دوست جوان من سلام. امروز روز اول قصهی ما است. امروز وقتی سنگپشت از بین جنگل طرف ساحل میرفت تا در آنجا تخمگذاری کند، ناگهان میمون از روی درخت فریاد زد:
– سنگپشت! حواست کجاست؟ مگر نمیبینی؟
– سلام میمون. چی را نمیبینم؟
– این نقطۀ زرد را نمیبینی؟
– آها. بلی دیدم.
– این نقطه را من روی زمین کشیدهام. حق نداری از روی آن بگذری.
سنگپشت حیران شد که چه کار کند. پرسید:
– پس میگویی چطور بروم ساحل؟
میمون با غرور گفت:
– خوب… من چه میدانم؟ فقط باید بدانی که کسی نمیتواند از روی نقطهی من بگذرد.
کتاب حزب دموکراتیک خلق، کودتا، حاکمیت و فروپاشی با توجه به واقع گرایی و استفاده از اسناد موثق که در نگارش آن بکار رفته است، از همان چاپ نخست مورد استقبال قرار گرفت. من (نویسندۀ کتاب) در حالی که در موضع و جبهۀ مخالف حاکمیت حزب دموکراتیک خلق و در میان مجاهدین و تنظیم های جهادی و اسلامی قرار داشتم، تلاش کردم تا در این کتاب از منابع مربوط به حزب مذکور و از منابع شوروی که حامی دوران حاکمیت این حزب بود، استفاده کنم. از این رو، حزب دموکراتیک خلق و کارروایی و کار کردهای این حزب را نه از نظر مجاهدین که در برابر حاکمیت این حزب می جنگیدند، بلکه از نظر رهبران حزب و شوروی و در عملکرد حاکمان و حاکمیت این حزب تبیین و بررسی کرده ام.
حزب دموکراتیک خلق در سالهای حاکمیت خویش از کمکهای هنگفت شوروی در تمام عرصههای نظامی و غیرنظامی برخوردار بود. میزان این کمکها از سوی شوروی برای یک حزب چپِ دموکراتیک در کرسی اقتدار به حدی غیر قابل تصور گسترده و بزرگ بود؛ اما حاکمیت حزب دموکراتیک خلق علیرغم این همه کمکهای بزرگ خارجی دوام نیاورد و فرو پاشید.
وقتی از زاویهء مثبت بهسوی حاکمیت حزب دموکراتیک خلق نگاه شود، اقتدار حزب و برنامههای آن در واقع تلاش انقلابی و قهرآمیز در جهت متحول سازی افغانستان و گذار از حالت سنتی به مدرنیته و مدرنیزم بود. این در واقع دومین تلاش درجهت مدرنسازی جامعه قبیلهای و سنتی افغانستان در قرن بیستم میلادی بود. مساعی نخست را امان الله خان در تخت سلطنت در سالهای دهه سوم این سده انجام داد.
فضای مسلط بر این رمان استعارهای از زندگی مردمِ زادگاهم شهرستان اشکاشم است. یا به تعبیر دیگر، تکههایی از این رمان با دردهای آنها بخیه خوردهاست. بنابراین، رمان گورستان سر تپه را پیشکش میکنم به آنها و تمام آدمهایی که به خاطر خوببودن محکوم و محروماند.
آنچه در این مجموعه میبینید، کوششی است برای بهسامانآوردن یادداشتهای فراوانی در زمینهی گویش هزارهگی که طی اقامتم در افغانستان در سالهای ۱۹۵۸ – ۱۹۵۲ م گرد آورده بودم.
بخش زیادی از مواد را مدیون «دنش هنینگ – هموسلند – کریستن سن» هیأت اعزامی به افغانستان در سال ۱۹۵۴ م هستم؛ بهویژه مدیون کلاوس فردینانند (عضو هیأت) که مجموعهی واژگان گردآوریشدهی او، در مجموعهی من توسط پروفیسور کار یگرونبیچ جابهجا شد. مواد دیگر، مخصوصاً مواد در مورد بهسود را خودم جمعآوری کردم. این مواد را از کارمندان هزاره و نجرابی – در محل وظیفهی خودم – به دست آوردم.
