک جهان سوم نیست. پدیدههای مزبور در واقع عناصر جداییناپذیر نظامهای حاکم بر بیشتر نقاط جهانند، خواه آن نظامها فئودالی و عقبمانده باشند، خواه صنعتی و متأثر از ژرفترین اثرات یک انقلاب علمی و فنی. مشکلات و وضعیت کنونی زنان جوامع معاصر مولود جنسیت و طبقه، و بهعبارت دیگر مولد آن دسته از تحولات تاریخی است که مرد را بر زن، و طبقهای را بر طبقهی دیگر، برتری و تسلط داده است.
با این همه هنوز دانشمندان، نویسندگان، رهبران اجتماعی و سیاسیای که دیدگان خود را بر این واقعیت میبندند، کم نیستد. اینان امید آن دارند که میان مبارزات سرسختانهی زنان برای رهایی از اسارت و قیام بههم پیوستهی مردان و زنان همهی نقاط جهان بر علیه ساختار کنونی جوامع، شکاف و جدایی بیندازند. اما در واقع هیچچیز جز همین تحول بنیادی ساخت جامعه استثمار طبقاتی داخلی و خارجی، و در عین حال برتری مرد بر زن را در جامعه و در خانوادهای که خشت اول مناسبات پدرسالارانه طبقاتی است، پایان نمیدهد. خانواده پدرسالار سرچشمهی تمامی ارزشها و مقدساتی است که علیرغم فراز و نشیبهای گوناگون جوامع انسانی، نظام ستم طبقاتی و پدرسالاری را از آغاز تا امروز نیرو و تداوم بخشیده است.
محافل ذینفوذ جهان و خصوصاً وابستگان امپریالیسم غرب مسائل زنان عرب را به طبیعت اسلام و ارزشهای خاص آن نسبت میدهند. آنان همچنین عقبماندگی ممالک عربی در جهات گوناگون را عمدتاً محصول عوامل مذهبی و فرهنگی و حتی خصوصیات ذاتی روحی و روانی مردمان عرب وانمود میکنند. بهزعم آنان عقبافتادگی کشورها هیچ ربطی بهعوامل اقتصادی و سیاسی و در رأس آنها استثمار و غارت وحشیانهی منابع و ثروتهای کشور عقبافتاده به دست خارجیان ندارد. آنها میان رشد و توسعه و ترقی با آزادی سیاسی و اقتصادی هیچ پیوندی مشاهده نمیکنند.
بیتردید افغانستان یکی از کشورهای است که دست کم در چهاردهۀ پسین، شاهد ناگوارترین رویدادهای سیاسی بودهاست؛ بهباور نویسندۀ این سطور، ضعف رهبران سیاسی عامل مهمی در تداوم بحران و نابسامانی در این سرزمین پنداشته میشود. متاسفانه افغانستان در طی عمر ۲۳۰ سالهاش پیوسته از ضعف رهبران سیاسی در راستای رهبری خردمندانه در حوزۀ سیاست و مدیریت رنج برده و افزون برآن، تمایل وافر آنان در جهت وابستهگی به کشورها و قدرتهای بیرونی دامنۀ بحران را بیش ازحد گسترش دادهاند. بیگمان بیان همۀ آن بحرانها و رویدادهای تاریخی که افغانستان شاهد آنها بودهاست اعم از بحران در دورههای سلطنتی، امارتی، شاهی مطلقه و شاهی مشروطه، از توان و حوصلۀ این رساله بهدور است؛ اما قصد من نگاهی اجمالی به آن دورههای از تاریخ کشور است که رهبران سیاسی این سرزمین زیر نام نظامهای جمهوریت، جمهوری دموکراتیک خلق افغانستان، دولت اسلامی و دولت جمهوری اسلامی، اقتدار سیاسی کشور را بهدست داشتند.
به عبارۀ دیگر، حوزۀ اصلی پژوهش بنده، بیان و بررسی مواردی چون تأثیر عدم آگاهی کافی شهروندان، نقش تعصب و تبعیض رهبران سیاسی کشور در حوزۀ دولتداری، توسل رهبران سیاسی کشور به ابزار نامشروع بهخاطر رسیدن بهقدرت سیاسی، وابستهگی عمیق رهبران سیاسی افغانستان به کشورها و قدرتهای بیرونی و بالاخره مداخلۀ کشورهای بیرونی در امور افغانستان، طی چهاردهۀ پسین است. بیتردید که موارد فوق، از دید بنده از جمله عوامل اصلی تشدید بحران سیاسی- مدیریتی در طی سالهای۱۳۵۲ الی ۱۳۹۳ ه.ش در کشور پنداشته میشوند.
