• 0 Items - $0.00
    • No products in the cart.

تماشا با چشم بسته

$11.00

دشوار است همه چشم‌دید‌هایم را نکته‌‌نکته یاد‌آور شوم، ذهن آن‌قدر هم یار قلم نیست اما قصه قصه‌ی ماتم تلخی‌ست در مرگ انسانیت. فریادی که از گلوی حقیقت بیرون می‌جهد و دریایی که هیچ سدی نمی‌تواندش آرام. شاید این روایت در مواردی با قواعد رسمی داستان‌نگاری سازگار نباشد اما چه می‌توان کرد؟ نمی‌شد برای آراستن ظاهر، جان حقیقت را فدای ساختار کرد. نمی‌خواهم کلمات زیر سایه‌‌ی احساساتی‌برخورد‌کردن‌ها سرد شوند و واقعیت چادر افسانه بر سر کشد. خوب است برویم به روایتی از هزارسال رنج در دو ماه کنج زندان.

روز چهارم

$10.00

دوست جوان من سلام. امروز روز اول قصه‌ی ما است. امروز وقتی سنگ‌پشت از بین جنگل طرف ساحل می‌رفت تا در آن‌جا تخم‌گذاری کند، ناگهان میمون از روی درخت فریاد زد:
– سنگ‌پشت! حواست کجاست؟ مگر نمی‌بینی؟
– سلام میمون. چی را نمی‌بینم؟
– این نقطۀ زرد را نمی‌بینی؟
– آها. بلی دیدم.
– این نقطه را من روی زمین کشیده‌ام. حق نداری از روی آن بگذری.
سنگ‌پشت حیران شد که چه کار کند. پرسید:
– پس می‌گویی چطور بروم ساحل؟
میمون با غرور گفت:
– خوب… من چه می‌دانم؟ فقط باید بدانی که کسی نمی‌تواند از روی نقطه‌ی من بگذرد.

سحر

$12.00

پینار و قدر شب پیش از اینکه بخوابند، حنایی که خواهرش سحر آماده کرده بود را به کف دستان‌شان مالیده جوراب‌های کهنه‌ی‌شان را مثل دست‌کش به دستان‌شان کردند و به رخت‌خواب‌شان خزیدند. لحظه‌یی بعد سحر نیز آمده در رخت‌خواب روی زمین، در کنار خواهرانش دراز کشید. از خوشی اینکه فردا در صبح عید از خواب بیدار می‌شوند، خواب به چشمان‌شان نمی‌آمد. پینار نمی‌توانست خودش را از فکر کردن به لباس جدیدش باز دارد. برای نخستین بار برایش لباس نو گرفته بودند، تا حالا مجبور شده بود تا با لباس‌های کوچک‌شده‌ی قدر گذاره کند. وقتی خودش را در لباس نو تصور می‌کرد، در پوستش نمی‌گنجید. برای قدر نیز به نیت عیدی کفش خریده بودند. حال او نیز متفاوت از پینار نبود. تا نصف شب در زیر لحاف قاه قاه خندیدند. قهرهای خواهرشان سحر را نیز جدی نگرفتند. آن‌ها می‌دانستند که قهرهای خواهر دوست‌داشتنی‌شان سحر، واقعی نیست. سحر خواهرشان دلش نمی‌آمد کارشان داشته باشد. در نهایت، بعد از اینکه هردوی‌شان خسته شدند، خواهرشان را در آغوش گرفته خوابیدند.

1 2