به استثنای یک معلومات که نجرابی بود، تمام مواد به زبان فارسی ضبط شده بودند. یک مورد به دو زبان فارسی و پشتو ضبط شده بود.
به کاری که من کردهام، میتوان «مطالعهی مقدماتی» گفت، تا وقتی که در آزمایشهای مفصل که باید بر روی عناصر ایرانی پیش از مغول، صورت بگیرد؛ عناصری که هنوز هم به مقدار فراوان در این گویش پیدا میشود. «لیگتی» قرار خویش برای تحلیل مجموعهی واژگان هزارهگی را انجام داد و در مجموعهای که به نام «Acta Orientalia Hangurical, 1954» منتشر شد، به چاپ رسانید. ولی تا وقتی که عناصر مغولی (در گویش هزارهگی) – کم یا زیاد – به آسانی قابل شناسایی هستند، آواشناسی مقایسوی این عناصر با عناصر مشابه آنان در زبان مغولی، مایهی دلچسبی است. این [ممیزات] در عناصر ایرانی پیشمغولی نیز وجود دارد. به نظر من اهمیت واقعی موقعیت گویش هزارهگی همین است.
دانشجوی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل بودم که با کتاب راه دشوار آزادی آشنا شدم. این کتاب که به قلم خود ماندلا است، توسط خانم مهوش غلامی به فارسی ترجمه شده و از سوی انتشارات اطلاعات در ایران به چاپ رسیده بود. پس از خواندن فصل اول آن متوجه شدم که با یک اثر عظیم تاریخی، سیاسی و ادبی روبرو هستم و بلافاصله شروع کردم به یادداشت برداری. این کتاب با وسواس و دقت فراوان نوشته شده، اما مانند بسیاری از زندگینامههای شخصیتهای بزرگ دنیا، از ماندلا بتواره و انسانِمقدس نساخته است؛ بلکه تلاش صورت گرفته با امانتداری، زندگیِ یک انسان عادی سیاهپوست در افریقایجنوبی را به تصویر بکشد که از یک چوپان بچهی روستایی تبدیل به مبارز عصیانگر و رهبر میشود. در این مسیر دچار اشتباه و تنگنظری میشود، به قول خودش جوانی بوده که کم دانشی خود را با ستیزهجویی جبران میکرده؛ اما از اشتباههای خود به زودی پند میگیرد و گامبهگام با زمان، از درون دچار تحول میشود. این تحول را به بیرون انتقال میدهد و چنان اثر عمیق و ماندگار از خود برجای میگذارد که تاریخ مبارزات عدالتخواهانه را به دو قسمتِ قبل از ماندلا و بعد از ماندلا تقسیم میکند.
کتاب علمی/ عامه فهم آگاهیبخش دست داشته ترجمه نوشتههای داکتر اسکندر بایارف، دانشمند تاتاری است که به سالهای 2012 تا 2014 در کهکشان انترنتی در باره تودههای اروپاییدی و نیاکان تورکان و مغولان باستان پخش نموده بود. ما در همان سالها این نوشتهها را ترجمه و در برگه فیس بوکی خود همرسانی کرده بودیم.
در کتاب دست داشته، هشت مقاله از مقالههای داکتر بایارف را که در سایت «دشت زویران» به زبان روسی نشر شده بود، ترجمه و آورده ایم.
