برای کسانی که با مطالعات تاریخی، اتنوگرافی وفرهنگ و تمدنهای انسانی سروکار دارند، شاید شناخت تاریخی و کارکردهای فرهنگی و تمدنی تاجیکان در پویه تاریخ بینیاز از اثبات باشد؛ اما برای پاسخ گفتن با عرف ناشکیبای هویتزدایی تبارها و تصرفات فرهنگی – تاریخی که طی یکصد سال اخیر از سوی نگارشگران با سفارش و فرمایشهای دولتی افغانستان ارایه گردیده و در آثار کتبی برخی از همسایهگان انعکاس یافته است، نمیتوان دست بالای دست نشست و همه آنچه را که در باب تاریخ، زبان، هویت فرهنگی و تباری تاجیکان گفتند و میگویند، مسکوت و بیپاسخ بگذاریم و نسبت به سیر کاروان تاریخ و پایهگذاران فرهنگ و تمدن تاجیکان بحیث پیشکسوتان فرهنگ دیرین سال بومی این سرزمین بیتفاوت بنشینیم. زیرا این بینیاز از اثبات است که وقتی میخواهی جمعیتی را بشناسی، تاریخ آن را بخوان. طبیعی است که در نبود تاریخ مدون هر قوم و ملتی به قرینهسازی و حدس و گمان روی میآورند و دریافتهای ذهنی خود را به خورد جامعه عرضه میکنند که این امر برای تاریخنگاری آینده و کتمان واقعیتها بسیار خطرناک بوده میتواند.
به ادامه جنایات تاریخی ١٨٠ ساله، جنایات فرهنگی یکصد سالهی اخیر مخالفت با زبان پارسی است که مردم کشور را گیج ساخته، حتا معلمان زبان پارسی و استادان دانشگاه اجازه ندارند بگویند یا بنویسند زبان ما یک زبان پارسی است، یک الفبا دارد و فقط لهجههای آن فرق میکند؛ درحالیکه لهجه به گفته بزرگترین دانشمندان زبان نیست. بین گویشوران فارسیزبان ایران، افغانستان، تاجیکستان، ازبكستان، پاكستان تا اروپا، امريكا واستراليا ترجمان ضرورت نیست.
دشمنان داخلی زبان پارسی یک قرن کوشیدهاند با تمام امکانات دولتی، حمایت استعمار و سلطهی سیاسی خود، زبان پارسى را، ايرانى معرفى كنند. درحالیکه این زبان من حیث یک اصل فرهنگ مشترک میان تمام تاجیکها و فارسیزبانهای سراسر جهان است، این زبان مرز سیاسى و جغرافيایی نمیشناسد.
بزرگترین دانشمندان زبان و ادبیات ایران اسلامی؛ مانند دکتر پرویز ناتل خانلری، سعید نفیسی، تقی بهار، دکتر اسلامی ندوشن، دکتر حیدری ملایری، دکتر محمود افشار، پروفسور دکتر جلالالدین کزازی و دهها تن دیگر بهصراحت اعتراف دارند که فارسی یا دری و تاجیكی، يك زبان واحد هستند. منشأ زبان پارسی یا خاستگاه آن خراسان است، نه ایران امروزی. بخش بزرگی از خراسان شامل افغانستان امروزی است، نام افغانستان بسیار جديد و تحميل شده از سوی بیگانههاست.
دربارۀ گسترۀ تاریخی- جغرافیایی خراسان در درازای تاریخ مطالب بسیاری اعم از نظم و نثر نگاشته شده است و هزاران سند مکتوب در برگهای تاریخ درج است.
در این نوشته میکوشیم درباره سه موضوع به بررسی و کاوش بپردازیم:
یکی، ریشه و وجه تسمیه خراسان،
دو دیگر، این که در درازای تاریخ خراسان به کدام سرزمین اطلاق میگردیده است؟
و سه دیگر، هم نگاهی به کشاکشهای سیاسی کنونی بر سر رستاخیز نام خراسان و نشاندن آن به جای نام افغانستان به چم کشور افغانها/ پشتونها.
با نام خراسان جهانیان از طریق آثار مکتوب زبان پارسی میانه ساسانی آشنااند. با این هم چنین پنداشته میشود که شاید مفهوم خراسان در اواخر دوره اشکانیان پدید آمده باشد.
ادبیات عامیانه که بخش مهمی از فرهنگ و ادب هر کشوری و از جمله کشور ما را تشکیل میدهد، یکی از عرصههایی است که متاسفانه در سر زمین ما، از سوی دانشمندان و نویسندگان کمتر مورد توجه قرار گرفته است. هرچند در سالهای اخیر، شماری از قلمبهدستان، به جمعآوری و تدوین بعضی از انواع ادب فولکلور همت گماشته اند؛ اما هنوز هم بخشهای مهم و حجیمی از ادبِ مردمی و آثار شفاهی مردم ما، در سینههای مردم عاشق، تنها مزاری از آنها باقی مانده و به قول معروف، به زینت طبع و نشر آراسته نشده اند.
ولایت غور که یکی از ولایات غربی کشور است و زبان مردم آن فارسی میباشد، پر است از آثار زیبا، شیوا و شیرین ادبیات شفاهی و فرهنگ عامیانه از قبیل: افسانه، ضربالمثل، چیستان، دوبیتی وغیره که با لهجۀ خاص غوریها در میان مردم منطقه از محبوبیت و شهرت بسزایی برخوردار میباشند. اما متاسفانه تا حال کسی برای ثبت و جمعآوری آنها گام درخوری بر نداشته و تنها سینههای پر از شور و شوق مردم محل به آنها جاودانگی بخشیده و از گزند باد و باران انقراض محفوظ شان نگهداشته است.
