• 0 Items - $0.00
    • No products in the cart.

مکتب کهنه

$6.50

من به مکتب رفتم، مکتب‌خانه مانند خانه‌ی ما وسیع، دو بهره (چهاردره)، روشن و بیغلاغله نبود. مکتب یک خانه‌ی تنگ بود، دو در داشت، که یکی از آنها درآمد یک طبقه بود، آن در را هم در وقت‌های سرما پوشانده می‌ماندند. درِ دیگرش دریچه‌ای بود، که سه چهار-یک آرشین قد و نیم آرشین بر داشت. مکتب‌دار(معلم‌مان) به وی یک کاغذ(تریزه‌ی کاغذی) کرده برای در برف و باران ندریدن آن به کاغذش روغن زغیر مالیده بود. کاغذ روغنین چنگ و خاک کوچه را به خود گرفته بود، که مانند دم‌گیر دیگ سیاه و چرکین شده بود. اگر از خاطر فراموش نکرده باشم، آن کاغذ به‌روی پرچین مکتب‌دار همرنگی داشت. بنابر این از این دریچه هم به خانه روشنی درست نمی‌آمد. مکتب‌خانه از زیر سقف، از جایی که سقف با دیوار پیوند می‌یابد، از دو طرف دوتایی روزن‌های چهاریک آرشینی داشته باشد هم روشنایی‌های که از آن روزن‌ها می‌درآمدند، نه به زمین مکتب، بلکه به روبروی خود: بر دیوار خانه به زیر سقف می‌افتادند.

منگنه

$28.00

از همان دَم که استاد خبر شکست مأموریت خود را تیلفونی به گوش شیخ رسانده، جهان جلو چشم شیخ تیره و تار است. دیگر یادهای شاد گذشته، شادش نمی‌سازند. در درونش بی‌نظمی غریبی برپا ست؛ احساس می‌کند که ذهن و عواطف یک‌پارچه‌اش در حال پاره شدن به دو جناح متضاد است. نیمی از ذهنش با دلسوزی در کنارش باقی مانده ولی نیمۀ دیگرش نیشتری شده که گاه و ناگاه با گپ‌های خُرد و ریزه آزارش می‌دهد. نیمۀ وفادارش، به گذشته‌ها سفری می‌کند، دفتر یادهایش را می‌گشاید، ورق می‌زند، سندهای بُردش را در ده‌ها انفجار و ناآرامی، جلو چشمش قطار می‌چیند، می‌گوید: «چه دست زیر الاشه نشسته چُرت می‌زنی، این‌ها را ببین! تو پیام الله را به اقصای عالم می‌رسانی. معبود حقیقی را هیچ‌کس عاشقانه‌تر از تو نپرستیده است. بنده چه می‌فهمد، شاید آن روز هم فرا برسد که ببینی از مهربانی ذات الله، فرمانروای کل عالم شده‌یی.»

یادت باشد هنوز منتظرتم

$12.00

انگیزه‌ی نوشتن برای من، ریشه در کودکی دارد؛ از همان هشت‌ ‌نه سالگی که با کتاب، کتابچه و قلم، دنیای کوچکم را می‌ساختم. اما کار نوشتن داستان‌های این مجموعه از جایی آغاز شد که بار دیگر طالبانِ جهل و تاریکی، قلم، کتاب، مکتب و کار را از زنان گرفتند یا بهتر است بگویم حقوق انسانی زنان را از آن‌ها سلب کردند؛ یک تکرار آشنا، اما خونین‌تر و سیاه‌تر از همیشه.
روزی که طالبان دوباره بر کابل چیره شدند و سیاهی لشکرشان بر قامت شهر پخش شد، من که سال‌ها بود در غرب زندگی می‌کردم، ناگهان شکستم؛ زخم‌های کهنه‌ام که گمان می‌کردم التیام یافته‌ بودند، دوباره سر باز کردند و احساس می‌کردم کسی کمرم را شکسته است. چند روز نخست حس می‌کردم صدایم به جایی نمی‌رسد و دستم به هیچ‌چیزی بند نمی‌شود. دوباره برگشته بودم به قالب همان کودک سال‌ها پیش که با آمدن طالبان، پشت دروازه‌ی بسته‌ی مکتب جا ماند. همان‌جا بود که درک کردم تاریخ و جغرافیا چگونه می‌توانند در هم تنیده شوند.

1 2