داکتر اسکندر بایار (الکساندر بویارف)- پژوهشگر تاتاری، نویسنده کتاب پر ارزش «تاریخ پنهان تاتارستان»، از دانشمندان نواندیش و پر تلاشیاند که کوشیدهاند با شالوده شکنی و هنجارشکنی، با دید نوینی، بیرون از تنگ نگریهای تباری، زبانی و آیینی به تاریخ بنگرند. در سالهای اخیر، پس از آن که دانشمندان چینی و جاپانی شرح و تفسیرهای تازهیی بر کتاب 24 جلدی تاریخ چین باستان (ائرشی سی شی) نوشتند و علم نسب شناسی (ژنیتیک) به شگوفایی رسید و پژوهشهای تازه زبانشناسیک، سکه شناسیک، انسانشناسیک و دهها علم دیگر دامنه یافت، و دستاوردهای کاوشهای باستانشاسیک در دسترس عامه مردم قرار گرفت، دست به کار شد و در تارنمای وزین «دشت زویران» دهها مقاله گرانسنگ نوشت.
فکر میکردم اگر از افغانستان خارج شوم، حالم بهتر میشود. اگر ذبیح را ببینم، غمم به پایان میرسد؛ اما انگار قرار نیست اینطور بشود. گویی قدرت تلخی دوران جاماندنم در کابل، آنقدر زیاد است که ذوق دیدار دوبارهی او را تحت تأثیر قرار داده و کمرنگ کرده است. ای کاش میشد حتی برای لحظهای آن بخش از حافظه را پاک کرد. کاش میشد برای لحظهای احساسات را تحت فرمان آورد. اگر چنین میشد، امروز میتوانستم در این لحظه از زندگی، در چنین شرایطی، از لحظهلحظهی آن لذت ببرم و همانگونه که تصور میکردم، امروز میتوانست روز شیرین و دلپذیری باشد؛ اما… آه! چه کنم که هیچچیزی در تصرف من نیست؛ نه احساسات، نه حافظه، نه زندگی و نه هیچچیز دیگر! فرقی نمیکند که کجا هستم و در حال انجام چه کاری؛ خاطرات مدام تکرار میشوند و ذهنم را درگیر میکنند. حالا گویی دوباره دارم از اول شروع میکنم.
برایت درد سرهای زیادی
درست کردهام، نه؟
حالا مجبوری کنار پنجره
یا لب دریا بنشینی
به چیزهای زیادی فکر کنی
مثلاً به خوبیهای خود
به بدیهای من
و به ماهیانی که به قُلاب میافتند
مثل تو که به قُلاب من افتادهای!
این کتاب یکی از بهترین و وزینترین کتابهایی است که تا کنون در باره آریاییها، ایرانیها و هندیها به رشته نگارش در آمده است. نویسندگان کتاب از بزرگترین و بنامترین هندشناسان و ایران شناسان جهاناند. کتاب دست داشته بر پایه صدها کتاب و مقاله و دادههای علمی- اکادمیک، آثار موزهها و کتیبههای باستانی هند و ایران و آسیای میانه و روسیه و با به کارگیری از پیچیدهترین روشهای علمی در باره موضوع مورد نظر نگاشته شده است و به رغم آن که از چاپ آن بیش از سه دهه آزگار میگذرد، بی تردید یکی از سنگینترین آثار در زمینه است.
کتاب وزین «از اسکیتیا تا هند: آریاییهای قدیم- اسطورهها و تاریخ» که اکادمیسین بونگارد- لوین یکجا با داکتر ادوین گرانتوفسکی نوشته بودند، شهکار بی نظیری در زمینه تاریخ باستان است که چند بار جمعا در هشتاد هزار نسخه به چاپ رسیده است.
کتاب ذکر افغان در اسناد بازمانده از دستبرد زمان، مجموعهٔ مقالات، اشارات و یادداشتهایی است که دربارهٔ تبارشناسی، تاریخ، جغرافیای زیست و باورهای افغانان نوشته شدهاند. نخستین مقالهٔ این مجموعه همان «ذکر افغان…» و دومش «یاد پشتون در اسناد بازمانده از گذر اعصار و قرون» است. در خلال نگارش این دو مقاله، نه فقط مفکورهٔ مجموعه مقالات دربارهٔ افغانان، بلکه فکر نوشتن کتاب شمسالتواریخ یا خراساننامه نیز پیش آمد (که این هم دارد به پایان میرسد).