نخستین آشنایی من با نام عینی و کتاب یادداشتهایش ریشهای سی ساله دارد؛ به روزگاری میپیوندد که مثل هر دانشجوی تهیدستی جویای خوب ارزان بودم و لذات زندگیم منحصر میشد به حظ بصری از ویترین مغازهها و بساط دستفروشان. در بساط یکی از کهنهفروشان خیابان لالهزار، چشمم به کتابی افتاد با قطع رقعی و جلد زرکوب. با پنج ریال وجه رایج و زورمند آن روزگار، خریدمش و به خانهام _ ببخشید _ به اتاقکم آوردم و خواندم و از نثر بیتکلف و لحن فارسی نویسندهاش خوشم آمد. آن کتاب جلد اول مجموعهایست که اینک پیش چشم شما خوانندگان قرار دارد.
اگر چه مطالب کتاب برایم خالی از جذبهای نبود، اما چون سالیان نخستین عمر من در ولایت دورافتادهی سیرجان گذشته است و آن هم در دورانی که محیط ما هنوز شباهتکی با محیط نشو و نمای عینی داشت، توصیفات نویسنده با همهی جذابیتش، چندان برایم تعجبانگیز نبود. آنچه در نخستین برخورد با جلد اول این کتاب به دلم نشسته بود؛ چنانکه گفتم، نثر روان و بیتکلف نویسنده بود و بس.
سرزمین پرجاذبه و افسانه آمیز بامیان بدون تردید یکی از شاهکارهای آفرینش است. این مرزبوم جادویی با مناظر حیرتافزا و دلفریب، جویبارهای روشن و گوارا، فضای سبز و آرامشبخش و درههای خرم و پرپیچ و شیب خود چنان تحسین برانگیز است که هر بینندهیی را به حیرت اندر ساخته و شیفته و مسحور میکند.
هیکل دو پیکرۀ ساکت و پُرعظمت بودا، بلندترین مجسمۀ جهان با تندیسهای دور و بر و سمچهای پرنقش و نگارش بر شگفتی و زیبایی این خطه میافزاید.
باری بامیان دوهزار سال پیش را که در حکم قبلۀ بوداییان و مرکز تجمع زایران و جهانگردان بود، در نظر بیاوریم، جهانِ پر از رنگ و رونق در نظر مجسم میشود. هزاران بودایی در لباسهای پاکیزه، با شوق و اشتیاق به سوی این مهبط عشق و ایمان میشتافتند و دل و جان را با فیض مینوی آن پاکیزه میکردند.
کاروانهای راه ابریشم، متاع شرق و غرب را در بازارهای گرم و پرشورش میریختند. در هرگوشه و بیشهاش دروازۀ آموزشگاههای درس و تلقین بر روی همه باز بود.
شب، همینکه آفتاب فرو مینشست، از هر بیغوله و باغی، شمعی و چراغی روشن میشد. نور مشعلها از پنجرههای شبستانها و مغاره و پناهگاهها، چون هزاران نرگسۀ گردون گردان میتابید و چشم و دل را روشن میساخت. تصویرها و نگارههای رنگین طاق و رواقش سراسر همه افسانه و افسون بود. نقش زنان چنگزن بر طاق مجسمۀ بودا از لحاظ هنرمندی و نفاست در حد کمال است و تا هنوز بر روی عاشقان لبخند میزند.
اثری که در دست مطالعۀ شما قرار دارد «کابل در آیینۀ تاریخ» گزیدۀ مقالات و یادداشتهای شادروان اکادمیسین دکتور عبدالاحمد جاوید است. او بنا به گفتۀ خودش در دیباچۀ کتاب «اوستا»، این یادداشتها را لقمهلقمه اندوخته و رقعهرقعه دوخته است.
پوهاند جاوید که خود زاده و پروردۀ کابل بود، مقالههای فراوانی در پیوند با این شهر باستانی و داستانی دارد. کتاب «کابل در آیینۀ تاریخ» اثر پژوهشی دوران هجرت و دیار غربت اوست که دریغا در زمان حیاتش اقبال چاپ نیافت.
زندهیاد پروفیسور جاوید که بیشتر از نیمسده عمر گرانمایۀ خود را برای روشن نگهداشتن چراغ علم و فرهنگ اصیل و جلیل کشور کهنسالمان سپری کرد، آرزوی نشر این دفتر را با خود به دنیای دیگر برد. اکنون ده سال پس از درگذشت آن روانشاد، این اثر به همت دستاندرکاران شهرداری کابل و با اهتمام استاد فرهیخته جناب پوهاند محمدیونس طغیان ساکایی، به زیور چاپ آراسته شد که از تلاشهای ایشان در این زمینه صمیمانه سپاسگزارم. در اینجا باید از دکتر موسوی، عضو تحقیقی دانشگاه آکسفورد و مشاور ارشد وزارت تحصیلات عالی، بهخاطر رهنماییهای ایشان جداگانه سپاسگزاری کنم.