دوبیتیهای مردمی در حقیقت مهمترین و پر رونقترین نوع ادبیات شفاهی مردم غور را تشکیل میدهد که گاهی همنوا با طنین دلنشین نی، از دهان شبانان و زمانی همگام با صدای دوتار، از زبان آوازخوانان محلی و مردم دیگر محلی به گوش میرسد و روح انسان را باطراوت و تازه میسازد.
زبان فارسی در فرارود (آنسوی رود آمو) بیش از هزارسال زیر فشار بوده است و این فشار هرزمان شدیدتر نیز شده است. سلجوقیان، قراخانیان، تیموریان، اشترخانیان، شیبانیان، منغیتیان و روسیهی تزاری هیچ سودی نمیدیدند که این زبان رشد داشته باشد. از نیمهی پسین سده نوزده که روسیهی تزاری خاک امیرنشین بخارا را تحت استیلای خود قرار داد، کار زبان باز رنگی دیگر گرفت. سیدرضا علیزاده (تولد 1266خ/1887م) – (وفات 1324خ/1945م) که از فرزانگان زمان خود بود و در زمان بلشویکها جان خود را از دست داد، در حق سلطهی روسیه میفرماید: «دولت روسیه زبانی را به جز زبان روسی به رسمیت نمیشناخت و احترام نمیکرد… و برای محو زبان دیگر میپرداخت، چنانکه مردم لهستان و اکراین را جبراً به ترک زبان مادریشان واداشته و آنها را مجبور به روسی گفتن و نوشتن کرده بود.»
داکتر مراد بابا خواجهیف در کتاب دست داشته به بررسی نخستین مرحله بازی بزرگ و ارزیابی نخستین جنگ انگلیس در برابر افغانستان پرداخته است. کتاب با آن که در سالهای اوج جنگ سرد و زیر داربست اندیشههای ایدئولوژیک مارکسیستی در شوروی پیشین نگاشته شده است، به رغم یک رشته نارساییها و روشن است یک جانبه گرایی، تا همین اکنون یکی از بهترین آثار در زمینه است.
تا جایی که در آثار پارسی دری چاپ شده در افغانستان و ایران و نیز آثار چاپ شده در شوروی پیشین و روسیه کنونی به زبان روسی دیده میشود، تا کنون کتاب مستقلی درباره جنگ اول افغان و انگلیس (سالهای 1838 – 1842) به چشم نمیخورد. از این رو، اثر دست داشته در نوع خود اثر منحصر به فردی به شمار میرود. همین هم بود که ترجمه آن را از نیازهای تاخیر ناپذیر انگاشته و به آن دست یازیدم.
یکی از مسائلی که مردم یک سرزمین پیوسته با آن مواجه میشوند، این است که آن ها کیستند؛ از کجا ریشه گرفتهاند؛ نیاکانشان چه کسانی بودهاند؛ چه نوع فرهنگها و تمدنها را به میان آوردهاند و علل فراز و نشیب تمدنهایشان چه بوده است. این مسئله از آن روی اهمیت دارد که با ارزیابی عمیق آ ن، از یک سو هویت فرهنگی و جایگاه تاریخی خویش و نسل آینده را تعیین کنند و از سوی دیگر ویژگیها و خصلتهای فرهنگهای سایر اقوام در همسایگیشان را درک کنند تا بتوانند از تنشها بکاهند و با مردم منطقه و جهان زندگی مسالمتآمیزی داشته باشند؛ چه، بدون شناخت از گذشته نمی توان آینده را تمثیل کرد.
انگیزهٔ نگارش این رساله، کشف یک سن گنبشتۀ باختری ) که بعضی آن را زبان بلخی میگویند( در منطقهٔ یکاولنگ در اُستان هزارستان افغانستان است. این سنگنوشته اکنون در موزۀ کابل نگهداری میشود و بر اساس متن آن، شاهی موفق شده بود تا تبارهای تاژیک و ترک را با هم متحد ساخته و شالودۀ یک دولت بزرگ محلی را در آنجا بگذارد. شاه از پیروان بودا بود و طبیعی است که وی به خاطر این پیروزی ستوپهای بنا کرد و تحایفی را در آنجا برای بودا به جا گذاشت.
سیدنادرشاهکیانی عارف دلسوختهیی است، که شرارآتش قلبش را میتوان در لابهلای سرودههایش به خوبی تماشا کرد. موضوع مورد بحث در این رساله بررسی عرفان در شعر سیدنادرشاه کیانی است. دراشعار او، اعتقاد به خداوند به شکل خیلی لطیفی تبارز یافته است. در اشعار او خداوندی مورد ستایش قرارگرفته است، که عقل از شناخت او عاجز است. به نظروی خداوند درهمهجا وهمه زمان موجود است و در عرفان او تصور خدای جبار ذوانتقام به تصویر پروردگار سراسر نور و رحمت و شفقت مبدل میگردد او انسان را پرتوی از نور ازلی میداند، که «فردوس برین» جایش بود و درقالب آدم در این «دیرخراب آباد»، که دنیایش میخوانند، کشانده شد. و حال هم انسان گنجینۀ اسرار خداوندی است و میتواند خداوند را در وجود خویش و درهر ورق این روزگار مشاهده کند.
او انسان را اشرف مخلوقات دانسته واصل و جوهر اساسی انسان را ترکیب شده از دو اصل میپندارد؛ یعنی جسم و روح، که اصل روح انسان از عالم قدسی است و جسم از عالم خاک اگر انسان همین روح خویش را صیقل دهد، عروج میکند و همطر از با فرشتهها میگردد، و به ذات خداوند تقرب حاصل کند.