کتاب ذکر افغان تاریخ نیست؛ مباحث آن بر مبنای توالی زمانی ترتیب نشده است و حتی مقالات تاریخی آن نیز تابع قواعد تاریخنویسی نیستند. اینان اکثراً از نوع بررسیهای تاریخیاند.
کتاب تذکره و شجرهنامه هم نیست؛ در حالی که بسیاری از شجرهنامهها، نسبنامهها و تبارنامههای افغانان در این کتاب بررسی شده است؛ و بحث دربارهٔ بعضی از گفتمانها (از جمله ادعای یهودیبودن افغانان) حکم نهایی یافته است. همینگونه، در خلال این مجموعه، به تحقیقات و پژوهشهای جدیدی دربارهٔ نامواژههای «افغان» و «پشتون» برمیخورید که اگر ادعای نویسنده مبنی بر مسلّمبودن آنان را فضولی بدانید، دست کم میپذیرید که فراخوانی است به اندیشمندان، برای بازاندیشی در این موارد: «افغان»، کهنترین نام برای مجموعهٔ طوایف و تبارهایی است که اینک به زبان افغانی سخن میگویند. «افغان» اصالت هندی دارد و زبان او (مانند اکثر زبانهای منطقه) زبانی اختلاطی و «اندو_ایرانی» است. در میان آنانی که اینک «پشتون» خوانده میشوند، تبارهای غیرهندی چون ایرانی، داردی و عرب نیز به مشاهده میرسد. اینان در دو حلقهٔ «اصلی» و «وصلی» که خوشحال خان برای پشتونبودن معین کرده بود، نمیگنجند. اینان افغان یا پشتون «سببی»اند، چون فقط از طریق زبان با حلقههای «نسبی» وصل میشوند.
کتاب دست داشته به مساله خاستگاه و تاریخ باستانی و سدههای میانهای تودههای کوچرو استپ سترگ میپردازد که در یک گستره پهناور قاره اروآسیا از حوضه رود آمور در خاور تا حوضه رود دانیوب در باختر زندگی میکردند.
توجه اصلی مولفان به پدیدآیی و تاریخ نخستین امپراتوریهای کوچیان که پیرامون هستههای آنها در آغاز اتحادیههای قبیلهای و سپس توده هایی که بیشتر به زبانهای تورکی سخن میگفتند، تشکل یافتند- خاقانات تورک (سدههای ششم- نهم)، دولت قره خانیان و اویغورها در آسیای مرکزی، دولت بلغارها در دامنههای اورال، خلقها و قبایل تورکی در ترکیب امپراتوری مغول، اردوی طلایی، جزهای قزاقی، خانات قزاق و…. معطوف شده است.
تاریخ دراز دولتداری کوچیان اروآسیا در پیوند تنگاتنگ با تاریخ همسایگان شان- چین، ایران، بیزانس (بیزانتین یا روم خاوری) و روسیه بررسی میگردد.
دولتهای تورکی اشکال ویژه باورهای مذهبی و فرهنگ مکتوب را زاییدند که سیمای تکرار ناپذیر تمدن تورکی باستان را میساخت که در مونوگرافی دست داشته به آن توجه بسیاری شده است.
برای نخستین بار در این چنین بستر گسترده هیستوریوگرافیک (تاریخنگاری) دشوارترین مساله پیوندهای ژنیتیک تودههای باستانی تورکی با ملتهای معاصر تورکی زبان بررسی میگردد.
موضوع مورد بررسی در مونوگرافی دست داشته، از دید کرونولوژیک (تقویمی)، تاریخی را در حدود تقریبی دو هزار سال از عهد باستان تا اوایل سده هژدهم یعنی تا شامل شدن زمینهای حوضه رود ولگا و سایبریا در تشکیل دولت روسی مسکو در بر میگیرد. [سر از این برهه- گ.]، تاریخ تودههای تورکی اروآسیای استپی با اوضاع جیوپولیتیک از ریشه دیگری گره میخورد و روند تعاون (همپیوندی) آنها با روسیه آغاز میگردد که سرنوشت شان را به پیمانه بسیار به گونه بنیادی رقم میزند.