این اثر وزین استاد را که خود عاشق عظمت تمدنی و مدنی کابل بوده، برای فرهنگیان و کابلدوستان پیشکش میکنم و روح پدر مهربانم را شاد و آزاد میخواهم.
مقالات و نوشتههای این مجموعه دفاعیهای عقلانی و مدنی از «تمامیت ایران» است. در بخش اول تلاش شده است، به سؤال «ایرانی کیست؟» پاسخ داده شود و ایران از بُعد میهندوستی، ملتشناسی و فرایند تکوین دولت-ملت وارسی شود. در این بخش به ملیگرایی و آلماندوستی ماکس وبر، متفکر کلاسیک جامعهشناسی، اشاره و به شباهت تجربه ملی آلمان و ایران توجه شده است.
در بخش دوم به چالشهای ملی و قومی در ایران اشاره شده است. با ایضاح گونههای مختلف ناسیونالیسم، از «ناسیونالیسم مدنی» در ایران دفاع شده است. در دهه20 در ایران مارکسیستها از جمهوری خلقها (و ملیتها) دفاع کردند و در تبریز و مناطق آذربایجان و مهاباد و مناطق کردنشین با کمک اتحاد جماهیر شوروی دو جمهوری مستقل، با عمر یکساله تشکیل دادند. تلاش این نوشته وارسی تجربه اتحاد جماهیر و ملیتهای شوروی درباره اقوام و ملتهایشان است، زیرا خاستگاه و منشأ الهام مارکسیستهای ایرانی بودهاند. همچنین در این بخش به چالشهای مبتنی بر هویتطلبی ترکی و کردی در ایران نیز توجه شده است.
موضوع بخش سوم و پایانی کتاب حاضر درباره آخرین تلاش جمعی ایرانیان برای بهبود اوضاع ایران است.
بخش پیوستهای این کتاب مقالات و نوشتههای اساتید یا کارشناسانی است که مرتبط با موضوع این کتاب است و به انتهای این کتاب ضمیمه شده است. در بخش پیوست به رسم رعایت امانت هیچ دخل و تصرف ویرایشی در نوشتهها انجام نشده است.
پیش از پرداختن به اصل موضوع، میخواهم تأکید کنم، من هیچ کشوری را نمیشناسم که مسئلهٔ برابری زن و مرد در آنجا حل شده باشد. در هر گوشهٔ دنیا، نابرابری حقوق زن و مرد به نحوی وجود دارد و تمام کشورها با این مسئله روبهرویند. اما در کشورهای پیشرفته، مشکلات جامعه، از جمله این مشکل، به رسمیت شناخته شده است. در آنجا اندیشمندان، جامعهٔ شهروندی و نهادهای مدافع حقوق بشر در جهت روشنگری و تأمین برابری جنسیتی، کار و تلاش میکنند. آنان مقاله مینویسند؛ کتاب منتشر میکنند؛ فلم، نمایش و موسیقی تولید میکنند؛ بحث برابری جنسیتی را شامل نصاب درسی میکنند و از نصاب درسی، شاخصهای جنسیتستیزی را حذف میکنند. اما در افغانستان این مشکل به رسمیت شناخته نمیشود؛ بر آن سرپوش گذاشته میشود تا بهنحوی، دیدهنشدن مشکل، مساوی به نبودن آن وانمود شود. این است که زن در افغانستان و کشورهای شبیه آن، از امکانِ گذار به حقِ داشتنِ کرامت انسانی محروم است.
داکتر مراد بابا خواجهیف در کتاب دست داشته به بررسی نخستین مرحله بازی بزرگ و ارزیابی نخستین جنگ انگلیس در برابر افغانستان پرداخته است. کتاب با آن که در سالهای اوج جنگ سرد و زیر داربست اندیشههای ایدئولوژیک مارکسیستی در شوروی پیشین نگاشته شده است، به رغم یک رشته نارساییها و روشن است یک جانبه گرایی، تا همین اکنون یکی از بهترین آثار در زمینه است.
تا جایی که در آثار پارسی دری چاپ شده در افغانستان و ایران و نیز آثار چاپ شده در شوروی پیشین و روسیه کنونی به زبان روسی دیده میشود، تا کنون کتاب مستقلی درباره جنگ اول افغان و انگلیس (سالهای 1838 – 1842) به چشم نمیخورد. از این رو، اثر دست داشته در نوع خود اثر منحصر به فردی به شمار میرود. همین هم بود که ترجمه آن را از نیازهای تاخیر ناپذیر انگاشته و به آن دست یازیدم.