سرکوب و استعمار زنان و فشارهای اجتماعی واقع بر آنان، خاص جوامع عرب و خاورمیانه، و یا ممالک جهان سوم نیست. پدیدههای مزبور در واقع عناصر جداییناپذیر نظامهای حاکم بر بیشتر نقاط جهانند، خواه آن نظامها فئودالی و عقبمانده باشند، خواه صنعتی و متأثر از ژرفترین اثرات یک انقلاب علمی و فنی. مشکلات و وضعیت کنونی زنان جوامع معاصر مولود جنسیت و طبقه، و بهعبارت دیگر مولد آن دسته از تحولات تاریخی است که مرد را بر زن، و طبقهای را بر طبقهی دیگر، برتری و تسلط داده است.
با این همه هنوز دانشمندان، نویسندگان، رهبران اجتماعی و سیاسیای که دیدگان خود را بر این واقعیت میبندند، کم نیستد. اینان امید آن دارند که میان مبارزات سرسختانهی زنان برای رهایی از اسارت و قیام بههم پیوستهی مردان و زنان همهی نقاط جهان بر علیه ساختار کنونی جوامع، شکاف و جدایی بیندازند. اما در واقع هیچچیز جز همین تحول بنیادی ساخت جامعه استثمار طبقاتی داخلی و خارجی، و در عین حال برتری مرد بر زن را در جامعه و در خانوادهای که خشت اول مناسبات پدرسالارانه طبقاتی است، پایان نمیدهد. خانواده پدرسالار سرچشمهی تمامی ارزشها و مقدساتی است که علیرغم فراز و نشیبهای گوناگون جوامع انسانی، نظام ستم طبقاتی و پدرسالاری را از آغاز تا امروز نیرو و تداوم بخشیده است.
محافل ذینفوذ جهان و خصوصاً وابستگان امپریالیسم غرب مسائل زنان عرب را به طبیعت اسلام و ارزشهای خاص آن نسبت میدهند. آنان همچنین عقبماندگی ممالک عربی در جهات گوناگون را عمدتاً محصول عوامل مذهبی و فرهنگی و حتی خصوصیات ذاتی روحی و روانی مردمان عرب وانمود میکنند. بهزعم آنان عقبافتادگی کشورها هیچ ربطی بهعوامل اقتصادی و سیاسی و در رأس آنها استثمار و غارت وحشیانهی منابع و ثروتهای کشور عقبافتاده به دست خارجیان ندارد. آنها میان رشد و توسعه و ترقی با آزادی سیاسی و اقتصادی هیچ پیوندی مشاهده نمیکنند.
عزیزان خواننده! در ادبیات افغانستان، اگر خواسته باشیم مشکلات، رنجها و اتفاقات ناگواری که در طول تاریخ بر هندوان و ﺳﯿﮑﮫهای افغانستان رخ داده را انگشتنما کنیم، به کمتر اثری در این زمینه برمیخوریم.
در برخی آثار نشرشده فقط به ذکر «خانهی هندو»، «زن لالهی هندو»، «هندوی جادوگر»، «هندوی کافر»، «باغ هندو» یا «دکان هندو» بسنده شده است. گیرم که برخی نویسندگان به این کار پرداختهاند، دریغا که کارکردشان از خطا و اشتباه دور نمانده است؛ چنانکه به گونهی نادرست، آهنگ «دختر سردار» را به کدام دختر برادران ﺳﯿﮑﮫباورمان پیوند دادهاند که کاملاً نادرست و بیبنیاد است. کمتر نویسندهای خود را زحمت داده تا گَرد ستیز با دیگراندیشان را از حوادث زندگانی هندوان و ﺳﯿﮑﮫهای افغانستان دور ساخته و واقعیتهای آن را آفتابی گرداند.
هندوان و سیکهـهای افغانستان با درنظرداشت همهی جفاها و ستمهایی که بر آنها روا داشته شده، شهروندان ابریشمینفس نبودند، بلکه در همهی بخشهای زندگانی با دیگر شهروندان افغانستان، همگام و همنفس بودهاند. شایستهی یادآوری است که هرگز افراد این اقلیت، دست به سلاح نبرده و در جنگهایی که از کودتای ۷ ثور تا حاکمیت مجدد طالبان بر افغانستان ادامه داشته است، سهم نگرفتهاند. در طول این سالها، سوگمندانه که این اقلیت بیشترین خسارات جبرانناپذیر را متقبل شده و در فرجام نیز بیوطن شدند. از سال ۱۹۹۲ میلادی، مهاجرت کتلوی و اجباری این اقلیت شروع شد و اکنون فقط چند خانوادهی انگشتشمار در کابل و جلالآباد زیست داشته و مابقی به جمع مهاجرین افغانستانی در اروپا و ایالات متحدهی امریکا و کانادا پیوستهاند.
این حقیر، علاوه بر پرداختن مداوم به کار نشرات تارنمای «کابلناته»، از دو سال به اینسو، در اثر تشویق همدلان دایمی کابلناته، بر آن شدم که از حوادث گوارا و ناگوار و از رخدادهای خوش و اندوهناک زندگانی خود و همباورانم، قصههایی بنویسم تا پارسیزبانها از خوبیها و رنجها، از عشق و عاشقی، از تلاش و زحمت، از زیبایی زیست باهمی تا لمس اهانتها و توهینها که در حق اقلیت مذهبی ما صورت گرفته، آگاه شوند.
من در سالهای 1312 هجری که طلبهی مدرسههای بخارا به شمار میرفتم، بیباششگاه ماندم و در بخارا که تقریباً صد در مدرسهی کلان و قریب همینقدر مدرسهی خرد داشت، برای من حجرهی قابل استقامتی به زودی یافت نشد. زیرا هرچند همهی مدرسههای بخارا رسماً وقف بوده، خرید و فروش آنها از روی شریعت روا نباشد هم در زمانهای آخر با فتوای علمای دین که در مسئلههای دینی حیلههای شرعی را به کار میبردند، همهی حجرههای مدرسهها به طرز خرید و فروش ملک خصوصی شده بدست آدمان پولدار افتاده بود و طلبههای فقیر در جای استقامت یافتن به دشواریها میافتادند.
در همان روزهایی که در جستجوی حجره بودم یکی از دوستانم با راه مصلحت به من گفت:
– «قاری اشکمبه» نام یک کس هست که چند در حجرهی زر خرید دارد، اگر از وی پرسی، شاید یکی از حجرههایش را به تو به عاریت بدهد.
با شنیدن این مصلحت آن دوستم دقت من از حجره دادن یا ندادن آن آدم زیادتر بنام او کشیده شد.
در حقیقت هم این نام خیلی غلطی بود، من میدانستم که خلتهی معدهی حیوان را که در آنجا خوراکِ خورده شده جمع میشود، «اشکمبه» مینامند.
تألیف، تدوین و ترجمه در بخشهای ادبی و فرهنگی، اجتماعی، تاریخی، دینی و سیاسی حایز اهمیت است زیرا نسل موجود به آن دسترسی پیدا میکنند و نسل بعدی در روشنی کارکرد خلفشان قرار میگیرند.
هر اثری که حلۀ چاپ مییاید در حقیقت دُرهای آبدار سخن در قالب نظم و نثر از تندباد حوادث و نابودی در امان باقی خواهد ماند.
سال تولد عارف 1260 خورشیدی برابر به 1886 میلادی است که بعد از 63 سال زندگی پربار در سال 1322 خورشیدی مطابق 1934 میلادی در چاهآب پدرود حیات گفت.
عبدالله عارف نهتنها در زادگاهش افغانستان بلکه در شهرهای آنسوی آمودریا؛ بخارا، سمرقند، ترمز، قراتگین، پتهکیسر، کولاب، بلجوان و خوقند مشهور و شناخته شده است. در این شهر دوستان خوبی یافته و در مجالس بیدلخوانی ماوراالنهر توانایی زیادی در تفسیر و تحلیل اشعار میرزا عبدالقادر بیدل کسب نموده است. این سخنسرای بیبدیل در حدود شصت هزار بیت سروده، از جملۀ اشعارش یکی بر ششم آن دستیاب گردیده که در سال 1373 خورشیدی حُلۀ چاپ یافت.
هستند کسانی که به این باورند که یک تعداد اشعار پرخاشگرانه، انتقادی، اصلاحی و اجتماعی عارف بنابر مصلحتها از چاپ بازماندهاست، من به حیث مهتمم دیوان عارف به صراحت میگویم که چنین کاری صورت نگرفته است. امیدوارم خوانندگان محترم بعد از مطالعۀ این بیت قضاوت خود را داشته باشند.
چو نیست اهل قناعت نمیشود قانع
بهانهجو بهکجا بیبهانه میماند
از کودکی با شاهنامه محشور بودم. آنگاه که داستان زال و رودابه را میخواندم تصویری از کابل در ذهنم نقش میبست. دریایی پر از آب که در سواحل آن گلهای رنگارنگ روییده و مردم از آن گل میچینند و شکارچیان مرغابی و دیگر پرندههای آبزی را در این سواحل شکار میکنند. در شهر قلعۀ بلندی هم وجود دارد…
اما هنگامیکه نخستینبار بهکابل آمدم، فصل بهار بود. در پل باغعمومی از موتر فرود آمدم که خلاف تصور من کدام باغی در آنجا وجود نداشت. اما رودخانهای پر از آب زلال در جریان بود. شاید خوانندگان باور نکنند. بلی، رودخانه کابل پر از آب پاک بود.
هرسالیکه از عمر این شهر میگذرد، وضعیت آن بدتر و بدتر شده میرود. بیش از چهل سال است که من در این شهر زندگی دارم و میبینم که وضعیت رو به بهبود نیست. به همین خاطر خواستم، چشمدیدهای سیاحان را از این شهر و ذکر مؤرخان و جغرافیا نگاران را در این رساله گردآورم. در کنفرانسهای میلاد کابل اشتراک کردم و دو مقاله در دو سال پیهم در بارۀ این شهر نوشتم. “کابل در افسانه و تاریخ” و ” ذکر کابل در شاهنامۀ فردوسی”. این مقالات را نیز در این رساله ضم کردهام و چیزهایی دیگر که گردآوردم و اینک تقدیم خوانندگان عزیز میکنم.
تمام موجودات در وجود مشترکند. الفبای وجود تولد، زندگی و مرگ است. زندگی توأم با خوشایندیها، ناخوشایندیها، لذت، درد، شادی، غم، سلامتی، بیماری، جوانی، پیری، دستاوردها، از دست دادنها و رنج است. رنج زبان مشترک تمام انسانها است. انسانی که رنج نکشیده باشد یافت نمیشود؛ بدون شک هر انسانی متحمل سطوح مختلفی از رنج شده است. ممکن است پدیدهای باعث رنجش فردی شود، اما در نظر فردی دیگر بسیار پیشِپاافتاده جلوه کند. این امر دلایل محیطی، فرهنگی، خانوادگی، زیستشناختی، دینی، پدیدارشناختی، معرفتشناختی، عصبشناختی، روانشناختی، وجودی و… دارد. منظور این است که رنج نیز مانند برخی مقولات دیگر دارای سطوح مختلف است و مراتبی دارد.
کتاب حاضر دارای پانزده مقاله از اساتید فلسفۀ دانشگاههای مختلف است. نویسندگان آن با عینک معرفتشناسی، پدیدارشناسی، روانشناسی، عصبشناسی، زیستشناسی، فلسفۀ ذهن و متافیزیک به ماهیت رنج، ارزش رنج، هنجارمندی رنج و درد و بار عاطفی نگریستهاند.